غزل شمارهٔ ۱۲۷
چه دستها که ز دست غم تو بر سر نیست چه دیدها که ز نادیدنت به خون تر نیست کدام پشت که در عهد زلف چون رسنت ز بس کشیدن بار بلا چو چنبر نیست حکایتی که مرا از غم تو نقش دلست اگر قیاس کنی...

چه دستها که ز دست غم تو بر سر نیست چه دیدها که ز نادیدنت به خون تر نیست کدام پشت که در عهد زلف چون رسنت ز بس کشیدن بار بلا چو چنبر نیست حکایتی که مرا از غم تو نقش دلست اگر قیاس کنی...
ای آنکه پیشه تو به جز کبر و ناز نیست چون قامت تو سرو سهی سرفراز نیست روشن دل کسی که تو باز آیی از درش تاریک دیده ای که بر وی تو باز نیست راهی که سر به کوی تو دارد حقیقتست عشقی که م...
هم خانه ایم روی گرفتن حلال نیست ناگفته پرسشی که سخن را مجال نیست گفتی بسنده کن به خیالی ز وصل ما ما را به غیر ازین سخنی در خیال نیست گر ماه صورت تو ببیند به صدق دل خود معترف شود که...
من چه گویم جفا و جنگ ترا جرم رهوار و عذر لنگ ترا ز دل و جان نشانه ساخته ام ناوک چشم شوخ شنگ ترا ای نوازش کم و بهانه فراخ لب لعل و دهان تنگ ترا صلح را خود ببین که ما چه کنیم که به ج...
گر سری در سر کار تو شود چندان نیست با تو سختی به سری کار خردمندان نیست گردن ما ز بسی دام برون جست و کنون سر نهادیم به بند تو که این بند آن نیست ای دل ار میل به چاه زنخ او داری به گ...
عاشقان صورت او را ز جان اندیشه نیست بیدلانش را ز آشوب جهان اندیشه نیست از قضای آسمانی خلق را بیمست و باز آفتاب ار باز گشت از آسمان اندیشه نیست پیش ازین ترسیدمی کز آب دامن تر شود از...
با من از شادی وصل تو اثر چیزی نیست دل ریش است و تن زار و دگر چیزی نیست دل من بردی و گویی که ندانم که کجاست از سر زلف سیاه تو به در چیزی نیست سینه را ساخته بودم سپر تیر غمت دل نهادم...
جنبیدن این پرده دل افروز گواهیست کندر پس این پرده پر از عربده ماهیست بر صورت این پرده بزرگان شده حیران وین خرده ندانسته که در پرده چه شاهیست این پرده به تلبیس کجا دور توان کرد هر م...
عشرت خلوت و دیدار عزیزان شاهیست وین نداند مگر آن دل که درو آگاهیست آن شناسد که چه بر یوسف مسکین آمد از غم روی زلیخا که چو یوسف چاهیست دست کوته مکن از باده و باقی مگذار چیزی از عشق ...
در خرابات عاشقان کوییست وندرو خانه پریروییست طوق داران چشم آن ماهند هر کجا بسته طاق ابروییست به نفس چون نسیم جان بخشد هر کرا از نسیم او بوییست ورقی باز کردم از سخنش زیر هر توی آن س...
گو هر که در جهان به تماشا روید و گشت ما را بس این قدر که به ما دوست بر گذشت تا او ز نقش چهره خود پرده بر گرفت ما نقش دیگران ز ورق کرده ایم گشت وقتی ز خلق راز دل خود نهفتمی اکنون نم...
دوش چون چشم او کمان برداشت دلم از درد او فغان برداشت حیرت او زبان من در بست غیرتش بندم از زبان برداشت بنشینم به ذکر او تا صبح صبح چون ظلمت از جهان برداشت مطرب آن نغمه سبک برزد ساقی...
مگر پیر سجاده حالی نداشت کزین خلق و کثرت ملالی نداشت ازین دام نام و ازین چاه جاه به بالا نیامد که بالی نداشت به آخر بداند خداوند لاف که در سر بغیر از خیالی نداشت چه گویی که صوفی نخ...
نگر مگرد گر آن سر و سیم بر بگذشت که آب دیده نظارگان ز سر بگذشت ز من چو زان رخ همچون قمر نشان پرسید رسید بر فلکم آه و از قمر بگذشت تو بخت بین که نخفتم شبی جزین ساعت که خفته بودم و د...
دلبرا در دل سخت تو وفا نیست چرا کافران را دل نرم ست و ترا نیست چرا بر درت سگ وطنی دارد و ما را نه که چه به سگانت نظری هست و به ما نیست چرا هر که قتلی بکند کشته بهایی بدهد تو مرا کش...
تا لعل باده رنگ تو شکرفروش گشت باور مکن که هیچ دلی گرد هوش گشت برخاستی که زهر جدایی دهی بما بنشین که آن به یاد تو خوردیم و نوش گشت دل خود تمام سوخته شد جان خسته بود او نیز هم به آت...
ای حلقه کرده دلها در حلقهای گوشت چون موی گشته خلقی ز آن موی تا به دوشت بر سر زند چلیپا از زلف پای بندت دم در کشد مسیحا از شکر خموشت بگدازد از خجالت حال نبات مصری چون پسته گر بخندد ...
دیگر آن حلقه و آن دانه در در گوشت که ببیند که نبخشد دل و دین و هوشت پای بر گردن گردون نهم از روی شرف گر چو زلف تو شبی سر بنهم بر دوشت طوطی چرب زبان با همه شیرین سخنی دم نیارد که زن...
در فراق تو مرا هیچ نه خوردست و نه خفت تا تو بازآیی از آنجا که نمی یارم گفت هیچ محتاج گرو نیست که دل خواهد برد خم ابروی تو گر طاق برآید یا جفت گر تو خواهی که بدانی به چه روزیم از تو...
تا بر دوست بار نتوان یافت دل بر ما قرار نتوان یافت تا نیاید نگار ما در کار کار ما چون نگار نتوان یافت بی دهان و لب چو شکر او عاشقان را شکار نتوان یافت گر بپرسیدنم نهد گامی جز دل و ...
آن ستمگر که وفای منش از یاد برفت آتش اندر من مسکین زد و چون باد برفت او به بغداد روان گشت و مرا در پی او آب چشمست که چون دجله بغداد برفت گر چه می گفت که از بند شما آزادم هم چنان بن...
چه شد آن سرو سهی کز لب این بام برفت که به یک دیدن او از دلم آرام برفت چه سخن کرد به چشم و چه شکر گفت ز لب که رواج شکر و قیمت بادام برفت به دلش بر بنهادیم و به جان پرسیدیم تا نگویی ...
دلم بر آتش هجران کباب کرد و برفت تنم به درد جدایی خراب کرد و برفت مرا به وصل خود آهسته وعده ای می داد ولی چه سود که ناگه شتاب کرد و برفت بتی که دامن وصلش به چنگم آمده بود ز هجر نال...
زلف ترا بدیدم و مشکم ز یاد رفت هر کو به دام زلف تو اندر فتاد رفت بر بوی باد زلف تو شب روز می کنم دردا کز اشتیاق تو عمرم به باد رفت روزی اگر ز زلف تو بندی گشوده ام بر من مگیر کان به...