شمارهٔ ۵۵
آن که آیینه صنع از روی نیکوی تو ساخت همه آیینه رخان را خجل از روی تو ساخت طاق ایوان خجالت گذرانید ز مه آن که بالای دو رخ طاق دو ابروی تو ساخت نخل بند چمن حسن تو بر قدرت خویش آفرین ...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
آن که آیینه صنع از روی نیکوی تو ساخت همه آیینه رخان را خجل از روی تو ساخت طاق ایوان خجالت گذرانید ز مه آن که بالای دو رخ طاق دو ابروی تو ساخت نخل بند چمن حسن تو بر قدرت خویش آفرین ...
ای تو را قدر و جلال از چرخ ذی قدرت زیاد وی تو را جود و نوال از بجر گوهرپاش بیش در زمان چون تو سلطانی که اخراجات من بی تعلل می دهد از مخزن احسان خویش از برای آن زمین کز من به جان شد...
بیش از دی گرم استغنا زدن گردیده ای غالبا امروز در آیینه خود را دیده ای کلفتی داری و پنهان داری از من گوییا این که با غیر الفتت فهمیده ام فهمیده ای گشت معلومم که در گوشت چه آهنگی خو...
بر دل فکنده پرتو نادیده آفتابی در پرده بازی کرد رخساره در نقابی در بحر دل هوایی گردیده شورش انگیز وز جای خویش جنبید دریای اضطرابی بی باک خسروی داد فرمان به غارت جان دیوانه لشگری تا...
ای گل خودرو چه بد کردم که خوارم ساختی آبرویم بردی و بی اعتبارم ساختی اختیار کشتنم دادی به دست مدعی در هلاک خویشتن بی اختیارم ساختی شرم از مهر و وفای من نبودت ای دریغ کز جفا در پیش ...
اگر مقدار عشق پاک را دلدار دانستی مرا بسیار جستی قدر من بسیار دانستی نبودی کوه کن در عشق اگر بی غیرتی چون من رقابت با هوسناکی چو خسرو عار دانستی به قدر درک و دانش مرد را مقدار می د...
کاش یارم از ستم دایم مکدر داشتی یا دلم تاب فراق آن ستمگر داشتی کاشکی هرگز از آن گل نامدی بوی وفا یا چو رفتی مرغ دل فریاد کمتر داشتی کاشکی زان پیش کان شمع از کنار من رود ضربت شمشیر ...
مرا به دست غم خود گذاشتی رفتی غم جهان همه بر من گماشتی رفتی سواد خط مژه ام زان فراق نامه سترد که در وداع بنامم گذاشتی رفتی دل از وفا به تو می داد دست عهد ابد ازو تو عهد گسل واگذاشت...
به رقیب سفری وعده رفتن دادی رقتی و تفرقه را سر به دل من دادی ملک وصلی که حسد داشت بر او دشمن و دوست یک سر از دوست گرفتی و به دشمن دادی بر طرف باد گوارایی از آن نعمت وصل که ز یک شهر...
بریدی از من آن پیوند با بدخواه هم کردی عفی الله خوب رفتی لطف فرمودی کرم کردی شکستی از ستم پیمان چون من نیک خواهی را تکلف بر طرف بر خویش بیش از من ستم کردی به دست امتیاز خود چو دادی...
اگر آگه ز اخلاص من آزرده دل گردی ز بیدادی که بر من کرده باشی منفعل گردی مکن چون لاله چاکم در دل پرخون که می ترسم در و داغ وفای خود به بینی و خجل گردی دلت روشن تر از آیینه صبح است م...
بر در درج قفل زدم یک چندی عاقبت داد گشادش بت شکر خندی سخت از ذوق گرفتاری من می کوشد دست و بازوی کمندافکن وحشی بندی لطف ممتاز کن آماده که آمد بر در بی نیاز از تو جهانی به تو حاجتمند...
داغ بر دست خود آن شوخ چو در صحبت سوخت غیر در تاب شد و جان من از غیرت سوخت صورت شمع رخش بر در و دیوار کشید کلک نقاش دل خلق به این صورت سوخت خواستم پیش رخش چهره بشویم به سرشک آب در د...
شده خلقت چو گریبان کش دلهای همه چون روان بر سر کویت نبود پای همه بر آتش که شده کوی تو جای همه کس وای اگر بر دل گرم تو بود جای همه آنچه در آینه روی تو من می بینم گر ببیند همه کس وای...
قیمتی گوهر بساط وجود در یک دانه جلیل صدف حضرت میرزا غیاث الدین چاکر خاندان شاه نجف ناگهان شاه باز روحش کرد سینه پیش خدنگ مرگ هدف وز پی سال رحلتش دل گفت آه از آن شاهباز اوج شرف
چو می نماید که هست با من جفا و جورت ز روی یاری ز دست جورت فغان برآرم اگر تو دست از جفا نداری بخشم گفتی نمی گذارم که زیر تیغم برآوری دم مرا چه یارا که دم برآرم اگر دمارم ز جان برآری...
زد به درونم آتش تنگ قبا سواری دست به خونم آلود ماه لقا نگاری دام فریب دل گشت طره دل فریبی صید شکار جان کرد آهوی جان شکاری گرچه به مصر خوبی هست عزیز یوسف نیست به شهریاری همچو تو شهر...
دلا زان گل بریدی خاطرت آسود پنداری تو را با او دگر کاری نخواهد بود پنداری تو بر خود بسته ای یک باره راه اشگ ای دیده نخواهد کرد دیگر آتش من دود پنداری تو تحسین خواهی ای ناصح که منعم...
این طلعت و رخسار که دارد که تو داری این قامت و رفتار که دارد که تو داری لب شهد و حدیثت شکر است ای گل خندان این شهر شکربار که دارد که تو داری چشم تو به یک چشم زدن خون دلم خورد این ن...
سرلشگر حسن است نگاهی که تو داری ترکش کش او چشم سیاهی که تو داری جوشن در صبر است شکیبنده دلان را رخساره چون پنجه ماهی که تو داری بر قدرت خود تکیه کند حسن چو گردد صیقل گرمه طرف کلاهی...
باز ای دل شورانگیز رو سوی کسی داری چشم از همه پوشیده بر روی کسی داری ای آتش دل با آن کز دست تو می سوزم چون از تو کنم شکوه تو خوی کسی داری هر گل که به باغ آید می بویم و می گویم در پ...
باز بر من نظر افکنده شکار اندازی به شکار آمده در دشت دلم شهبازی کرده از گوشه کنارم هدف ناوک ناز گوشه چشم خدنگ افکن صید اندازی خون بهای دو جهانست در اثنای عتاب از لبش خنده ای از گوش...
چه باشد گر سنان غمزه را زین تیزتر سازی دل ریش مرا در عشق ازین خونریزتر سازی گذر بروادی ناز افکنی دامن کشان واندم به یک دامن فشانی آتشم را تیزتر سازی بلا بر گرد من میگرد اما دست می ...
به جرم این که گفتم سوز خود با عالم افروزی چو شمع استاده ام گریان که خواهد کشتنم روزی از آن چون کوکبم پیوسته اشک از دیده می ریزد که چون صبح از دلم سر می زند مهر دل افروزی نگشتی ماه ...