شمارهٔ ۲۲ - حسن تعبیر
خدایگانا دی بی تو در وثاق امید نشسته بودم و در بر زمانه کرده فراز که محرمی زدرم ناگهان درآمد و گفت که ای ضمیر تواسرار غیب را غماز بگویمت خبری کز نهایت ندرت نتیجه های خیال ترا بود ا...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
خدایگانا دی بی تو در وثاق امید نشسته بودم و در بر زمانه کرده فراز که محرمی زدرم ناگهان درآمد و گفت که ای ضمیر تواسرار غیب را غماز بگویمت خبری کز نهایت ندرت نتیجه های خیال ترا بود ا...
ای بصفا انجمن آرای حسن حسن ز رویت بتماشای حسن جعد سمن سای تو آشوب زای لعل گوهر زای تو یاقوت سای آهوی صیاد تو رضوان شکار سایه بالای تو طوبی نگار طاق دو ابروی تو محراب ناز عجز بمحراب...
ای مهر تو جان آفرینش نعت تو زبان آفرینش لطف تو چمن طراز امکان خشم تو خزان آفرینش جودت همه بخش عالم کون علمت همه دان آفرینش با لقمه همت تو بس تنگ میدان دهان آفرینش همتای تو بهترین خ...
صبحدم کز دریچه ادراک نگرستم به ساحت افلاک شاهد طبع خویشتن دیدم رسته از قید آب و آتش و خاک بند برقع گشاده و سرمست نیم پوشیده حله دیباک گاه اندیشمند و حیران وش گه عبارت نورد و زمزمه ...
صباح عید صیامی برغبت عرفی که حسن شاهد معنی زوی گرفته طراز بعزم سیر مصلی صلا بکام زدیم که هست ملجا خلد برین عزت و ناز بگرد مرقد حافظ که کعبه سخن است درآمدیم بعزم طواف در پرواز زموج ...
نیمشبی با دو سه دستان طراز کرده بافسون در افسانه باز تهمتیان غم عشق صنم چون من و عرفی همه افسون دم حجله بذیل نفس آمیخته هر نفسی رنگ نوی ریخته بردل خود بسته یکایک طراز پرده زآرایش خ...
رابعه آن مریم معنی مسیح آن چو لب دلبر کنعان ملیح هرسر مویش زغم عشق مست شرع زکیفیت او می پرست مستی او بر سر ناموس تاج میکده عصمت ازو با رواج چون در اندیشه بمستی گشاد دیده بمعموره هو...
تبارک الله از این آسمان شتاب کرنگ که نعل آینه رنگش ندیده رنگ درنگ اگر بساحت میدان او در آید غم وگر گشاده شود از هجوم غم دل تنگ در این هوس که رود همعنان او نفسی شبانه روز زند شاطر س...
شرم بادت گفته ای عرفی فلانرا خام گفت بایدت گفت آتش اندیشه زین به بر فروز هیچکس گوید عطارد راکه تیرش نارساست وربگوید میتوان گفتن بتیرش برمدوز هیچکس گوید که طباخ بهشت این خام پخت ورب...
منم که شیشه ام از لوح مدعا بیرنگ نه تشنگی کش آبم نه آرزوچش رنگ بزیر سایه طوبی غنوده ام یعنی نه در عنان شتابم نه در رکاب درنگ بچار بالش تسلیم تکیه کرده مدام تبسم نه بصلح و حکایتم نه...
خداوندا دلم بی نور تنگست دل من سنگ و کوه طور سنگست دلم را غوطه ده در چشمه نور تجلی کن که موسی هست در طور وگر زین ناسزا دل عار داری کرم بسیار و دل بسیار داری دلی ده چون محبت پاکداما...
عرفی نصیحت کنمت گوش دار گوش تاوارهی زکشمکش صلح و جنگ خویش با عقل و روح گر ید بیضایت آرزوست ناموس عشق جوی و مبین نام و ننگ خویش زآن آفتاب پنجه کند اهل حسن را کز خویشتن نهفته حناز آب...
صباحی دلگشا چون خنده حور که شادی مست بود اندوه مستور تتق می بست ابر نو بهاران چمن مشتاق شیرین بود و یاران چمن برابر سودی سر و سیراب چراغ برق گشتی شاخ عناب زمین طناز و گردون خشمگین ...
ای قوی برهان وسواست علیکم بالسکوت چشمه زهر هلاهل کرده ای تریاک خویش در قیامت شرمسارم هیزم دوزخ شود گر زشاخ ریشه طوبی کنی مسواک خویش
چهره پرداز جهان رخت کشد چون بجمل شب شود نیمرخ و روز شود مستقبل چشم شب تنگ شود دایره مردمکش دیده روز بتدریج برآید احول مردم دیده آن ژاله و گرما بصفت بیضه دیده این روغن و دیبا بمثل خ...
ای شب هجر تو در دیده خورشید سبل چشم روح القدس از شوق جمالت احول مژه برهم نزدم دوش که در بیت حزن تا صبا حم در دل کوفت تمنای اجل از دل و دامن آلوده در یأس مزن دجله عفو باینها نشود مس...
بنام آنکه بار دل گران کرد دعا را محرم راز نهان کرد دعایی کافکند در سینه ها فرش بیک جنبش پرداز سینه تا عرش هر آن مطلب که در عالم نگنجید بیک لفظ دعا گنجاند و بخشید لب ما را دعای شه د...
شاهنشها حقیقت اسبی که داده ای بشنو زلطف تا برسانم بعز عرض درویش بیعصاش نگیرد زمن بمفت طرار مفلسش نستاند زمن بقرض پیراست و علتی بخوراکش فزوده ام آری بود رعایت پیر علیل فرض گرشیهه ای...
یکی کفر آزمایی دانش آهنگ صنم بر میتراشید از یکی سنگ یکی گفتش کزین هیکل تراشی عجب دارم اگر نادم نباشی کدامست این متاع رایگانی که بروی نقد فرصت میفشانی بگفتا آنکه محتاجم بجودش صفای ج...
نوبهار آمد که افشاند چو حسن یار گل چون وصال یار ریزد هر خس و هر خار گل گلفروشی بود مخصوص دل پر داغ ما کرد بی عزت بهار آخر بهر بازار گل بسکه طبع کاینات از خرمی آبستن است بر دماند با...
اگر ملازم شعرم مدان که بی خبرم ز راز صوفی و نقل فقیه و علم حکیم زمانه راهمه کاویده و نیافته ام به از ترانه اطفال و ترهات ندیم وگر نه جهل و خرد را بحکم استعداد علوم خوانده و ناخواند...
چون ز لطف آری ببالین من بیمار گل از پی آرایش تابوت هم بردار گل گر بجنت بگذری حاشا که رضوان در رهت سوسن و سنبل بیفشاند بلی ناچار گل جلوه کن در روضه تا حوران بدست انفعال از فروغ چهره...
گرامی چهره پرداز معانی چنین زد آستین بر نقش مانی که چون فرزانه فرهاد غم اندیش بلوح سنگ زد نقش دل خویش جهان عار از نگارستان چین کرد فلک صد نوبت آهنگ زمین کرد چنان طوفانی افتاد اندری...
چه گویمت که نیرزد بگفتگوعرفی ز عهد ماضی و حال آنچه در گذر دیدم ز عیش و بی غمی عهد پیش باز مپرس که عیشش از سخن راست تلختر دیدم ز درد ناقص این عهد هم سؤال مکن که صد ملامت از این درد ...