بخش ۷۰ - پاسخ دادن خسرو شیرین را
دگر باره جهان دار از سر مهر به گل رخ گفت کای سرو سمن چهر طبرخون با سهی سروت قرین باد طبرزد با طبرخون هم نشین باد دهان جز من از جام لبت دور سر جز من ز طوق غبغبت دور عتابت گر چه زهر ...

حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰ هجری قمری در شهر گنجه متولد شد. وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهرهای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار میآمده است. مهمترین اثر وی «پنج گنج» یا «خمسه» است. دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است. وی بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ هجری قمری وفات یافت.
دگر باره جهان دار از سر مهر به گل رخ گفت کای سرو سمن چهر طبرخون با سهی سروت قرین باد طبرزد با طبرخون هم نشین باد دهان جز من از جام لبت دور سر جز من ز طوق غبغبت دور عتابت گر چه زهر ...
دگر ره لعبت طاووس پیکر گشاد از درج لؤلؤ تنگ شکر روان کرد از عقیق آن نقش زیبا سخن هایی نگارین تر ز دیبا کز آن افزون که دوران جهان است شب و روز و زمین و آسمان است جهان داور جهان دار ...
ملک بار دگر گفت ای دل افروز به گفتن گفتن از ما می رود روز مکن با من حساب خوب رویی که صد ره خوب تر زانی که گویی فروغ چشمی ای دوری ز تو دور چراغ صبحی ای نور علی نور به دریا مانی از گ...
ز راه پاسخ آن ماه قصب پوش ز شکر کرد شه را حلقه در گوش گشاد از درج گوهر قفل یاقوت رطب را قند داد و قند را قوت مثالی داد مه را در سواری براتی مشک را در پرده داری ستون سرو را رفتن در ...
ملک چون دید ناز آن نیازی سپر بفکند از آن شمشیر بازی شکایت را به شیرینی نهان کرد ز شیرینان شکایت چون توان کرد به شیرین گفت کای چشم و چراغم همای گلشن و طاووس باغم سرم را تاج و تاجم ر...
به خدمت شمسه خوبان خلخ زمین را بوسه داد و داد پاسخ که دایم شهریارا کامران باش به صاحب دولتی صاحب قران باش مبادا بی تو هفت اقلیم را نور غبار چشم زخم از دولتت دور هزارت حاجت از شاهی ...
چو خسرو دید که آن معشوق طناز ز سر بیرون نخواهد کردن آن ناز فسونی چند با خواهش بر آمود فسون بردن به بابل کی کند سود به لابه گفت کای مقصود جانم چراغ دیده و شمع روانم سرم را بخت و بخت...
اجازت داد شیرین باز لب را که در گفت آورد شیرین رطب را عقیق از تارک لؤلؤ برانگیخت گهر می بست و مروارید می ریخت نخستین گفت کای شاه جوان بخت به تو آراسته هم تاج و هم تخت به نیروی تو ب...
شباهنگام کاهوی ختن گرد ز ناف مشک خود خور را رسن کرد هزار آهوبره لب ها پر از شیر بر این سبزه شدند آرامگه گیر ملک چون آهو ی نافه دریده عتاب یار آهو چشم دیده ز هر سو قطره های برف و با...
همان صاحب سخن پیر کهن سال چنین آگاه کرد از صورت حال که چون بی شاه شد شیرین دلتنگ به دل بر می زد از سنگین دلی سنگ ز مژگان خون بی اندازه می ریخت به هر نوحه سرشگی تازه می ریخت چو مرغی...
سر فیلسوفان یونان گروه جواهر چنین آرد از کان کوه که چون یک ره آن شاه گیتی نورد ز گردش به گردون برآورد گرد به یونان زمین آمد از راه دور وطن گاه پیشینه را داد نور زرامش سوی دانش آورد...
گوهر آما ی گنج خانه راز گنج گوهر چنین گشاید باز کآسمان را ترازو یی دو سرست در یکی سنگ و در یکی گهر ست از ترازو ی او جهان دو رنگ گه گهر بر سر آورد گه سنگ صلب شاهان همین اثر دارد بچه...
بیا ساقی آن ارغوانی شراب به من ده که تا مست گردم خراب مگر زان خرابی نوایی زنم خراباتیان را صلایی زنم مرا خضر تعلیم گر بود دوش به رازی که نامد پذیرا ی گوش که ای جامگی خوار تدبیر من ...
برجوش دلا که وقت جوش است گویای جهان چرا خموش است میدان سخن مراست امروز به زین سخنی کجاست امروز اجری خور دست رنج خویشم گر محتشمم ز گنج خویشم زین سحر سحرگهی که رانم مجموعه هفت سبع خو...
به فرخ فالی و فیروزمندی سخن را دادم از دولت بلندی طراز آفرین بستم قلم را زدم بر نام شاهنشه رقم را سر و سر خیل شاهان شاه آفاق چو ابرو با سری هم جفت و هم طاق ملک اعظم اتابک داور دور ...
ای مدنی برقع و مکی نقاب سایه نشین چند بود آفتاب گر مهی از مهر تو مویی بیار ور گلی از باغ تو بویی بیار منتظران را به لب آمد نفس ای ز تو فریاد به فریاد رس سوی عجم ران منشین در عرب زر...
نکیسا بر طریقی کان صنم خواست فرو گفت این غزل در پرده راست مخسب ای دیده دولت زمانی مگر کز خوشدلی یابی نشانی برآی از کوه صبر ای صبح امید دلم را چشم روشن کن به خورشید بساز ای بخت با م...
نکیسا چون زد این افسانه بر چنگ ستای باربد برداشت آهنگ عراقی وار بانگ از چرخ بگذاشت به آهنگ عراق این بانگ برداشت نسیم دوست می یابد دماغم خیال گنج می بیند چراغم کدامین آب خوش دارد چن...
چو بر زد باربد زین سان نوایی نکیسا کرد از آن خوشتر ادایی شکفته چون گل نوروز و نو رنگ به نوروز این غزل در ساخت با چنگ زهی چشمم به دیدار تو روشن سر کویت مرا خوشتر ز گلشن خیالت پیشوای...
نکیسا چون زد این طیاره بر چنگ ستای باربد برداشت آهنگ به آواز حزین چون عذرخواهان روان کرد این غزل را در سپاهان سحرگاهان که از می مست گشتم به مستی بر در باغی گذشتم بهاری مشگبو دیدم د...
چو رود باربد این پرده پرداخت نکیسا زود چنگ خویش بنواخت در آن پرده که خوانندش حصاری چنین بکری بر آورد از عماری دلم خاک تو گشت ای سرو چالاک برافکن سایه ای چون سرو بر خاک از این مشگین...
نکیسا چون زد این افسانه بر ساز ستای باربد برداشت آواز نوا را پرده عشاق آراست در افکند این غزل را در ره راست مرا در کویت ای شمع نکویی فلک پای بز افکنده ست گویی که گر چون گوسفندم می ...
نکیسا در ترنم جادوی ساخت پس آنگه این غزل در راهوی ساخت بساز ای یار با یاران دلسوز که دی رفت و نخواهد ماند امروز گره بگشای با ما بستگی چند شتاب عمر بین آهستگی چند ز یاری حکم کن تا ش...
نکیسا چون ز شاه آتش برانگیخت ستای باربد آبی بر او ریخت به استادی نوایی کرد بر کار کز او چنگ نکیسا شد نگونسار ز ترکیب ملک برد آن خلل را به زیرافکن فرو گفت این غزل را ببخشای ای صنم ب...