غزل شمارهٔ ۱۵
ما را ز شوق یار به غیر التفات نیست پروای جان خویش و سر کاینات نیست از پیش یار اگر نفسی دور می شوم هر دم که می زنم ز حساب حیات نیست در عاشقی خموشی و در هجر صابری این خود حکایتیست که...

خواجه نظامالدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفهپرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیرهای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقهٔ مشخصی از اجتماع قرار داد. وی در حدود سالهای ۷۷۱ و ۷۷۲ هجری قمری زندگی را بدرود گفت. از آثار برگزیدهٔ او میتوان به مثنوی عشاقنامه، کتاب اخلاقالاشراف، ریشنامه، صد پند، لطایف و ظرایف، رسالهٔ دلگشا و بالاخره منظومهٔ معروف موش و گربه اشاره کرد.
ما را ز شوق یار به غیر التفات نیست پروای جان خویش و سر کاینات نیست از پیش یار اگر نفسی دور می شوم هر دم که می زنم ز حساب حیات نیست در عاشقی خموشی و در هجر صابری این خود حکایتیست که...
ترک سرمستم که ساغر می گرفت عالمی در شور و در شر می گرفت عکس خورشید جمالش در جهان شعله می زد هفت کشور می گرفت چون صبا بر چین زلفش می گذشت بوستان در مشک و عنبر می گرفت هر دمی از آه د...
رمید صبر و دل از من چو دلنواز برفت چه چاره سازم از این پس چو چاره ساز برفت سوار گشته و عمدا گرفته باز به دست نموده روی به بیچارگان و باز برفت به گریه چشمه چشم بریخت چندان خون که که...