غزل شمارهٔ ۲۵۸
کو شورشی که صحبت شادی به هم خورد غم خون دل بریزد و دل خون غم خورد زهر غم تو گر بچکانم به کام خضر آب حیات ریزد و خون عدم خورد نازم به آن کرشمه که جای کباب و می خون فرشته و دل مرغ حر...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
کو شورشی که صحبت شادی به هم خورد غم خون دل بریزد و دل خون غم خورد زهر غم تو گر بچکانم به کام خضر آب حیات ریزد و خون عدم خورد نازم به آن کرشمه که جای کباب و می خون فرشته و دل مرغ حر...
به یادم هرگز آن نخل قد موزون نمی آید که از هر دیده ام صد چشمه خون بیرون نمی آید کدامین دوست می آید به نزدیک من گریان که تا آمد برمن صد قدم بیرون نمی آید نمی دانم که سنگ فتنه در هنگ...
صبح گدا و شام ز خورشید روشن است گر قادری ببخش چراغی به شام ما ما را به کام خویش بدید و دلش بسوخت دشمن که هیچ گاه مبادا به کام ما در خلوتی که دختر رز نیست عیش نیست داغ است شیخ شهر ز...
هر که حرصش گام زد کامش روا هرگز نشد هر که سلطان قناعت شد گدا هرگز نشد کام جانم درمیان آب و آتش حاضر است هر که با همت برآید بینوا هرگز نشد بنده تمکین دل گردم که در راه وفا سیل غم هر...
ز شهر دل به گوشم هر نفس فریاد می آید که اینک لشگر غم خوش به استعداد می آید اگر شیرین عنان را گرم سازد بنگرد خسرو که گلگون جانب او یا بر فرهاد می آید دلم در دام آن صیاد مستغنی است و...
مرا ز غمکده سینه داغ می روید ز بزمگاه محبت چراغ می روید تو پای کعبه ای آماده کن که در هر گام هزار خضر به راه سراغ می روید بهشت کو که تماشا کند که حسن تو را ز باغ لاله و از لاله باغ...
جماعتی که به ناموس ونام می گفتند به دیر درس مستی و جام می گفتند بیا ببین که چه فتوا دهد در مستی همان گروه که می را حرام می گفتند فغان که جمله فتادند در شکنجه دام کسان که عیب اسیران...
کسی کو در تب عشق تو نبض خویشتن گیرد ز عیب خود پرستی هر زمان بر مرد وزن گیرد دم عیسی بخنداند گل امید صیادی که در فصل بهاران دام او مرغ چمن گیرد مه کنعان به خواب است ای صبا بر برهمن ...
اهل معنی دوش بر دوش عقولم دیده اند چون دعای خویش بر عرش قبولم دیده اند آشنایی شان به من واپستر از بیگانگیست بس که ارباب حقیقت بوالفضولم دیده اند غم هلاکم کرد و کس غمگین نمی داند مر...
اهل همت لب از دعا بستند کمر خدمت رضا بستند گرد آیینه بود جاه جلال باز آیین غم کجا بستند مژده ریزند بر سر و دستار کز گل فتنه دسته ها بستند رفت هنگام بار سوختگان داغ ها بر لب صبا بست...
ز ننگ عافیت بازم دل شرمنده می سوزد نه از دل گریه می جوشد نه بر لب خنده می سوزد چراغ روشن است ازعشق او درمجمع هستی کز آواز فروغش می گدازد بنده می سوزد نه تنها عشق سوزد ساکنان ملک هس...
چه پرسی ام که به جانت هوای ما چه کند در آن چمن که گل آتش بود صبا چه کند تبسم تو که ناسور را دهد مرهم به سینه نیش زند نیش غمزه را چه کند هزار گونه مراد محال می طلبی تو خود بگو که اج...
زاهد بتکده عشق هراسان نرود دامن دل بکشد از پی ایمان نرود شهر دل خاصه سلطان محبت گردید بعد از آن عاقل تدبیر به دیوان نرود پرده دار تو اگر مژده دیدار دهد صد قیامت شود و کس در رضوان ن...
ار ناله شبانه اثر برده ایم ما ناموس گریه های سحر برده ایم ما سرمای عافیت نشناسیم کز ازل در گرمسیر عشق به سر برده ایم ما باد مراد گر نوزد دم به دم چه باک کشتی ز موج خیز به در برده ا...
کاش آن کسان که منعم از آن تند خو کنند صد دل نموده وام و نیم نگاهی به او کنند این تشنگی به جام و قدح کم نمی شود با ساقیان بگو که فکر سبو کنند این است التماس که ما را پس از وفات رندا...
دل خانه در این عالم ویرانه نگیرد قاصد به دیاری که رود خانه نگیرد دل خوش کن مردان خرابات بود عشق از شعر که در کعبه و بتخانه نگیرد معنی به دلم باز شد اما به زبانم این گنج روان جای به...
هر کس که در بهار به صحرا برون رود عیش آن گهی کند که به ذوق جنون رود عارف به خار و گل چو ببیند به روی دوست روزی دری گشاید و بیخود درون رود حربا مجوی بر اثر عشق رو که گل رویش به مطلب...
خوبان شهر بین که در این مسکن من اند گه شمع بزم و گاه گل دامن من اند آن ها که آهوان حرم را کنند صید در آرزوی ناوک صید افکن من اند منمای زاهدا در اهل ندامتم آنان که رهبرند تو را رهزن...
گر خدا یار دلنواز نداد به نوازش مرا نیاز نداد آن که خوی پلنگ داد مرا دل و طبع زمانه ساز نداد دردم افزود روز کوته وصل که سزای شب دراز نداد چون به خود دوست داری ام که فلک یک نشیب مرا...
خوش آن که حیرتم از جلوه جمال تو باشد هجوم گریه ام از باده وصال تو باشد چنین که حسن تو را فتنه دوست کرده ندانم برای اهل قیامت چه در خیال تو باشد به وصل چون بگدازد به حسرت تو سزاست ک...
ز چشمم آب حسرت می تراود ز هر مویم شکایت می تراود چنان در دل خلد گاه نمازم که کفرم از عبادت می تراود زهی بی آبرو آن دل که از وی به کاویدن محبت می تراود بگو تیغ از چه شربت آب دادی که...
بیا که در چمن انتظار آب نماند جمال شاهد امید در نقاب نماند ز بس که چشمه امید نم نداد برون فریب تشنه لبان هم با سراب نماند کدام مسأله شرع در میان افکند که عقل معرفت آموز در جواب نما...
دلم در عاشقی با زخم زهر آلود می گردد که از دنبال درد آواره بهبود می گردد به مرهم کلفتی نو می شود هر گه که می بینم که داغ سینه پروانه آتش سود می گردد ز طالع تا قیامت برگ غم دارم ولی...
هر جا که هست او غمزه زن آن غمزه آیین می برد دل می دهد جان می چکد سر می رود دین می برد از وعده گاه وصل او هر شام تا غمخانه ام آرام در خون می تپد امید تمکین می برد کز باد عیش آباد وص...