بخش ۱۱۸ - در سبب مرگ طبیعی
پیش ازین کردمت ز حال آگاه که سه روحند جسم را همراه کار هر یک پدید و مدت کار وین سخن باز می کنم تکرار تا چهل سال روح روینده میکند کار در تن بنده تن او باشد اندر افزونی متفاوت به چند...

پیش ازین کردمت ز حال آگاه که سه روحند جسم را همراه کار هر یک پدید و مدت کار وین سخن باز می کنم تکرار تا چهل سال روح روینده میکند کار در تن بنده تن او باشد اندر افزونی متفاوت به چند...
چون تعلق برید جان از جسم نبود حال جان برون زد و قسم گر نکوکار بوده باشد رست ورنه در خاک خوار ماند و پست نفس اگر پاک و گر پلید بود منزل هر یکی پدید بود هر یکی را در آن جهان جاییست و...
شبی پروانه ای با شمع شد جفت چو آتش در فتادش خویش را گفت که پیش از تجربت چون دوست گیری بنه گردن که پیش دوست میری سخن در دوستداری آزمودست کزیشان نیز ما را رنج بودست دل من زان کسی یار...
ای گرامی بهشت مسجد نام خلد خاصی ز روح جنت عام شاه دیوارت ای عمارت خیر بن و بیخ کنشت کنده و دیر از تو دین را نظام خواهد بود در تو مهدی امام خواهد بود نیم شب دیده مؤذن بام دیده زین س...
گر مریدی ز دار دور شود در مریدی در آن حضور شود چون ترا نیز عزم این راهست دل تو زین عزیمت آگاهست رخ به راه آر و رخت بر خر نه جای پرداز و پای بر در نه چار عنصر به چار میخ در آر شاخ ت...
پدری داری اندرین بالا گشته در اصل و در گهر والا گر ازین قبه ره به دریابی خویش را پیش آن پدر یابی پدرت را برادران هستند همه را جفت و مادران هستند سر به سر نور و جمله روحانی فارغ از ...
بود روزی مسیح و یارانش دانش اندوز و راز دارانش سخن عشق را بیان میکرد فاش میگفت و پس نهان میکرد در میان سخن چو یارانش خسته دیدند و اشک بارانش خواستندش نشان عشق و دلیل گفت فرداست روز...
عشق از آنسوی عقل گیرد دوست و آن کزان سوی عقل باشد اوست هرچه بالای طور عقل بود نه به تدبیر و غور عقل بود دلت اینجا ز دل جدا گردد هر که اینجا رسد خدا گردد عقل را زیر دست سازد عشق علم...
در قیامت کجا رود با نفس علم هر بوالفضول و هر با خفس علم نفسست و عقل و علم اله کز جهان با تو میشود همراه وین سه علم ار کنی به عقل نظر از کلام و حدیث نیست به در علم کان جز حدیث و قرآ...
چون بمیری ازین جواهر خمس عقل و نفست نپاید اندر رمس در این نه مقوله بسته شود دل ازین چار قید رسته شود برهی از سه بعد و از شش حد اوحدی وش رخ آوری به احد این تخیل نماند و احساس وین تک...
شد غلام ملک به می خوردن بشدند از پیش به پی کردن یافتندش به کنج میخانه مفلس و عور و مست و دیوانه پس بگفتند پند و هیچ نگفت میکشیدند و او دگر میخفت رند کی میگذشت آشفته بارها خانه پدر ...
ورندارد ز دین و دانش بهر از تنش جان جدا کنند به قهر در جهان جای او حجیم بود آبش از جرعه حمیم بود تنگ ماند برو جهان فراخ رخ فرا میکند به هر سوراخ گرد او دودهای ظلمانی از مزاجات جهل ...
ای شب و روز عالم از تو بساز شب و روزی به کار ما پرداز شب نگاهی درین معانی کن روز لطفی چنانکه دانی کن حبذا از چنان دل افروزی اتفاق چنین شب و روزی صاحبا در شب سعادت خواب مکن و روز نی...
خاطر پاک ساکنان قبور روح الله روحهم بالنور همه پرداختند پیش از من اندرین باب نظم بیش از من چه نویسد کسی بدان پاکی وانگهی ناکسی چو من خاکی لیکن ارواح زنده ایشان داده نیرو به بنده ای...
اگر با عقل داری آشنایی جدایی جوی ازین یاران جدایی ز خلق آن ماه چون اندیشه میکرد شکیبایی و دوری پیشه میکرد برآشفت و پریشان کرد نامش به دست قاصدی گفتا پیامش
ای در علم و خانه دستور چشم بد باد از آستان تو دور رفته بر خط استوار عرشت همدم خطه بقا فرشت کوه پیش درت کمر بسته زیر بارت زمین جگر خسته برده ابداعیان کن فیکون چارحدت ز شش جهة بیرون ...
با چنین فقر و این تهی دستی وندرین خاکساری و پستی پشت گرمم بدانکه بی کم و کاست اعتقادی درست دارم و راست به رسول و کلام و وحی و ملک به شب قربت و عروج فلک به بهشت و بدوزخ و بالم به سم...
یارب این نوبر نو آیین را زاده عقل و داده دین را به تراز قبول نوری بخش خاطرم را ازو سروری بخش توشه راه هوشمندان کن قسمت مردم سخندان کن به رخش تازه دار جانم را شرمساری مده روانم را ر...
چون مزاج جهان بدانستم نشدم غره تا توانستم کار من گوشه و کناری بود راستی را شگرف کاری بود ماه را قدر من سها گفتی زهره را خود ببین چها گفتی آنکه مهرش نیاید اندر چشم شاید ار گیرد از ع...
تو ای مهجور سر گردان کدامی کسی نامت نمیداند چه نامی چه مرغی وز کجایی چیست حالت که در دام بلا پیچید بالت چه مینالی ز دل با دل چه کردی ز ره چون گم شدی منزل چه کردی ز خیل کیستی راهت ن...
ای دل از حکم زیجهای کهن طالع وقت را نگاهی کن به نمودار راست بی تخمین راز این طفل نورسیده ببین که قوی حال یا زبون طرفست کوکبش در هبوط یا شرفست در جهان بر چه حال خواهد بود از چه چیزش...
تومینالی و کس را زان خبر نه وزان زاری ترا خود درد سر نه دل اندر مهر من بستی و آنگاه ز من حاصل به جز خون جگر نه مرا زلفی چو زنجیرست و از تو کسی در عاشقی دیوانه تر نه سخن بسیار میدان...
ساقی ار صاف نیست زان دردی قدحی ده که خواب من بردی نیست صافی مهل که جوش کنم جام دردم بده که نوش کنم صف پیشینه صافها خوردند درد دردی به من رها کردند درد دل را به درد بنشانم درد بهتر ...
مرا جویی و از من دور مانی چو دل گرمی کنم رنجور مانی