بخش ۷۰ - در نکوهش صوفیان این زمان و نارسا بودن افعال با اقوالشان
هیچ دانی چیست صوفی مشربی ملحدی بنگی مباحی مذهبی قید شرع از دوش خود افکنده ای کهنه انبانی ز کفر آکنده ای گربه سان سر بر سر زانو نهد چون کند غافل به دنبه برجهد من ندانم چیست این صوفی...

حاج ملا احمد بن محمد مهدی فاضل نراقی متخلص به صفایی (زادهٔ ۱۴ جمادیالثانی سال ۱۱۸۵ یا ۱۱۸۶ ه.ق – درگذشته ۱۲۴۵ قمری) دانشمند و مجتهد شیعه، نویسنده و شاعر دورهٔ قاجار بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
هیچ دانی چیست صوفی مشربی ملحدی بنگی مباحی مذهبی قید شرع از دوش خود افکنده ای کهنه انبانی ز کفر آکنده ای گربه سان سر بر سر زانو نهد چون کند غافل به دنبه برجهد من ندانم چیست این صوفی...
ساده مردی بود از اهل سداد بود او از صوفیان نیک اعتقاد صوفیی هر گوشه ای کردی سراغ از ارادت تاختی سویش به راغ خدمتش را روز و شب بسته کمر بود آن سنی و آن صوفی عمر دیدمش یک روزی اندر م...
وان دگر خود را فقیه شهر خواند حکم برمال و دماء خلق راند شهره اندر هر افق چون بدر شد صدر را بگرفت ذات الصدر شد مدرسی آراست از فوج آتاش شغل جمله درس لیکن درس آش آش دانی چیست ای مرد س...
گفت عارف در جواب جفت خویش کی تو مغرور خیالات پریش سعی کسب انبیا و مرسلین آنچه گفتی جمله حق است و یقین لیک در آن سعی و کسب اجتهاد نی سبب کارد نه مطلب نی وراد آنکه آب از هیبتش خشک ای...
ماند حیران اندر آن صحرا فرید گفت ناگاهان شترمرغی پدید مرد حیران نزد آن شد بی نیاز گفت ای اشتر خدا را چاره ساز ای تو مهر و این تنت گنج روان بار من بردار و تا منزل رسان گفت رو رو ای ...
صوفیان را حلقه ای در ذکر بود کارشان در حلقه ذکر و فکر بود ذکر می کردند با رقص و نشاط پای کوبان کف زنان با انبساط از سماع و وجد رفتندی ز هوش مست لایعقل چو رند باده نوش گه فتادندی به...
مرد و زن را چون سخن اینجا رسید مخلصی مرد از جواب زن ندید جوع هم او را همی خواندی به کار جوع زن را شد معین و دستیار اشکم خالی نجوید جز غذا نی قدر داند چه باشد نی قضا مرد زاهد بست هم...
بود لقمان نیکبختی را رفیق خدمتش را ملتزم در هر طریق آن یکی در خدمت این پی سپر این مر آن را مهربانتر از پدر خواجه را ناطور روزی بهر خوان یک گوارا میوه آورد ارمغان میوه ای چند از گوا...
کدخدای خانه دادش یک دو نان نانها بگرفت و چابک شد روان از قضای آسمان آن چند روز سر کشیده دزدهای خانه سوز دزدها شبها به بیداری همه سر برآوردی به عیاری همه خانه ها برچیده در شبها بسی ...
بر لب بامی یکی عاشق نشست دیده بر دیدار آن معشوق بست محو شد در یار و از خود بی خبر گفت معشوقش که آن سو کن نظر بین جمال آن نگار نازنین کن تماشا قدرت حسن آفرین خوبرو گر اوست پس من چیس...
پیر نبود آنکه مویش شد سفید پیر نبود آنکه بالایش خمید پیر نبود آنکه پوشد کهنه دلق یا برو جمع آید انبوهی ز خلق پیر نبود آنکه خلقش پیر خواند یا فضولی چند او را برنشاند گر تواند کس کسی...
