شمارهٔ ۴۱
روز طرب و خرمی دولت و دین است دوران زمان شاد به دارای زمین است میگفت و همی دید در آیینه بمژگانش آن تیر که از جوشن جان بگذرد این است میگفت و همی خست بدندان لب خندانش لعلی که به عقد ...

سیّدعبدالوهاب نشاطِ اصفهانی (زادهٔ ۱۱۷۵ هجری قمری در اصفهان- درگذشتهٔ ۱۲۴۴ هجری قمری) ملقب به معتمدالدوله از سیاستمداران، شاعران و هواداران مکتب بازگشت ادبی و از خوشنویسان صاحب نام در خطوط شکسته، نستعلیق و تعلیق سده سیزدهم هجری ایران بودهاست. از او بهعنوان نخستین وزیر امور خارجهٔ ایران نیز نام میبرند. پدربزرگ او عبدالوهاب، حکومت اصفهان را بهعهده داشت و مال و ثروت فراوان برای فرزندان خود بهجا گذاشت. نشاط علاوه بر زبان مادری، زبانهای عربی و ترکی را فراگرفت و در خوشنویسی سرآمد زمان خود شد. وی وزیر فتحعلیشاه قاجار بوده، در شکستهنویسی توانا و قدرتمند بوده و «گنجینهٔ معتمد» از آثار باقیماندهٔ اوست. نسب وی به حکیم سلمان، طبیب مخصوص شاه عباس میرسد. نشاط از دوستان نزدیک عبدالمجید درویش بوده و عبدالمجید در خانه او اقامت داشته است و از شاگردان درویش عبدالمجید محسوب میشود. دیوان اشعار نشاط اصفهانی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
روز طرب و خرمی دولت و دین است دوران زمان شاد به دارای زمین است میگفت و همی دید در آیینه بمژگانش آن تیر که از جوشن جان بگذرد این است میگفت و همی خست بدندان لب خندانش لعلی که به عقد ...
آن بخت نداریم که فرزانه شویم مقبول به کعبه یا به بتخانه شویم برخیز که باز سوی میخانه شویم جامی بزنیم و مست و دیوانه شویم
این سرما و آن خم زنجیر اوست میبرد تا هر کجا تقدیر اوست حل شود این عقده های پیچ پیچ رشته ی ما درید تدبیر اوست گاه آبادش کند گاهی خراب ملک ما در قبضه ی تسخیر اوست کشته ی او زنده ماند...
از میکده میآیم و چندان مستم کاگاه نیم که نیستم یا هستم از خلوت عشق تو بدیوان خرد سد جای فتم اگر نگیری دستم
غم به جایی فکند رخت که غمخواری هست ای خوش آنجا که نه یاری نه پرستاری هست هر که یار دگرش نیست خدا یار ویست هر که کاری بکسش نیست باوکاری هست آنکه اندیشه ی گلزار و گلش در سر نیست میتو...
از عشق بسینه شعله ای افروزیم از اشک بدیده موجه ای اندوزیم شاید که ازین گرد بطالت شوییم باشد که از آن پرده ی غفلت سوزیم
شمشیر بدست آمد سر مست زجام است بادا بحلش خون من ار باده حرام است مفتون توام من نه بر آن طلعت و گیسو آنجا که بهشت است نه صبح است و نه شام است وقتی ز خرابات به خلدم گذری بود کوثر نبو...
با خود همه عیب و با جمال تو خوشیم با خود همه نقص و با کمال تو خوشیم با خود همه سر بسر ملالیم ولی با یاد تو شاد و با خیال تو خوشیم
از خواجگان کرامت و از بندگان خطاست آنجا که فضل تست چه باک از گناه ماست ما را امید خواجه بسی به زطاعت است آن بنده مجرم است که نومید از خداست جز عجز و نیستی نپذیرند ارمغان از ما که ب...
ای خواجه ی جان وای خداوند دلم از یاد تو بیشتر ز رویت خجلم از من بحلی هر چه کنی یا نکنی ای وای بمن اگر نسازی بحلم
فصل گل است و موسم دیوان و گاه نیست جز صحن باغ در خور اورنگ شاه نیست نرگس گواه من که نباشد ببوستان چشمی که در قدوم شهنشه براه نیست ترکان شاه گرچه دلیرند و فتنه جو دل در امان زفتنه ی...
ای عشق آخر سخن پذیرت دیدم آسوده و عاجز و فقیرت دیدم چل سال همی لاف شنیدم از تو آخر در دست عقل اسیرت دیدم
مهی امشب مگر در خانه ماست که عالم روشن از کاشانه ماست به آبادی مبر ای خواجه رنجی ببین گنجی که در ویرانه ماست ملامت ها که بر من کردی امروز روا بر ناصح فرزانه ماست بگو با عاقلان زنجی...
من از کرمت بسی حکایت دارم کی از ستمت دگر شکایت دارم هرگز ستمی ندیده ام از تو بلی ز اندازه فزون چشم عنایت دارم
راه بیرون شدن از هر دو جهانم هوس است خیمه بیرون زدن از کون و مکانم هوس است تن ناپاکم و این جان هوسناکم کشت زندگانی نفسی بی تن و جانم هوس است خلوتی کو که بر آرم نفسی دور از خویش نه ...
ای عشق آخر سخن گذارت کردم آسوده و عاجز و نزارت کردم چهل سال شنیده ام ز تو لاف و گزاف آخر دردست عقل خوارت کردم
سرم خوش است و دو عالم به مدعای من است بهر چه می نگرم گویی از برای من است بکس نیاز ندارم بخویش نیز مگر یکی خدا و یکی سایه ی خدای من است دوکون و هر چه در او هست هیچ و من هستم که نیست...
از دوری تو تن نزاری دارم جانی غمگین دل فکاری دارم در رهگذرت نشسته جان بر سر دست برخیز و بیا که با تو کاری دارم
ای فروغ ماه از شمع شبستان شما چشمه خور جرعه ای در بزم مستان شما عشق دارد صیدگاهی نغز و دلکش کاندر آن صید شیران می کند آهوی چشمان شما زلف مشکین خم به خم بر طرف رو چوگان صفت ای دل عش...
بزم غیب از شمع ذاتش چون منور داشتند پرده داران صفاتش پرده بر در داشتند خواست بر نامحرمان پیدا شود حسن ازل محرمانش صد ره از اول نهان تر داشتند شاهدان غیب را دادند اطوار ظهور رویشان ...
گلستانش را گلی پیدا نبود از گل او بلبلی شیدا نبود فرقها ناز و نیاز از هم نداشت بلبل و گل امتیاز از هم نداشت ناگهان پیدا نیاز از ناز شد حسن و عشق از یکدگر ممتاز شد احتیاج آمد ز استغ...
منظور طبیب آنکه بیمار تر است شایسته ی عفو آنکه گنهکار تر است از خاک مذلتش مگر بر دارند افتادگی از بنده سزاوار تر است
گیسوی تو عنبرین شمیم است بوی تو ز خلد یک نعیم است چشمت ز خمار چون سقیم است دل در بر او به ترس و بیم است
پاداش تلخها که از آن لب شنیده ام جز بوسه ای بر آن دهن نوشخند نیست صیدی که آرزوی رهایی کند نشاط در صید گاه عشق سزاوار بندنیست