رباعی شمارهٔ ۱۲۸
روزی شکن از زلف چو دالت ببرم جانی بکنم ز دل ملامت ببرم گر بر رخ من نهی به بازی رخ خویش از بوسه به یک پیاده خالت ببرم

روزی شکن از زلف چو دالت ببرم جانی بکنم ز دل ملامت ببرم گر بر رخ من نهی به بازی رخ خویش از بوسه به یک پیاده خالت ببرم
دی باد صبا ز خاک بر داشت سرم آن نامه بیاورد و بر افراشت سرم گفتم که ببوسم و نهم بر سینه خود دیده رها نکرد و نگذاشت سرم
کی دست رسد بدان بلندی که تراست یا فکر به آن چونی و چندی که تراست خود راز من سبک بهایی چه بود در جنب چنان گران پسندی که تراست
گفتا که به شیوه آبرویت ریزم وز باد ستیزه رنگ و بویت ریزم اندر تو زنم آتش سودا روزی تا خاک شوی شبی به کویت ریزم
خواهم که لب باده پرستت بوسم و آن عارض خوب و چشم مستت بوسم صد نقش چو دستارچه بر آب زدم باشد که چو دستارچه دستت بوسم
گفتم که مکش مرا به غم گفت به چشم زین بیش مکن جور و ستم گفت به چشم گفتم که مگوی راز من با چشمت کو کرد مرا چنین دژم گفت به چشم
هر شب ز غمت به خون بگرید چشمم ز اندازه و حد فزون بگرید چشمم در چشم منی همیشه ثابت لیکن ترسم بروی تو چون بگرید چشمم
هر لحظه به آیین وفا رای کنم خواهم که سر اندر کف آن پای کنم آن خال که بر گوشه چشمست ترا نوریست که بر مردمکش جای کنم
پیمانه بده که مرد پیمانه منم در دام زمانه مرغ این دانه منم زان باده که عقل میبرد جامی ده گو خلق بدانند که دیوانه منم
تا کی ستم سپهر جافی بینم وین دور مخالف منافی بینم برخیز و روان در لب صافی بنگر تا سرو روان در لب صافی بینم
تا کی ز میان کناره سویی گیریم برخیز که راه جست و جویی گیریم در سایه زهد سرد بودن تا چند وقتست که آفتاب رویی گیریم
ما پرتو عکس نور مشکات توییم پروانه شمع صفت و ذات توییم هستیم ولی بی رخ چون خورشیدت پیدانشویم از آنکه ذرات توییم
روی تو ز حسن لاف ها زد به جهان لعل تو ز لطف طعن ها زد در جان زلف تو چو افتادگیی عادت کرد بنگر که چگونه بر سر آمد ز میان
جانا سر زلف تو پراگنده چراست وان حقه لعل خالی از خنده چراست روی تو بکندند نگوید پدرت در خانه که روی پسرم کنده چراست
ای قاعده تو مشک در مو بستن پای دل ما به بند گیسو بستن زر خواست و چو زر ندیدن گرهی در هم شدن و گره در ابرو بستن
پیش تو نشست و خاست نتوان کردن وز لعل تو باز خواست نتوان کردن چشمت که درو میل نگنجد بر اوست خالی که به میل راست نتوان کردن
ای روی تو انگشت نمایی از حسن بالای چو سرو تو بلایی از حسن زیبنده تر از قد تو گیتی نبرید بر قد بلند تو قبایی از حسن
ساقی بده آن باده زبانم بشکن وز باده خمار سر و جانم بشکن پیشانی توبه را شکستم ز لبت گر توبه کنم دگر دهانم بشکن
نی از تو گذر به هیچ حالی ممکن نی از تو به عمرها وصالی ممکن دیدار تو ممکنست و وصل تو محال انصاف که اینست محالی ممکن
هر دم لحد تنگ بگرید بر من وین خاک به صد رنگ بگرید بر من بر سنگ نویسید به زاری حالم تا بشنود و سنگ بگرید بر من
ای مهر تو از جهان پذیرفته من مشتاق تو این دیده ناخفته من هر چند جهان ز گفته من پر شد اکنون به کمال میرسد گفته من
روی من و خاک سر کویت پس ازین حلق من و حلقهای مویت پس ازین در گوش لب تو یک سخن خواهم گفت گر بشنود ار نه من و رویت پس ازین
ای شیخ گران جان چو تنندی منشین زین آب روان بگیر پندی منشین چون مست شدی از می صافی به قرق بر جان حریفان چو سهندی منشین
ای خرمن ماه خوشه چین رخ تو خوبی همه در زیر نگین رخ تو خورشید که پای بر سر چرخ نهاد بوسید هزار پی زمین رخ تو