شمارهٔ ۴ - در نعت پیغمبر اسلام «ص»
ای برزده دامن بلا را سر در پی خویش داده ما را چون در ره مردمی نهی پای از کوچه ما طلب وفا را یادم نکنی و هیچ گه من بی مژده ندیده ام صبا را دیوانگی محبت تو کامروز مسلم است ما را بیگا...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
ای برزده دامن بلا را سر در پی خویش داده ما را چون در ره مردمی نهی پای از کوچه ما طلب وفا را یادم نکنی و هیچ گه من بی مژده ندیده ام صبا را دیوانگی محبت تو کامروز مسلم است ما را بیگا...
آن باغ داغ پررر آذر طبیعتم کش برگ و بر ز اخگر و طیرش سمندر است آن روضه ام که هر شجرش راکه باغبان آبش ز خون دل ندهد خشک و بی بر است آن پای تا بسر همه زخم و جراحتم کورا بخواب عافیت ا...
من کیستم آن سالک کونین مسیرم کز بیخته جوهر قدس است خمیرم در صفحه تصویر جلال است مثالم در پرده تقدیر محال است نظیرم چون حسن کشد جام صفا رنگ شرابم چون عشق دهد رنگ جبین آب زریرم در قا...
گر سر بصحبت گل و سوسن در آورم دست چمن گرفته بمسکن در آورم با های و هوی ناله کنم راه شوق طی باشد که هول در دل رهزن درآورم گر طاعت صنم برم از خانقه بدیر زنار را بطعن برهمن در آورم شر...
ای طعن فلک نوشته برسم وی زلف صبا بریده از دم ای در بر توسن فلک شوخ ز آنگونه که پیش شعله هیزم بر غنچه سبکروی وی بدانسان کش خنده نزاید از تبسم نازی بلب فسانه پرداز ز آنگونه که نشکنی ...
چیست آن جوهر هدایت فن آسمان مولد و زمین مسکن شوخ آیینه روی روشندل رند ژولیده موی تر دامن سوزش در حراست رشته رشته اش درسیاست سوزن گردنش تا بفرق سیمابی سیم ساق است پای تا گردن چون عر...
نه شهد لطف کزوکام جان شود شیرین نه وعده ای که گلوی گمان شود شیرین فغان ز زهر فروشنده غمزه اش کز او ز جوش جان در و بام دکان شود شیرین کسی که از هوس نوشخند او میرد بکام ماتمیانش فغان...
صبحدم چون در دمد دل صور شیون زای من آسمان صحن قیامت گردد از غوغای من گوش اهل آسمان و حلقه ماتم یکی است شیونم تا برکشد آهنک هایا های من مصر ویران کرد و رو در وادی ایمن نهاد رود نیل ...
عادت عشاق چیست مجلس غم داشتن حلقه شیون زدن ماتم هم داشتن بر سر عمان درد موج حلاوت زدن بر در میدان دل فوج ستم داشتن حمد غم و نعت درد بر لب دل دوختن شهر دل و باغ جان وقف الم داشتن نغ...
ز تاب شعشعه مهر سایه بهر پناه سزد که بگسلد از شخص و پیش گیرد راه فروغ مهر بتفتیدگی چنان گردید که شعله برسر خود زد زدود دل خرگاه شود برشته چو ماهی درون روغن گرم چو عکس ماه نوافتد در...
ز فیض گلشن روی تو چون شود آگاه که سوزد آتش حسن تو بال مرغ نگاه چه سود از اینکه ز شوق لبت شدم همه جان چنین که آتش سودای دل بود جانکاه بروی رحم به آنگونه بسته ای در دل که شوق کشتن من...
کردم ز شراب ناب توبه وز گفته ناصواب توبه میساختمش بباده ممزوج بی خستگی از گلاب توبه در لفظ شراب چون بود آب با تشنه لبی زآب توبه در وصف بباده چون شریک است صد بار ز شهد ناب توبه مستا...
مرحبا ای شاهد ایام را عهد شباب وی بهین تو باوه باغ دعای مستجاب مرحبا ای اوج بخش در حضیض افتادگان کز تو در بازوی عصفوراست شهبال عقاب مرحبا ای نوشدار مزاج روزگار کز تو در کام حسود اس...
ای طلب چشمه امید ما ذوق فروش غم جاوید ما گنج طلب زیر قدم سوده ایم وز طلب گنج نیاسوده ایم هر نفسم چشمه گشای طلب هر طلبم غالیه سای طلب نیست ادب روی زره تافتن ورنه که داند بتوره یافتن...
تهمت فسق بمن کرد یکی کفراندیش کایزد از صورت او معنی آدم برداشت این سخن گوشزد شاهد عصمت گردید شد پریشان چوسر زلفش و ماتم برداشت روزگار آمد گفتاش که مخروش که من پرده زین راز تهی مایه...
ای مرا بر زشتی اعمال نومیدی گواه دورم از حسن عمل چون رو سپیدی از گناه صورت امید می بینم چو آب موج زن بسکه میگردد زشرمم رعشه در نور نگاه گر بصورت کاه را گویم که همرنگ منی کهربا چون ...
گر مرد همتی ز مروت نشان مخواه صد جا شهید شو دیت از دشمنان مخواه بستان زجاج و در جگر افشان و نم مجوی بشکن سفال و در دهن انداز و نان مخواه خاک از فلک مخواه و مراد از زمین مجوی ماه از...
بیا که با دلم آن می کند پریشانی که غمزه تو نکردست با مسلمانی زدیده رفتی و مردم همان نفس فریاد که بی تو مردم وآنگه چنین بآسانی کسی که تشنه لب ناز توست میداند که موج آب حیات است چین ...
زهی وفای تو همسایه پشیمانی نگاه گرم تو تکلیف نامسلمانی متاع حسن تو سرمایه تهیدستی خیال زلف تو مجموعه پریشانی لب تو جرعه ده باده دل آشوبی غم تو شانه کش طره تن آسانی گل کرشمه بخندد چ...
ای دل راهزن که از عرشم به حضیض ثری فرستادی ای ستم دوست کز در خلدم به مضیق بلا فرستادی ای غلط سیر کز ره قدسم به مسیر فنا فرستادی ای عروسی که بهر جلوه خویش بدو عالم مرا فرستادی گوش ک...
ز خود گر دیده بر بندی برآنم کام جان بینی همان کز اشتیاق دیدنش زاری همان بینی کسی کز ملک معنی در رسد خود را بوی بنمای که گر مس وا نمایی کیمیا را ارمغان بینی زر ناتص عیارت پیش از آن ...
بخوان خود درآ تا قبله روحانیان بینی بین در آینه تا آتش صد خانمان بینی بدیدار تو دلشادند دایم دوستان تو ترا هم شادمان خواهم چو روی دوستان بینی هلاکم می کند گردون و غمگین بینمت آری ت...
بود درکتم عدم بکر طبیعت را جای که خرد بر سرش استاده همی گفت برآی چند در پرده نشیند خلف دوده کون محرمی نیست مگر هم تو شوی پرده گشای نه ترا عقد زفاف است در این پرده ضرور نه مرا صبر و...
دمی که لشکر غم صف کشد به خونخواری دلم بناله دهد منصب علمداری خراب نرگس مستانه توام که نهد هزار شیوه مستی به طبع هشیاری مریض عشق تو را اشتها از آن بیش است که بعد مرگ بیاساید از جگرخ...