رباعی شمارهٔ ۱۰۶
گر جور کنی نیاورم دل ز تو باز ور ناز کنی به جان پذیرم ز تو ناز چون بنده نپیچد ز خداوندان سر وانگاه خداوند چنان بنده نواز

گر جور کنی نیاورم دل ز تو باز ور ناز کنی به جان پذیرم ز تو ناز چون بنده نپیچد ز خداوندان سر وانگاه خداوند چنان بنده نواز
بس شب که به روز بردم ای شمع طراز باشد که شبی روز کنم با تو به راز شد بی شب زلف و روز رخسار تو باز روزم چو شب زلف تو تاریک و دراز
رفتم بر آن شمع چگل مست امروز گفتم که مرا با تو سری هست امروز گفتم که ز غصه کی رهد دل گفتا حالی دلت از غصه ما رست امروز
ای داده به بازی دل من جان را نیز عهدم ز جفا شکسته پیمان را نیز خواهم به تو خط بندگی دادن لیک ترسم به زنخ برآوری آن را نیز
با روی تو آفتاب صافی تیره است با لعل لبت شراب صافی تیره است تاریکی آب صافی از سیل نبود در جنب رخ تو آب صافی تیره است
در عالم کج نهاد پر پیچ و خمش یک چیز طلب می کنم از بیش و کمش یا معشوقی که وصل او باشد خاص یا ممدوحی که عام باشد کرمش
زلفی که به ناز و درد سر داشته ایش بر دوش کشیده ای و برداشته ایش در پای تو گر سر بنهد باکی نیست کز خاک هزار بار برداشته ایش
تن خاک تو گشت رحمتی بر خواریش دل جای تو شد به غم چرا می داریش دلبستگییی که با میانت دارم تا چون کمرت میان تهی نشماریش
چشم ار چه به خون شد ز غم هجر تو غرق زین پس همه پیش تو به چشم آیم و فرق دل نامه شوق تو سپردست به باد من در پی نامه می شتابم چون برق
خالی داری بر لب چون قند از مشک خطی داری بر رخ دلبند از مشک بر ساعد خود نگار بستی یا خود بر ماهی سیمین زرهی چند از مشک
اطراف چمن ز مشک بوییست به برگ گلزار زمانه را نکوییست به برگ گل را ز دو رویه کار با برگ و نواست آری همه کاری ز دو روییست به برگ
ای بدر فلک گرفته از رای تو رنگ لالای ترا ز بدر و از لل ننگ کار تو عطای بدره باشد شب بزم شغل تو غزای بدر باشد گه جنگ
کرد از دل صافی برت این آب درنگ تا دست تو بوسد چو بدو یازی چنگ اکنون که نشان کژروی دیدی ازو بگذاشته ای که می زند بر سر سنگ
من خاک درم تو آفتابی ای دل نشگفت که بر سرم بتابی ای دل من گم شدم از خود که ترا یافته ام دریاب که مثل من نیایی ای دل
دیگر ز شراب شوق مستی ای دل و آن توبه که داشتی شکستی ای دل از باده نیستی خراب افتادی تا باد چنین باد که هستی ای دل
جانا تو به حسن اگر نلافی پیداست کندر دهنت موی شکافی پیداست ما را دل سخت تو در آیینه نرم ماننده سنگ از آب صافی پیداست
کم کن ز غمش فغان و مستی ای دل وین بار بیفگن که شکستی ای دل آخر نه خدای تست چندین او را نادیده چرا همی پرستی ای دل
ای کرده به خون دشمنان خارا لعل در گوش سپر کرده فرمان تو نعل بر کوه و کمر برده به هنگام شکار تیر تو توان از نمر و جان از وعل
ای ذکر تو بر زبان ساهی مشکل درک تو ز فهم متناهی مشکل دانیم که ماهی تو به خوبی لیکن آن ماه که دیدنش کماهی مشکل
امروز که گشت باغ رنگین از گل شد خاک چمن چو نافه چین از گل بشکفت به صحرا گل مشکین نه شگفت گر ناله کند بلبل مسکین از گل
ای چشم تو کرده بر دلم مدغم غم لعل تو جراحت دل و مرهم هم صد پی بلب آمد از دلم خون لیکن از بیم رخ تو بر نیارد دم دم
بر گل چو نسیم سحری سود قدم پوشیده نقاب غنچه بربود بدم بر شاخ چو بو برد که گل برگی خاست دی گربه بید پنجه بگشود ز هم
از ژاله چو لاله راست لؤلؤ در کام برخیز و به سوی گل و گلزار خرام تا در ورق جوی ببینی مسطور صد بار که می نیست درین فصل حرام
نی بی تو مرا قرار باشد یک دم نی سوی منت گذار باشد یک دم هر گه که بخواندمت به کاری باشی پیداست که خود چه کار باشد یک دم