شمارهٔ ۱۳
بی می نتوان برد به سر فصل خزان را ساقی بده آن جام پر از خون رزان را ترسم که کند فاش دگر راز نهان را از دیده که می ریزدم این اشک روان را از پیر و جوان برده دل آن ترک جفاجو تا عیب نگ...

میرزا محمدتقی مامقانی یا میرزا محمدتقی حجة الاسلام، متخلص به «نیر» و مشهور به «نیر تبریزی» در ۱۲ جمادی الاولی ۱۲۴۸ ه.ق در شهر تبریز به دنیا آمد. تحصیلات را نزد پدرش آغاز کرد. او تا سال ۱۲۶۹ ه.ق به یادگیری مقدمات مشغول بود و در این سال پدر را از دست داد. وی که برای تکمیل تحصیلات خود در ۲۲ سالگی عازم عتبات عالیات شده بود، در محضر عالمان آن سامان به کسب معارف دینی پرداخت و پس از اخذ درجه اجتهاد به وطن مراجعت کرد. این فقیه، محدث، حکیم و شاعر زبردست به سه زبان فارسی، عربی و ترکی شعر میسرود. اشعار عاشورایی نیر امتیاز ویژهای دارد. «دیوان نیر تبریزی» از سه بخش عمده تشکیل شده است: ۱. آتشکدهٔ نیر (مثنوی عاشورایی) ۲. لآلی منظومه ۳. دیوان غزلیات. او پس از گذراندن ۶۴ بهار از زندگی در ۱۲ رمضان المبارک ۱۳۱۲ ه.ق در تبریز دار فانی را وداع گفت. بنا به وصیت خودش، جنازهاش را به نجف اشرف منتقل کردند و در قبرستان وادیالسلام به خاک سپردند. آثار نیر تبریزی به همت آقای سید محمدرضا شهیم در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
بی می نتوان برد به سر فصل خزان را ساقی بده آن جام پر از خون رزان را ترسم که کند فاش دگر راز نهان را از دیده که می ریزدم این اشک روان را از پیر و جوان برده دل آن ترک جفاجو تا عیب نگ...
کشتیم زار و نکردی نگه از ناز به رویم حسن عهد تو همین بود دریغا چه بگویم
طوقی ز خط بدور زنخدان کشیده ای بر دور مهر و مه خط بطلان کشیده ای داود را بحلقۀ خفتان نهفتۀ یوسف بدور چاه بزندان کشیده ای مانی بخضر در صفت ای سبزۀ عذار پیداست کاب چشمۀ حیوان کشیده ا...
سخت ای لعبت شیرین همه جا رو شده ای عهد دیرینه نپای و گله نشنو شده ای کام فرهاد چه سان تلخ نگردد که بهشر همه شور است که همخوابۀ خسرو شده ای کس چو خورشید تر اسیر نیارستی دید حالی انگ...
از هر طرف که پای به پیچم ز کوی تو دل میکشد ز جانب دیگر بسوی تو گر من زبان شکوه ندارم ز خوی تو آید خطی که عیب تو گوید بروی تو دل پیش تست جنگ و کشاکش فرو گذار تا زنده ام رها نکنم تار...
سوزنده آتشی که شود پخته خام از او جام می است خواجه بکن پر مشام از او آسایشت هواست گر از صبح و شام دهر خالی مدار بزم به هر صبح و شام از او نام ار به ترک باده پرستی ست می بیار هی تا ...
ای صورت زیبای تو مرآت معانی سرگشته چو پرگار به تصویر تو مانی در جنس ملک گر بشری هست تو اویی در نوع بشر گر ملکی هست تو آنی جسمی اگر ای مایه جان جسم بهشتی جانی اگر ای قوت تن جان جهان...
امشب اگر ای نایی آهنگ دگر داری از سوز درون ما مانا که خبر داری ساقی قدح می ده با یاد جم و کی ده زود آر و پیاپی ده گر پاس سحر داری از خون رزان ما را مستی نشود حاصل پیش آر سبویی چند ...
دلم بخستی و در خون گذاشتی و گذشتی بحیرتم ز چه این صید کشتی و ز چه هشتی چه لاله ها که ز غم ریخت بیتو چشم بدامن کدام گلبن حسرت در اینچمن که نگشتی اگر نه آتش روی تو بود آفت جانها بدین...
