بخش ۳۳ - باز آوردن شاپور شیرین را پیش مهینبانو
چو شیرین را ز قصر آورد شاپور ملک را یافت از میعادگه دور فرود آوردش از گل گون رهوار به گل زار مهین بانو دگر بار چمن را سرو داد و روضه را حور فلک را آفتاب و دیده را نور پرستاران و نز
۱۲۱ شعر از نظامی گنجوی
چو شیرین را ز قصر آورد شاپور ملک را یافت از میعادگه دور فرود آوردش از گل گون رهوار به گل زار مهین بانو دگر بار چمن را سرو داد و روضه را حور فلک را آفتاب و دیده را نور پرستاران و نز
کلید فتح را دندان پدید است که رای آهنین زرین کلید است ز صد شمشیرزن رای قوی به ز صد قالب کلاه خسروی به به رایی لشگری را بشکنی پشت به شمشیری یکی تا ده توان کشت چو آگه گشت بهرام قوی ر
چنین گوید جهان دیده سخن گوی که چون می شد در آن صحرا جهان جوی شکاری چون شکر می زد ز هر سو بر آمد گرد شیرین از دگر سو که با یاران جماش آن دل افروز به عزم صید بیرون آمد آن روز دو صیدا
چو دهقان دانه در گل پاک ریزد ز گل گر دانه خیزد پاک خیزد چو گوهر پاک دارد مردم پاک کی آلوده شود در دامن خاک مهین بانو که پاکی در گهر داشت ز حال خسرو و شیرین خبر داشت در اندیشید از آ