شمارهٔ ۵۷۵
بر روی یار اغیار را چشمی به آن آلودگی غلطان به خاک احباب را اشگی به آن پالودگی مجنون چو افشاند آستین بر وصل تا روز جزا دامان لیلی پاک ماند از تهمت آلودگی نازش برای عشوه ای صد لابه
۶۰۱ شعر از محتشم کاشانی
بر روی یار اغیار را چشمی به آن آلودگی غلطان به خاک احباب را اشگی به آن پالودگی مجنون چو افشاند آستین بر وصل تا روز جزا دامان لیلی پاک ماند از تهمت آلودگی نازش برای عشوه ای صد لابه
ساربان بر ناقه می بندد به سرعت محملی چون جرس ز اندیشه در بر میتپد نالان دلی محمل آراییست یکجا گرم با صد آب و تاب جای دیگر آه سرد و گریه بی حاصلی یک طرف در نیت پرواز باز جان شکار یک
از باده عیشم بود مستانه به کف جامی زد ساغر من بر سنگ دیوانه می آشامی ای هم دم از افسانه یک لحظه به خوابش کن شاید که جهان گیرد یک مرتبه آرامی با این همه زهد ای بت در عشق تو نزدیکست
رفتی و رفت بی رخت از دیده روشنی در دیده ماند اشکی و آن نیز رفتنی آن تن ز پافتاد که در زیر بار عشق از کوههای درد نکردی فروتنی آن قدر که بود خیمه عشق تو را ستون از بار هجر گشت بیک با
دم بسمل شدن در قبله باید روی قربانی مگردان روی از من تا ز قربان رونگردانی دم خون ریختن از دیدن رویت مکن منعم که کس در حالت بسمل نبندد چشم قربانی بدین حسن ای شه خوبان نه جانان خوانم