شمارهٔ ۵۹
گر مرا در سر سودای تو شد جان سهل است سر زلف تو ز آفات سلامت باشد

میرزا محمدتقی مامقانی یا میرزا محمدتقی حجة الاسلام، متخلص به «نیر» و مشهور به «نیر تبریزی» در ۱۲ جمادی الاولی ۱۲۴۸ ه.ق در شهر تبریز به دنیا آمد. تحصیلات را نزد پدرش آغاز کرد. او تا سال ۱۲۶۹ ه.ق به یادگیری مقدمات مشغول بود و در این سال پدر را از دست داد. وی که برای تکمیل تحصیلات خود در ۲۲ سالگی عازم عتبات عالیات شده بود، در محضر عالمان آن سامان به کسب معارف دینی پرداخت و پس از اخذ درجه اجتهاد به وطن مراجعت کرد. این فقیه، محدث، حکیم و شاعر زبردست به سه زبان فارسی، عربی و ترکی شعر میسرود. اشعار عاشورایی نیر امتیاز ویژهای دارد. «دیوان نیر تبریزی» از سه بخش عمده تشکیل شده است: ۱. آتشکدهٔ نیر (مثنوی عاشورایی) ۲. لآلی منظومه ۳. دیوان غزلیات. او پس از گذراندن ۶۴ بهار از زندگی در ۱۲ رمضان المبارک ۱۳۱۲ ه.ق در تبریز دار فانی را وداع گفت. بنا به وصیت خودش، جنازهاش را به نجف اشرف منتقل کردند و در قبرستان وادیالسلام به خاک سپردند. آثار نیر تبریزی به همت آقای سید محمدرضا شهیم در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
گر مرا در سر سودای تو شد جان سهل است سر زلف تو ز آفات سلامت باشد
نفس بازپسین است ز هجرت جان را مژده ای بخت که شد عمر به سر هجران را طاقت باج غمش در دل ویرانه نماند باز هشتم به وی این دهکده ویران را محترم دار غم ای دل که خداوند کرم گرچه کافر بود ...
در بزم می از لطافت جام و مدام افتاده معاشرین در اندیشۀ خام قومی همه می بیند و قومی همه جام من مست تو و فارغ از این شبهه عام
گر نیست مه رخت ز چه رو از شکنج زلف هر شامگه بشکل دگر سر برآورد
مهل آن روی که از پرده پدیدار آید ترسم از چشم بد خلق به آزار آید دام بر چین که دگر نیست دلی در همه شهر که نه بر حلقۀ زلف تو گرفتار آید ز بر خویش مرانم که مگس از سر قند نرود ور برود ...
شبهای وصل روز فراق آیدم بخواب چو غرقۀ که رخت سوی ساحل آورد
ای قدت سرو اگر سرو به رفتار آید وی لبت غنچه اگر غنچه به گفتار آید زلفت ار برد به یغما دل شهری چه عجب هر چه گویند از آن رهزن طرار آید گر دو صد ناوکم آید ز تو بر سینه ریش چشم آنست هن...
به سر زلف تو کز زلف تو سر می نکشم چه کنم نیست جز اینم سر سودای دگر رحمی ای خواجه منعم به گدای در خویش که ندارد ز تو جز بوسه تمنای دگر
هر صباحم که ره از خانۀ خمار افتد خم و ساقی و صراحی همه از کار افتد یار مهمان من است امشب و دانی ساقی که چنین وقت در این بزم چه در کار افتد مطربا پای فرو کوب و بزن چنگ بچنگ شیخ را گ...
رهم نمیدهد اغیار بر سر کویش که کام دل بنگاهی ستانم از رویش هزار جان و دلم دادی ایدریغ خدای که بستمی دل و جانی بهر سر مویش
از تو نتابم رخ ای نگار بمعبود گر چو خلیلم بری بآتش نمرود طلعت زیبا گر این بود که تو داری قیمت یوسف کم از دراهم معدود خواجه دهی پند من ز عشق وی اما می نتوان گفت ترک عادت معهود داغ ف...
جز دو ابروی کج یار بروی چونگار می ندیده است کسی در سر یکمه دو هلال
گر چونتو در آفاق جفار کار نباشد انصاف ز شوخی چو تو بسیار نباشد نزدیک من از لذت عشقش خبری نیست آن دلشه کش یار دل آزار نباشد ایکاش بخوابیت کشد تنک در آغوش بخت من سرگشته چو بیدار نباش...
گر بدل از صحبتم داری ملال بکشم ایزیبا پسر خونم حلال
جز دل ما که ز یاد تو به پرواز آید کس ندیده است کبوتر پی شهباز آید غم معشوقه ما شاهد هرجایی نیست بر سر عاشق دلداده به صد ناز آید ره دراز است اگر ره ندهم بار سفر دل ز چین سر زلف تو ا...
هزار شانه به زلف نگار خویش کشیدم ز ازدحام دل خویش در میانه ندیدم کسان که دل به تو داده است کام خود ز تو خواهد منم که با تو به پیوستم و ز خویش بریدم
چه شدی کار من دلشده یکسر می شد یا تو سوی من و یا جان سوی تو بر می شد یا ترا خون جفا با دل من برمی گشت یا دل غمزده بر خوی تو خوگر می شد یا صبا خرمن موی تو به غارت می داد یا مرا راه ...
دم شاهی زنم از بندگی حضرت تو حلقه ای گر ز سر زفت تو در گوش کنم دل ز همخوابگی حور برآساید اگر با خیال تو شبی دست در آغوش کنم چگونه سر بدر آرم ز حلق سر زلفت اسیر بند بپای و غلام حلقه...
عنبرین موی تو بر طرف جبین می گذرد یا ز گلزار ختا آهوی چین می گذرد گر کند باز ز هم کاکل مشکین تو باد تا قیامت به خم و حلقه و چین می گذرد شد ز دل ها اثر تیر کمانداران را همه بر گوش ز...
گفتم هوای زلف تو از سر بدر کنم ترسم کم عمر در سر اینکار سر کنم از قیل و قال مدرسه نگشود کار دل رفتم بخانقاه که فکر ذکر کنم بگرفت دل ز صحبت ابنای روزگار خرم دمی که راه خرابات سرکنم ...
زلف جانان سحر از باد صبا در هم شد عاقلان مژده که زنجیر جنون محکم شد ساقی از نشیه مستی کله از سر نگرفت گل و سنبل به هم آمیخت عجب عالم شد سال ها بود که دارا سر و سامانی بود عاقبت در ...
تا پی عربده مژگان تو پیوست به هم شست زنجیری زلف تو ز جان دست به هم به سر زلف تو از شانه شکستی مرساد که شکست دل ما را نتوان بست به هم پیش چشم تو اگر جان نسپارم چه کنم با دوصد تیر که...
نگار من چو بتاراج عقل و دین خیزد غبار لشگرش از ترک تا بچین خیزد ملفق است بهم نیش و انگبین چه عجب خطی سیه گر از آنسکان انگبین خیزد زهی خلف که دمادم ز آسمان و زمین بمادر و پدر پاکت آ...
با سینه غمت را سروکار بست و گرنه صد بار ز آه سحرش سوخته بودم یک لحظه فراق توام از دیده فرو ریخت اشکی که به صد خون دل اندوخته بودم تا جای خیالت نشود تیره شب هجر صد مشعله از آه دل اف...