غزل شمارهٔ ۵۶۰
نه شکیب توبه از می نه ادب ز ما به مستی که به چین زلف ساقی بکنم دراز دستی چو کشی ز ناز لشکر تو بگو فدای من شو که گران نمی فروشد به تو کس متاع هستی چه عقوبت است یا رب من عافیت گزین ر...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
نه شکیب توبه از می نه ادب ز ما به مستی که به چین زلف ساقی بکنم دراز دستی چو کشی ز ناز لشکر تو بگو فدای من شو که گران نمی فروشد به تو کس متاع هستی چه عقوبت است یا رب من عافیت گزین ر...
گمان دارم که این درد و تحمل می کند کاری بگو با گل که استغنای بلبل می کند کاری دل دانای شهر ما به کفر جزء تسلی شد که باور داشت هرگز کان تزلزل می کند کاری به صلح دل چه کوشی صبر کن گر...
چندم ای ناله سحر بکشی هر دم از آتش دگر بکشی در این دودگه دلا در بند چندم از آه بی اثر بکشی این که پروانگی کنم ترسم کاتشم را به بال و پر بکشی نامه ام سنگ را بگریاند ای فلک مرغ نامه ...
تا خون نخوری چاشنی درد ندانی تا دل ندهی آن چه به من کرد ندانی تا بوی گلی نشنوی و کم نکنی ناز آشفتگی باد چمن گرد ندانی تا سر نشود خاک به جولانگه معشوق بر سرمه مقدم شدنی گرد ندانی ذو...
باز از شراب فتنه خرابم نمی کنی در آتش کرشمه کبابم نمی کنی صد شیشه گشت خالی و صد خم به ته رسید وز جرعه ای هنوز خرابم نمی کنی صد پرسشم ز هر سر مو می کنی ولی یک بار عنایتی به جوابم نم...
به شمعی کو صبا کرده به خلوت خانه ای داری که از تنهایی ات غم نیست گر پروانه ای داری از این خلوت نشینی کم نگردد هستی حسنت که آنجا هم ز خون مجرمان پیمانه ای داری مرا این آتش از داغ جد...
صنم گفتم دلا جان تازه کردی مبارک باد ایمان تازه کردی به کاوش تیز کردی ناخن ناز دلم را جوش افغان تازه کردی نه کشتی و نه نوح ای گریه شوق چه بی هنگامه توفان تازه کردی پریشانی ما گفتی ...
امشب که به سر شراب داری مشکن دل ما که تاب داری تقصیر نکرده در هلاکم با غمزه چرا عتاب داری آشوب قیامتش غباریست این فتنه که در رکاب داری در دعوی فتنه گاه مستی صد عربده با شراب داری گ...
تا در قدحم باده امید نیابی میلم به تماشای گل و بید نیابی در جام دل ما بود از عکس جمالی آن جرعه که در ساغر خورشید نیابی این جرعه بنوش ای دل و شو فرش در این بزم کاین جام ز خمخانه جمش...
با گله دوستان هست حلاوت بسی گر ز کسی نشنوی خود گله ای کن کسی بر سر رنجور من این همه غم سر مده کس نبرد دوزخی بر سر مشت خسی آن چه بود در جهان مایه فخر خسان یا زر و سیمی بود یا قصب و ...
تا روی دل فروز تو بستان آتش است دل نغمه سنج گلستان آتش است یارب چه آتشی تو که چندین هزار داغ از شعله ی جمال تو در جان آتش است گر مست حیرتیم ز روی تو دور نیست آتش پرست واله و حیران ...
نه از غربت اندر وطن می روی ز دنباله مرگ من می روی بهای تو ای نافه خود کم نبود که برگشته سوی ختن می روی نه کم عزتی ای در آخر چرا ز تاج سرم در عدن می روی که دستار ای گل به یاد تو بست...
خوش آن گرمی ز شمع وصل مهرافروزتر باشی بر افروزی و داغ و در غمت جان سوزتر باشی برت افسانه ما با نیاز آمیز تر تا کی ز چشم مست خود خواهم که نا آموزتر باشی چراغ حسن خود را بر فروز از آ...
سبک بران چو از این بی قرار می گذری که گر عنان بکشی شرمسار می گذری به یاد نوش همه شعله های دوزخ عشق زبانه ای ست که از یک شرار می گذری ز حال دل خبرم ده که داغ تر شوی ام وگر نه کی تو ...
به امید عذر خواهان ز نیاز عذر خواهی که مسوز بیش از اینم به گناه بی گناهی طلبد بهار بوست ز نسیم صبحگاهی سر آفتاب جوید ز تو زیب کج کلاهی ز فروغ آفتابم نبود خبر که بی تو چو دو زلف توس...
هر گاه که از مهر به کین میل تو بیش است اول نمک سینه ی ما باش که ریش است معشوق در آغوش و مرا آیینه در کف از بس که دلم شیفته ی زشتی خویش است زندان بود آمیزش آن کز ره عادت در کشمکش صح...
شب عشاق ز روز دگران در پیش است مرگ این طایفه بسیار ز جان در پیش است من همان روز که جولان تو دیدم گفتم که فراموشی ام ز دست و عنان در پیش است چه غم از پرده دری های نمیم است مرا که بر...
در نو بهار باده ننوشد کسی چرا می در پیاله زهد فروشد کسی چرا مرغان چنین به شوق و بهاران چنین به ذوق همراه بلبلان نخروشد کسی چرا سر رشته ی معامله در دست قسمت است با دشمنان به مهر بجو...
برو مسیح که فکر فراغ من غلط است غلط مکن که علاج دماغ من غلط است نشان پای من آوارگی بجست نیافت به دشت گم شدگی ها سراغ من غلط است ز استخوان همای باغ دوست معمور است ترانه ی گله آلود ز...
می مغانه که از درد شور و شر صاف است به محتسب ندهی قطره ای که اسراف است امام شهر ز سرجوش خم نپرهیزد نزاع بر سر ته شیشه های ناصاف است مذمت می و مطرب ز گمرهی چه عجب که شیوه دانی شهدش ...
گر نوش وفا قحط شود نیش کفاف است امروز که مرهم نبود ریش کفاف است گر سلطنت دنیی و دین جمع نکردیم پیشانی شاه و دل درویش کفاف است بی سلسله جنبان ستم چرخ بجستند پیرانه ستم گر نکند خویش ...
آتشین لاله دل صد ورق است هر ورق مایده صد طبق است عشق می گویم و می گریم زار طفل نادانم و اول سبق است حرف مقصود نمی ریزد از او خامه طالع من تنگ شق است گل غم زآتش من می جوشد شیشه دل ز...
دو عالم سوختن نیرنگ عشق است شهادت ابتدای جنگ عشق است هر آن گرد بلا کز دهر خیزد دلیل شوخی شبرنگ عشق است کجا پژمرده گردد غنچه ی شوق که یک سر آب عشق و رنگ عشق است دماغ آشفته ای داریم ...
خاموشی من قفل نهان خانه عشق است افسانه من گریه مستانه عشق است دیوانه دل من که درو فتنه زند جوش گنجی است که آرایش ویرانه عشق است شوریده شد از ناخن عشق این دل صد شاخ این زلف پریشان ش...