غزل شمارهٔ ۵۱۷
گر نه خود را بیخود از جام جنون می ساختم دوش با این درد دل تا روز چون می ساختم یاد آن دارد که تا ذوقم فزاید روز وصل حسرت دل یادم از یادت فزون می ساختم آه از آن حرمان که دل را از خیا...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
گر نه خود را بیخود از جام جنون می ساختم دوش با این درد دل تا روز چون می ساختم یاد آن دارد که تا ذوقم فزاید روز وصل حسرت دل یادم از یادت فزون می ساختم آه از آن حرمان که دل را از خیا...
پیش بردم در قمار عشق جانان باختن صد شکافم بر دل است و یک گریبان باختن گوی میدان وفا را زخم چوگان بشکند گر در این میدان سپهر آید به چوگان باختن بردن جان دیده عشق و چیده بازی هوش دار...
خوش آن ساعت که می رفتی و طاقت می رمید از من تغافل از تو می بارید و حسرت می چکید ازمن خوش آن ساعت که هرگز بر مراد ما نبود اما نصیحت های بی تابانه گاهی می شنید از من خوش آن غیرت که م...
دورم از کوی تو جا در زیر خاکم بهتر است زندگی تلخ است با حرمان هلاکم بهتر است من که مجروح خمارم مرهم راحت چه سود جای مرهم بر جراحت برگ تاکم بهتر است گر بکشتی از فراقم سوختی منت منه ...
به چه رو به جلوه آید طلب نیازمندان نه دل نیاز خرم نه لب امید خندان گله از تهی کمندی نه روا بود همین بس که غزال ما نیفتد به کمند صید بندان چه کند زبون شکاری ز چنین شکارگاهی که خم کم...
دانی که چیست مصلحت ما گریستن پنهان ملول بودن و تنها گریستن بی درد را به صحبت ارباب دل چه کار خندیدن آشنا نبود با گریستن دایم به گریه غرقم و چون نیک بنگرم زین گریه ره دراز بود تا گر...
دلا رنجی ببر کز دردمندان می توان بودن مکش گردن که خاک سربلندان می توان بودن دمی کان غمزه صیدی را به خون غلتان کند که مشتاق کمند صید بندان می توان بودن اگر دندان فشردن بر جگر این چا...
خوش در خور است حسرت تو با گریستن بی یاد تو حلال مبادا گریستن بی گریه دوستدار تو آرام گیر نیست یا کاو کاو دیده و دل یا گریستن گویی که یاد می کنمت گه گهی ولی بیهوده نیست در دل شب ها ...
میرم ز هجر و گویم یا رب به حسرت من کز داغ دل مسوزان کس را به محنت من هنگام نزع این است مقصود من که گر یار چیزی اگر نگردد فهم از اشارت من خوش ساعتی که می کرد منعم ز گریه محرم گردش ب...
بوستان پژمرده گردد از دل ناشاد من یاسمن را خنده بر لب سوزد از فریاد من باغبان عشق می گوید که خاکستر شود شانه باد صبا در طره شمشاد من گفتم آیین مغان پر ذوق بر باز آمدن عشق گفت آیین ...
نام حسنت چون برم بر آسمان آید گران گر به گل بادی وزد بر باغبان آید گران شهسوار حسن را سر مست باید بود لیک نی چنان مستی که در دستش عنان آید گران دست بر دل مانده از درد خردمندی بسی آ...
نه رو از ناز می تابد گه نظاره ماه من ندارد از لطافت عارضش تاب نگاه من به فتوای کسی خون مرا ریزی که در محشر کنم گر دعوی خون باز خواهد شد نگاه من مرا کشتی که خوش حالی به آن غایت که پ...
تا تیغ به کف یابی بر نفس دو دستی زن تا سنگ به دست آید بر شیشه هستی زن چون مرغ چمن تا کی بر آب و هوا کوشی پروانه صفت خود را بر شعله پرستی زن اندوه مسلط کن بر شادی دون فطرت شمشیر بلن...
بیار شیشه می بر گل و کلاه فشان فروغ می به گریبان مهر و ماه فشان ز باغ همت ما زهرخنده می روید به دست ماه بچین و به روی جاه فشان مجاوران حرم را در آستانه عشق غبار ناصیه آشوب بر جباه ...
بیدادگری روی تو اندازه ی راز است این رشته به انگشت نپیچی که دراز است عشق آفت سلطان بود آرایش بنده این مسأله در نسخه ی محمود و ایاز است یا رب تو نگهدار دل خلوتیان را کان مغبچه مست ا...
ای گریه خون دل به کنار هوس مکن گلبرگ باغ قدس به دامان خس مکن یک ره به کعبه داری و صد ره به سومنات باریک شارعیست نگه باز پس مکن صد شاهباز گرسنه پرواز می کنند ای کبک پر شکسته کنار از...
هنگام و دم نزغ خراب نقس است این این حالت نزع است دلم را هوس است این می آیی و در خرمن ما می زنی آتش در طعنه میندیش که خاشاک خس است این طوطی چو رود سوی شکر تلخ دهانان گویند که بیداد ...
میان دعا بر دل شب مزن ز لب ناله برچین و یا رب مزن مزن لاف اسلام اگر می زنی چو ملزم بر آنی به مشرب مزن به جولان خود هم مزن خنده ای همین گو ز بالای اشهب مزن پی حسنت الوانت این مست گل...
ز خونم روی میدان تازه گردان تمنای شهیدان تازه گردان ز دل یک لخت دارم نیم خورده جگر بریان کن و خوان تازه گردان به عالم وقتی آسان مردنی بود به بالینم بیا وان تازه گردان اگر توفان نوح...
کو می شوقی که دل مست جنون آید برون هر نگاه از دیده با صد موج خون آید برون ناله تا نزدیک لب صد جا شود پا مال او جان بیمار از درون سینه چون آید برون چون رود فرهاد با آن جذبه شاید گر ...
ساقی بیا و دامن گل بر سبو فشان مست شراب هم به ریاحین فرو فشان ای باغبان تو بزم فرو چین که بی خودیم دامان گل بیار و بر حرف خو فشان خاموش واعظا که دم گرم نیستت جامی بگیر و بر جگر گفت...
تو ای زاهد برو افسانه باغ ارم بشنو ولی از وصف کوی او به بانگ شمه هم بشنو به ناکامی بمیرد هر که راه عشق پیماید عنان را نرم کن وین مژدگانی هر قدم بشنو لب جام است در افسانه آن گه که م...
ز چشم من مجوش ای گریه هنگام وصال او که محجوبست و می سازد هلاکم انفعال او ز شرح شوقم آتش در پر روح الامین افتد اگر غمنامه هجر تو بربندم به بال او نمیرم زود غمگین است پیش از مردن یار...
مسازم نا امید از خود چو گشتم مبتلای تو که محروم از تمام خوبرویانم برای تو در آن صحرا که گیرد هر شهیدی دامن قاتل بود دست کسی و دامن شرم و حیای تو شدی بهر فریبم سر گران با عز و خوشحا...