زد گریبان چاک و رخساره شخود بانگ زد کی رو سیاهان عنود این گرفتاری که در چنگ شماست دزد نبود این فلان مرد خداست این چراغ خلوت اهل حق است در ظلام دهر نور مطلق است ای عجب کاین نور را ن...
تا بگویم باقی احوال شاه با گروه کودکان در عرض راه زانکه اصحابند در مسجد غمین چشم اندر راه خیرالمرسلین مخلصی جوزان که اصحاب رسول منتظر بنشسته در مسجد ملول چون خرید آن شاه عالم خویش ...
جمله شاگردانش اندر حاشیه بود او چوپان و ایشان ماشیه از در آمد ناگهان با کش و فش یک هیولایی موقر شیخ وش بر سرش عمامه ای چون گرز سام در برش هم جبه ای کافور فام آمد از در چست و بر مسن...
گفت چون شرع شریف استی کنون پای خود را من کشم ای ذوفنون هرکه را شرع شریف آمد لقب پا کشیدن پیش او باشد ادب کاشکی زین پیشتر گفتی سخن وارهانیدمان ز قید هر محن این زبان آمد دلت را ترجما...
زین سبب فرمود شاه انس و جان کل مرء قدخبی تحت اللسان دل بود چون چشمه و نهری زبان باشد آب چشمه اندر جو روان حال آب چشمه از جو باز جو کان تو را آگاه سازد مو به مو آب چشمه چونکه عذبست ...
کیست آن شهزاده روح پاک تو درک آن بالاتر از ادراک تو روح را خواهی اگر اصل و نسب از قل الروح من امر ربه طلب هان و هان بنگر که سلطان الست روح را نسبت به خود فرموده است گفته روح از عال...
گفت زین ره لؤلؤ این نه صدف من عرف نفسه فقد ربه عرف هرکسی کو عارف نفس خود است عارف پروردگار سرمد است می شناسد هست بی جا و مکان هم نشان یابد ز بود بی نشان هم شناسد هستی دور از حواس آ...
علم تو جانا بجز تصویر نیست خود ببین تصویر جز تأثیر چیست خود خیالت می تراشد صورتی سازد آن را بهر فهمت آلتی خود تراشیده کجا یزدان بود خاک عالم بر سر نادان بود غیر صورت نیست فهمت ای ظ...
جهل باشد علم تقلید ای عمو ای بر این تقلید بادا صد تفو بنده تقلید می دان خاص و عام جملگی تقلید را گشته غلام جمله را آورده گردن در کمند پایشان و دستشان را کرده بند آن یکی در قید تقلی...
عقل می دانی چه باشد ای پسر آنکه باشد سوی جنت راهبر عقل می دانی چه باشد ای رفیق آنکه برهاند تو را از هر مضیق عقل همراهی بود سلطان شناس می شناسد شاه را در هر لباس عقل را باشد دو چشمی...
گفت شه باشد مرا عهد دیگر زینهار آن را میفکن از نظر در جزیره چونکه مسکن ساختی رحل خود را اندر آن انداختی از نگار و نقش آن از ره مرو از فریب عیش آن غافل مشو آن جزیره گرچه شاد و خرم ا...
مخلصی از این مراحل باز جوی کار وهم و قلعه دل را بگوی روح را بهر خلافت پادشاه جانب جسمانیان بنموده راه شهر بند تن نشیمن گاه او صفه دل مستقرگاه او عقل را گفتا مهین دستور باش شرع را گ...
خود شود شیطان چه شیطان ای امان گشته شیطان طفل ابجدخوان آن فخر از شاگردیش شیطان کند مشکل شیطان همه آسان کند همچو آن هیزم که شد از قرب نار آتش سوزنده با دود و شرار روح هم چون گشت با ...