چمنی دیدم و کردم قدمی چند خرامی چون شدم جمع پریدن خبرم شد که تو دامی سر و کس مر نخرامد بت چین عشوه نداند مه و خور نطق ندارد هله خود گو که کدامی به حلاوت همه قندی به طراوت همه نسرین...
ز کمان ابروی دل نشین چو خدنگ غمزه رها کنی سزد ار به تیر بهای او دو هزار خون به خطا کنی تو ز هر طرف که کشی کمان کنمت سپر تن ناتوان که مباد بر دل دیگران رهی از مراوده وا کنی کشم آن چ...
نکرد از لابه ای بیمهر اگر خوی تو تغییری بسازم من بخویت هین بکش زارم بشمشیری شب دوشین بگردن دیدمی از مشک زنجیری پریشانم از اینخواب جنون ایزلف تعبیری طبیبم بر سر بالین رسید اما بهنگا...
در پرده حسن روی تو شد پرده در مرا ای وای اگر ز پرده درآید به در مرا جز خون دل که ریزدم از دیده بر کنار حاصل نشد ز نخل محبت ثمر مرا سر بر نگیرم از درت ار فی المثل به سر ریزند سنگ طع...
نه تیر رفته بسوی کمان فراز آید نه روزگار جوانی که رفت باز آید نعیم روز جوانی مده بدست هوا که شمع شب ز هوا زود در گداز آید
خنک آن شبی که او رخ بفروزد از شرابی چکد از جگر مرا خون چو بر آتشی کبابی تو خود ای غزال رعنا چه بلا شدی خدا را که به دور چشم مست تو ندیده فتنه خوابی چه شب است یا رب امشب که در انتظا...
در خاطر منی و به دل تیغ می زنی خوش می کنی به دوستی ای شوخ دشمنی رویی چو سیم دیدم ریختم خیال خام خوردم چو تیغ ناز تو دیدم که آهنی باری چنان بزن که نگیرد به دامنت گر می زنی بر آتشم ا...
شبی پرسیدم از خلوت نشینی حریفی نکته سنج و خرده بینی ز استغنای عشق و کبر مستی بکونین بر فشانده آستینی که احمد گر بود سر احد چیست ز میمش در میان فرق مبینی قدح لبریز کرد از بادۀ ناب ز...
بر آن سری که بگیری ز لعل او کامی شراب نوش که در عین پختگی خامی به راه بادیه شرط است سر قدم کردن اگر به کعبه گوش به بندی احرامی نسیم صبح خدا را تو محرم رازی ببر ز ما به سر کوی دوست ...
من خود مجرد از همه نام و نشانمی بر هر صفت که عشق تو گفت آنچنانمی در گوشۀ فراق تو پیر شکسته ام آندم که بوی وصل تو آید جوانمی گاهی ز تاب قهر تو درویش نینوا گاهی ز تاج مهر تو شاه جهان...
جدا از چشم او تن در تب و جان بر لب است امشب شبی کاو را ز پی صبحی نباشد آن شب است امشب ببین بر چنبر کاکل رخ آن ماه سنگین دل مبند ای ساربان محمل قمر در عقرب است امشب جرس در ناله و صب...
دلم چگونه نپیچد به خود چو مار امشب فتاده در کف اغیار زلف یار امشب چرا ز دل نکشم چون هزار نالۀ زار که خفته نوگل من در کنار خار امشب
گیرم اندر دل پر درد هزاران غم از اوست داوری پیش که آرم که همه عالم از اوست شادی خاطر او باد زما یکسان است دل اگر غمزده از دوست وگر خرم ازوست خون بده جای می کهنه مرا ای ساقی شادی آن...
دلبرا الفت رندان کهن کار تو نیست صحبت مجلس اغیار سزاوار تو نیست گر قصوری ز سر طرۀ طرار تو نیست ز چه بازار کس آشفته ز بازار تو نیست
چندم از کشمکش موی تو جان این همه نیست عمر پیری کهن ای تازه جوان این همه نیست دل ما و هدف نیر نگاهت هیهات اعتبار من بی نام و نشان این همه نیست مگرم از در لطفی اگر آید ساقی که سبک رو...