رباعی شمارهٔ ۴۹
بنمود بمن یار میان یعنی هیچ در پاش فگندم دل و جان یعنی هیچ گویند که در مدرسه تحصیلت چیست فکر دهن تنگ دهان یعنی هیچ

بنمود بمن یار میان یعنی هیچ در پاش فگندم دل و جان یعنی هیچ گویند که در مدرسه تحصیلت چیست فکر دهن تنگ دهان یعنی هیچ
شمع از سر خود گذشت و آزاد بسوخت بر آتش غم خنده زنان شاد بسوخت من بنده شمعم که ز بهر دل خلق ببرید ز شیرین و چو فرهاد بسوخت
دل بنده بند سنبل پست تو باد جان شیفته دو نرگس مست تو باد زلف طرب و طره دستار مراد ماننده دستارچه در دست تو باد
صد را رخت از هیچ الم زرد مباد بر روی تو از هیچ غمی گرد مباد دردیست بزرگ مرگ فرزند عزیز بر جان عزیزت دگر این درد مباد
شمع از دل سوزنده خبر خواهد داد وین آتش اندرون به در خواهد داد زین سان که زبان دراز کردست امشب می بینم سر به باد بر خواهد داد
گل را که صبا مرغ صفت بال گشاد گفتی که منجم ورق فال گشاد چون گربه بید خوانش آراسته دید سر بر زد و بوی برد و چنگال گشاد
خورشید که خاک ازو چو زر می گردد از شوق رخ تو دربه در می گردد یک جرعه می صاف تو در صافی ریخت شد مست و درین میان به سر می گردد
بر نطع تو اسب شیرکاری گردد فرزین تو پیل کارزاری گردد شطرنج چه بود چوبکی چند ولی از لعل تو چون عود قماری گردد
شطرنج تو ما را به شط رنج سپرد لجلاج لجاج با تو نتواند برد اسبی که تو از رقعه ربودی و فشرد از دست تو بیرون نکنندش بدو کرد
هر کس که ز کبر و عجب باری دارد از عالم معرفت کناری دارد و آن کو به قبول خلق خرسند شود مشنو تو که با خدای کاری دارد
دستارچه حسنی و جمالی دارد وز نقش و نگار خط و خالی دارد با آن همه زر اگر خیال تو پزد انصاف که بیهوده خیالی دارد
آن مه که ز شعر زلف ذیلی دارد همچون دل من شیفته خیلی دارد گوید که به کشتن تو دارم میلی المنة لله که میلی دارد
گر راست روی محرم جان سازندت ور کژ بروی ز دل بیندازندت در حلقه عاشقان چو ابریشم چنگ تا راست نگردی تو بننوازندت
ای ماه غمت جامه دل در خون برد نادیده ترا رخت دل ما چون برد آن خال که بر گوشه چشمست ترا خال لب خوبان به زنخ بیرون برد
گل گفت مهل که باد بویم ببرد چون خاک به هر برزن و کویم ببرد با وصل من آن آب چو آتش مینوش زان پیش که آتش آبرویم ببرد
گل شرم چمن به هیچ رویی نبرد از لاله خجالت سر مویی نبرد شب غنچه ازان نواله بر شاخ آویخت تا گربه بید باز بویی نبرد
ما پرتو جوهر روانیم و خرد نی نی که به ذات محض جانیم و خرد چون مرگ آید فرشته گردیم و سروش چون جسم برفت روح مانیم و خرد
خالت که به شیوه کار ده گیسو کرد عیش از دل غمدیده من یکسو کرد در زیر لبت سیاه کارانه نشست تا آن لب ساده دل ترا سوسو کرد
زلف تو که صد سینه ز دل خالی کرد بر قامت همچون الفت دالی کرد گفتم کشمش ببند متواری شد سر در کمرت نهاد و که مالی کرد
در باغ شدی سرو سر افشانی کرد سنبل ز نسیم تو پریشانی کرد گل روی ترا بدید چون سجده نکرد مردم همه گفتند به پیشانی کرد
بر ما ستم او چه گذرها که نکرد در دل غم عشقش چه اثرها که نکرد با تیر غمش به هیچ سر سود نداشت ورنه دل مسکین چه سپرها که نکرد
خالی که رخ تو آشکارش پرورد لعل تو به نوش خوش گوارش پرورد در خون لبت رفت و در آنست هنوز با آنکه لب تو در کنارش پرورد
گل بار دگر لاف صفا خواهد زد در عهد رخت دم از وفا خواهد زد رویت سر برگ گل ندارد لیکن زلف تو بنفشه را قفا خواهد زد
در کارگه غیب چو نقاش نخست جوینده نقش خویشتن را می جست بر لوح وجود نقشها بست و در آن چون روشن گشت نقش آن جزو بشست