بخش ۵۳ - داستان پیر و مرید
رهروی از جمله پیران کار می شد و با پیر مریدی هزار پیر در آن بادیه یک باد پاک داد بضاعت به امینان خاک هر یک از آن آستنی برفشاند تا همه رفتند و یکی شخص ماند پیر بدو گفت چه افتاد رای
۶۰ شعر از نظامی گنجوی
رهروی از جمله پیران کار می شد و با پیر مریدی هزار پیر در آن بادیه یک باد پاک داد بضاعت به امینان خاک هر یک از آن آستنی برفشاند تا همه رفتند و یکی شخص ماند پیر بدو گفت چه افتاد رای
قلب زنی چند که برخاستند قالبی از قلب نو آراستند چون شکم از روی بکن پشتشان حرف نگهدار ز انگشتشان پیش تو از نور موافق ترند وز پست از سایه منافق ترند ساده تر از شمع و گره تر ز عود ساد
خاصگی یی محرم جمشید بود خاص تر از ماه به خورشید بود کار جوان مرد بدان درکشید کز همه عالم ملکش برکشید چون به وثوق از دگران گوی برد شاه خزینه به درونش سپرد با همه نزدیکی شاه آن جوان
مجلس خلوت نگر آراسته روشن و خوش چون مه ناکاسته شمع فروزان و شکر ریخته تخت زده غالیه آمیخته دشمن جان ست ترا روزگار خویشتن از دوستی اش واگذار بین که به زنجیر کیان را کشید هرکه درو دی
دور خلافت چو به هارون رسید رایت عباس به گردون رسید نیم شبی پشت به همخوابه کرد روی در آسایش گرمابه کرد موی تراشی که سرش می سترد موی به مویش به غمی می سپرد کای شده آگاه ز استاد ی ام