شمارهٔ ۵۸۷
محتشم چون عمر صرف خدمت وی می کنی پادشاهی گر نکردی این زمان کی می کنی توسن عمر آن جهان پیما ستور باد پا یک جهان طی می کند چون بادپا هی می کنی سختی راه محبت را دلیل این بس که تو در ن...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
محتشم چون عمر صرف خدمت وی می کنی پادشاهی گر نکردی این زمان کی می کنی توسن عمر آن جهان پیما ستور باد پا یک جهان طی می کند چون بادپا هی می کنی سختی راه محبت را دلیل این بس که تو در ن...
نگشتی یار من تا طور یاری های من بینی نبردی دل ز من تا جان سپاری های من بینی ندادی اختیار کشتن من ترک چشمت را که در جان باختن بی اختیاری های من بینی دگرگون حال زان خالم نکردی تا حسو...
این است که خوار و زارم از وی درهم شده کار و بارم از وی این است که در جهان به صدرنگ گردیده خزان بهارم از وی اینست آن که امروز افسانه روزگارم از وی تا پای حیات من نلغزد من دست هوس ند...
دوستم با تو به حدی که ز حد بیرونست دشمنم نیز به نوعی که ز شرح افزون است معنی دوستی از گفت و شنو مستغنی است صورت دشمنی آن به که نگویم چونست دامن عصمت گل چون درد از صحبت خار اشک بلبل...
برای خاطر غیرم به صد جفا کشتی ببین برای که ای بی وفا کرا کشتی بر آن دمی که دمیدی نهان بر آتش غیر چراغ انجمن افروز عشق ما کشتی رقیب دامن پاکت گرفت و پاک نسوخت دریغ و درد که زود آتش ...
افتخار اهل دولت خواجه احمد آن که بود نشه اقبالش از فیض ازل در آب و گل طایر روحش به شهبال توجه ناگهان در هوای آن جهان زین آشیان برداشت ظل از دل و جان بود مولای علی و آل او لاجرم چون...
دیده ام مست و سرانداز و غزلخوان برهی شاه مشرب پسری ترک وشی کج کلهی نخل آتش ثمری سرو مرصع کمری عالم افروز سهیلی علم افراز مهی قدر بهاینده جان چشم فریبنده دل طرفه طاوس خرامی عجب آهو ...
من و ملکی و خریداری مژگان سیهی که فروشند در آن ملک به صدجان گنهی شهسواری که به جولانگه حسنت امروز انقلاب از نگهی میفکند در سپهی حسن از بوالعجبی هر بت نازک دل را داده است از دل پر ز...
ای رشگ بتان به کج کلاهی قربان سرت شوم اللهی تو بسته میان به کشتن من من بسته کمر به عذرخواهی روی تو ز باده ارغوانی رخساره من ز غصه کاهی من خورده قسم به عصمت تو تو داده به خون من گوا...
دارم سری پر از شور از طفل کج کلاهی بی قید شهریاری بی سکه پادشاهی قیمت بزرگ دری اختر بلند خردی خورشید شعله شمسی آفاق سوزماهی سلطان نوظهوری رعنای پرغروری اقلیم دل ستانی منشور حسن خوا...
مرا حرص نگه هردم به رغبت می برد جایی که هست آفت گمار از غمزه بر من چشم شهلایی زیاد حور و فکر خلد اگر غافل زیم شاید که می بینم عجب رویی و می باشم عجب جایی یکی از عاشقان چشم مردم پرو...
به جایی امن آرامیده مرغی داشت ماوایی صدای شهپر شاهین برآمد ناگه از جایی عقابی در رسید از اوج استیلا و پیش وی به جز تسلیم نتوانست صید ناتوانایی شکارانداز صیادی برآمد تیغ کین بر کف ف...
در سیر چمن دیدم سرو چمن آرایی زیبا تن و اندامی رعنا قد و بالایی در پرده عذار او در بسته گلستانی در رمز دهان او سر بسته معمایی ای عقل وداعم کن خوش خوش که درین ایام دل می بردم هر روز...
نیست پیوند گسل مرغ دل شیدایی زان بت نوش دهن چون مگس از حلوایی زانگبین است مگر فرش حریم در او که چنین مانده در او پای دل هرجایی شکرستان جمال تو چنان می خواهم که در آنجا مگسی را نبود...
صورت به این لطافت سیرت به این نکویی در جسم پاک حور است روح فرشته گویی بستست خطش از نو دیباچه ای که گویا هست آیت نخستین از مصحف نکویی گر کار خوبی از پیش رفتی به محض صورت می کرد نقش ...
دل خود رای مرا برده گل خودرویی ترک خنجر کش مردم کش آتش خویی طفل نو سلسله ای شوخ تنگ حوصله ای شاه دیوانه وشی ماه مشوش مویی سر و کارم به غزالیست کز اغیار مدام می کند روکش مردم به یک ...
دلم که بی تو لگدکوب محنت و الم است خمیرمایه چندین هزار درد و غم است نمونه ایست دل من ز گرگ یوسف گیر که در نهایت حرمان به وصل متهم است من آن نیم که نهم پا ز حد برون ورنه میانه من و ...
کسی ز روی چنان منع چون کند ما را خدا برای چه داده ست چشم بینا را نشان ز عالم آوارگی نبود هنوز که ساخت عشق تو آواره جهان ما را درون پرده از این بیشتر مباش ای گل که نیست برگ و نوا بل...
حلی بندی که بی جنبیدن دست عروسان را به قدرت حیله ها بست عروس این سخن را زیوری داد که هرجا زیور بد رفت برباد ز شعر شاعر شیرین فسانه نخستش داد زیب خسروانه ز خط کاتب بی مثل و مانند به...
دولت چو سر به ذروه فتح و ظفر کشید وز رخ گشود شاهدا من و امان نقاب بر مسندسرور مکین شاه کامران دارای آفتاب سریر فلک جناب تسکین دهنده فتن آخر الزمان شوینده رخ ظفر از گرد انقلاب طهماس...
السلام ای عالم اسرار رب العالمین وارث علم پیمبر فارس میدان دین السلام ای بارگاهت خلق را دارالسلام آستان رویت بطرف آستین روح الامین السلام ای پیکر زایر نوازت زیر خاک از پی جنت خریدن...
نخل قد خم گشته که پرورده دردست بارش دل پرخون و گلش چهره زردست صدساله وصال تو مرا می رسد ای ماه گر مرهم هر خسته به اندازه درد است خاک که ز جولان سمندت شده برباد کان زلف مشوش دگر آلو...
به مهر غیر در اخلاص من خلل کردی ببین کرا به که در دوستی بدل کردی چه اعتماد توان کرد بر تو ای غافل که اعتماد بر آن مایه حیل کردی مرا محل ستادن نماند در کویت ز بس که با دگران لطف بی ...
دلا بنگر این بی محابا فلک را که شد تا چه غایت به بیداد مایل ز روی زمین گردی انگیخت آسان که کار زمین و زمان ساخت مشکل چنان بست آن سنگ دل دست ما را که خورشید را رو بینداید از گل اجل ...