غزل شمارهٔ ۳۲۲
کو عشق کاز شمایل عقلم جنون چکد از گریه نوش ریزد و از خنده خون چکد لب تشنگی ز ریشه چشمم کشد برون آن قطره های خون که ز ریش درون چکد خوش دل بدانم ار بچکد خون دل ز چشم دل خون خویش می خ...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
کو عشق کاز شمایل عقلم جنون چکد از گریه نوش ریزد و از خنده خون چکد لب تشنگی ز ریشه چشمم کشد برون آن قطره های خون که ز ریش درون چکد خوش دل بدانم ار بچکد خون دل ز چشم دل خون خویش می خ...
به داغ کفر و دین در کوچه و بازار می باید به خلوت سبحه بر کف در میان زنار می باید حکایت های هشیارانه سنجد فهم بدمستی ولیکن نکته مستانه را هشیار می باید بساطی که در آن طرح دو عالم می...
ز فتنه ای دل و جانم به ناله بر دستند که ناز و عشوه ز تاثیر صحبتش مستند چگونه می به میان آورم در این مجلس که باده حوصله سوز است و جمله بد مستند کدام بزم بچیدم که تنگ حوصله گان به بو...
کسی میوه غم ز باغم نخورد که حسرت به عیش و فراغم نخورد نیاسودم از خوردن غم دمی که اندیشه غم دماغم نخورد دو صد شیشه خون از دماغم چکید که مرهم شرابی ز داغم نخورد به عهدم چنان عافیت مر...
کنون که دیده خریدیم باغ ها گم شد شکست توبه شراب از ایاغ ها گم شد برای گم شدگان صد سراغ حاضر بود مرا چو نام برآمد سراغ ها گم شد به شاخ سنبل زلفی دلم نشیمن کرد که زیر سایه برگیش باغ ...
تا چند به زنجیر خرد بند توان بود بی مستی و آشوب جنون چند توان بود جامی بکشم تا به کی از اهل خرابات شرمنده ز نشکستن سوگند توان بود بی رنگی و دیوانگیی پیش بگیریم تا چند خود آرای و خر...
چون با من در سخن آن لعل آتشناک خواهد شد به کامم هر چه زهر است از لبش تریاک خواهد شد هجوم عاشقان در کوی او افزود و خوشحالم کزین پس در هلاک دوستان بی باک خواهد شد چه غم گر دامن پاکت ...
در ملک عشق هر که شهیدش نمی کنند گفت و شنید ماتم و عیدش نمی کنند یوسف وش آن که راست رود بهر فتح باب محتاج التفات کلیدش نمی کنند یا رب کجا بریم وفا را که این متاع در کشور وجود خریدش ...
صد قول به یک زمزمه طی می کنم امشب مستی نه به اندازه ی می می کنم امشب مجنون ترا قبله اجابت ز دعا بود هنگام دعا روی به حی می کنم امشب تا کی طلب از وادی راحت کندم دور این ناقه درین مر...
به جان خسته ندانیم که آن بلا چه کند عنان به دشمن جان داده ایم تا چه کند به دوستان نظرش نیست مهر دشمن بس کسی که دشمن مهر است دوست را چه کند تبسم تو که ناسور را بود مرهم به سینه نیش ...
دوش کز عشق تو دل عیب سلامت می کرد ناگوارایی غم کار حلاوت می کرد جان برفت ای غم و همراه نرفتی آری این گنه داشت که عمری به تو عادت می کرد دوش کآیینه دل داشتمش پیش نظر تاب دل بین که ت...
به باغ عشق تذرو طرب حزین میرد چو میوه خیز شود شاخ میوه چین میرد به کیش برهمنان آن کس از شهیدان است که در عبادت بت روی بر زمین میرد ز زخم کفر محبت نمی برد لذت همان به است که زاهد به...
چنانکه در چمن روضه خس نمی گنجد به باغ عشق گیاه هوس نمی گنجد ز زخم ناوک درد تو لذتی گیرم که آن به حوصله ذوق کس نمی گنجد از آن دلم ترکان جنگجو طلبد که در حوالی آتش مگس نمی گنجد در آ ...
گر نیم قطره ز دهان سبو چکد بال فرشته فرش کنم که بر او چکد امید را بکش به نهانی که تا ابد اشگ مصیبت از مژه آرزو چکد بعد از هلاک گر بفشارند خاک من هم خون دل تراود و هم آب رو چکد آن ت...
سرم ز وصل نهانی بلند خواهد شد زمانه از گل و خس نخل بند خواهد شد کسی که نوحه نکردی به ماتم دل تنگ حریص زمزمه و هرزه خند خواهد شد مراد بر اثر غیر کو مران شتاب که باز طالع ما ارجمند خ...
از مرگ من آن عشوه نما را که خبر کرد آن فتنه ماتم زده ها را که خبر کرد افسانه غم های تو گویند به نوحه از درد دلم اهل عزا که خبر کرد گویند که آشفتگیی هست درآن زلف زین غم که فزون باد ...
گرم دعای ملک خاک رهگذر باشد به هر کجا نهم پا نیشتر باشد در آفتاب طلب گشت بخت ما همه عمر نیافت سایه نخلی که بارور باشد امید عافیت از مردن است و می ترسم که مرگ دیگر و آسودگی دگر باشد...
بگو که نغمه سرایان عشق خاموشند که نغمه نازک و اصحاب پنبه در گوشند شکست شیشه و در پا خلید و بی خبران هنوز میکده آشوب و عافیت کوشند اگر ز دیر برندت به طوف کعبه مباد امید و یاس در این...
به کیش اهل وفا مدعا نمی گنجد امید در دل و در سر هوا نمی گنجد میان حسن و محبت یگانگی است چنان که در میانه به غیر از حیا نمی گنجد ز بس تنگ شد از مستی کرشمه و ناز به نرگسش نگه آشنا نم...
دل چو به غم شاد زیست مهر و وفا از او طلب غم چو گو ۰۰۰ رفت برگ و نوا از او طلب یا به دعا غیر درد از در ایزدی مخواه یا به طلب اگر خوشی برگ و نوا از او طلب جون روش عهد ما کرده فلک واژ...
حیف است که دستی به نمکدان تو یابند زاغان هوس را مگس خوان تو یابند ای گل ز صبا راه بگردان که مبادا مرغان به نسیمش ره بستان تو یابند باید که رسد جان به لب خضر و مسیحا تا قطره از چشمه...
بیا ای بخت سرگردان نشینید به زیر سایه سرو و گل و بید که در باغی فروچیدیم محفل که در وی عندلیبی کرد ناهید کدامین باغ باغ وصل دلدار که آبش می رود در جام جمشید زهی باغی که برگ لاله او...
ز کوی عشق ملک دل شکسته می آید مسیح می رود آنجا و خسته می آید شهید ناوک آنم که چون رود به شکار غزال قدس به فتراک بسته می آید زمانه گلشن عیش که را به یغما داد که گل به دامن ما دسته د...
گشود زلف معنبر شمال تا چه کند نهفته چهره عاشق خیال تا چه کند به یک دو روزه وصالش زمانه خونم خورد هنوز دشمنی ماه و سال تا چه کند به صد کرشمه مرا سوخت تا خطش ندمید هنوز کشمکش خط و خا...