شمارهٔ ۵۹ - حکمت و موعظت
به سعی جوهر اندیشه راز دین مگشای کلید موم و سر قفل آهنین مگشای بهشت راز مقام دراز دستان نیست در مشاهده بر روی میوه چین مگشای مثال علم لدنی گرت ز خامه چکد جمال ظن منما چهره یقین مگش...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
به سعی جوهر اندیشه راز دین مگشای کلید موم و سر قفل آهنین مگشای بهشت راز مقام دراز دستان نیست در مشاهده بر روی میوه چین مگشای مثال علم لدنی گرت ز خامه چکد جمال ظن منما چهره یقین مگش...
بوسه اول که کلید اثر زد بدر گنج بدایع گهر در گهر افشانی گنج آفرین بود محمد گهر اولین گرنه درش خیمه بساحل زدی موج قدم کی بسماع آمدی چون قلم صنع تحرک نمود در رقم دایره هست و بود دایر...
ای دل معنی سرشتت راز دان آفتاب تا ابد بر خوان دولت میهمان آفتاب بر کمال دولتت هر کس که بیند بنگرد از شراب تربیت رطل گران آفتاب دولت جمشید همدوشی کند با دولتت گر تواند سایه بودن هم ...
دی شنیدم کز سمند افتاد آن کاندر رهش خاک بودن توتیای چشم کیوان بودن است آسمانش درخیال فرش مجلس گشتن است آفتابش در هوای گردد امان بودن است چون شنیدم این خبر پژمرده گشتم عقل گفت بیخبر...
شکست رنگ شباب و هنوز رعنایی در آن دیار که زادی هنوز آنجایی بحیرتم که چه دارو رهاندت زین درد که عین جهلی و داری گمان که دانایی خراب کرده جهلی و فارغ از دانش عظیم دردی داری و بس شکیب...
دگر صفیر طبیعت بساز آگاهی به عالم ملکوت است محملش راهی بلی رود به خریداری جواهر قدس ز بهر تحفه یک دانه گوهر شاهی طراز دولت جاوید شاهزاده سلیم که یافت بازوی او صولت یداللهی ستوده ای...
گر به دل خوش غنودمی چه غمستی بی غم اگر شاد بودمی چه غمستی اینکه بچندین حیل سبک شوم از غم غم به غم ار در فزودمی چه غمستی این که بسودم بدیده کحل رعونت مرد مکش گر بسود می چه غمستی این...
عشق کو تا خرد بر اندازد عود شوقی به مجمر اندازد درد را در دلم بپالاید عافیت را به بستر اندازد مرغ جان را برد بباغ گلی که اگر پر زند پراندازد صید دل را کشد ببند کسی که اگر سر کشد سر...
ساعتی اندوده بنور عطا خلوتیان حرم کبریا مژده رساند بر روح الامین کی تو بشارت بر سلطان دین کوس بشارت بلب بام بر مژده بارایش آرام بر نرم ببالین وی اندر شتاب تا نزندناگه از آغوش خواب ...
عرفی بحیرت از فلک ظالمم کز او نجمی بهیچ دور عبورش باوج نیست امید را عنان بکدامین طرف دهم کز خیل یأس بر اثرش فوج فوج نیست بعدی که از سعادت طالع بود مرا تحت الثری زاوج و سرابش ز موج ...
زهر گلی که هوای دلم نقاب گشاد فلک بگلشن حسرت نوشت و داد بباد هرآن گره که در آن نقد مدعا بستند بدامن طلب مدعی نهاد گشاد زمانه غیر الم نامه نیست تصنیفش دلم ز صفحه فهرست بر گرفته سواد...
ای نفس طبع ادب سوز شو نغمه زنی را گهر افروز شو نغمه روح اللهیت ساز کن زمزمه نعت شه آغاز کن صدرنشین شه پیغمبری جوهریان را به گهر جوهری صیرفی گوهر ارباب درد برده ز بس رنج کشی آب درد ...
اندر این بزم از دوکس شرمنده ام دایم که باز آنکه بیرونم کشدبعد از قدم کفش من است اول از بالانشین خود که بعد از وی منم بعد از آن زیردست خود که هم کفش من است
زآسمان و زمین مژده ناگهان آمد که آفتاب زمین ماه آسمان آمد لوای فوج حکومت بقبله گاه رسید همای اوج سعادت بآشیان آمد دوجنبش است که از غایت جلالت قدر لباب جمله تواریخ درجهان آمد نخست ه...
عرفی آغاز گریه کن شاید این کهن خاکدان خراب شود ناله ای کن مگر ز تأثیرش دهر نامهربان خراب شود از فغان سینه ریش و غم برجای خانمان فغان خراب شود منم آن کعبه کز خرابی من بیت معمور جان ...
بلبل طبعم زند این نغمه باز کامدم اینک بچمن نغمه ساز در چمن نعت گلی دیده ام زمزمه تازه بر او چیده ام میشمرم نغمه مستانه را رنگ نوی می دهم افسانه را پرده ز اسرار درون می کشم ظل شه از...
امید عیش کجا و دل خراب کجا هوای باغ کجا طایر کباب کجا به می نشاط جوانی به دست نتوان کرد سرور باده کجا نشیه شباب کجا به ذوق کلبه رندان کجاست خلوت شیخ حریم کعبه خلوت کجا شراب کجا بلا...
در باغ طبیعت بفشردیم قدم را چیدیم و گذشتیمگل شادی و غم را نوبت به من افتاد بگویید که دوران آرایشی از نو بکند مسند جم را در بحث دل و عشق تصرف نتوان کرد در خون کشد این مساله برهان حک...
از تو کس زمزمه ی مهر و وفا نشنیده است بلکه گوش تو همین زمزمه ها نشنیده است باورم نیست که همسایه ی حسن است و هنوز چستی و دل بردن آن غمزه حیا نشنیده است جذبه ی شوق نسیم تو رساند به م...
تا چشم عشوه ساز تو مهمان فتنه است شیرین تبسمت نمک خوان فتنه است یا رب چه فتنه ای که به عهد تو روزگار در گوشه ای نشسته و حیران فتنه است ناز آفت و کرشمه بلا عشوه دل فریب یاران حذر کن...
مدار صحبت ما بر حدیث زیر لبی است که اهل هوش عوام اند و گفتگو عربی است قبول خاطر معشوق شرط دیدار است به حکم شوق تماشا مکن که بی ادبی است نکاح دختر رز بود دوش با عرفی هنوز قاضی شهرش ...
غمگساری در لباس دشمنی محبوبی است خشم و ناز آرایش بیرون و بزم خوبی است گر به سختی درد من ظاهر شود کاین اضطراب هم ترازوی متاع طاقت ایوبی است از هوس آزادم اما آن چه دل را می گزد اشتیا...
حیرت ملازم گل رخساره کسی است دیوانگی نتیجه نظاره کسی است از جام کینه ام چو رود مست و خون چکان می بارد از رخش که ستمگاره کسی است غمخوار نیست هر که بود غمگسارجوی بیچاره آن که منتظر چ...
از شوق که این ناله گرانمایه متاعی است این شعله ی دل نام دگر سست سماعی است در معرکه ی عشق زبون شو که درین رزم هر کس که به صد رنگ شهیدی است شجاعی است زین باغ مجو بهره که هر میوه که چ...