غزل شمارهٔ ۳۰
نمیرد هر که در گیتی تو باشی یادگار او را چراغی کش تو باشی نور با مردن چه کار او را اگر نه دامن از گوهر بریزد چون فلک شاید که هر صبحی تو برخیزی چو خورشید از کنار او را دلم لعل لبت ب...

نمیرد هر که در گیتی تو باشی یادگار او را چراغی کش تو باشی نور با مردن چه کار او را اگر نه دامن از گوهر بریزد چون فلک شاید که هر صبحی تو برخیزی چو خورشید از کنار او را دلم لعل لبت ب...
هر نفسی عشق او بی دل و دینم کند آتش سودای او خاک زمینم کند نور بپاشد ز روی باز بپوشد به موی بیدل از آن می شوم عاشق ازینم کند تا بگشایم به دم بند طلسم قدم نام بزرگین خود نقش نگینم ک...
دل به کسی سپرده ام کو همه قصد جان کند کام کسی روا نکرد اشک بسی روان کند هر که بدید کار ما وین رخ زرد زار ما گفت که در دیار ما جور چنین فلان کند حجت بندگی بدو دارم از اعتراف خود بی ...
مطرب مهل که محنت و غم قصد جان کند راهی سبک بیار که رطلم گران کند گیر و گرفت چیست چو با عشق ساختیم بر ما گرفته گیر که وصلی زیان کند گر مهر و ماه را به در او برم شفیع بر من به جهد اگ...
دلم از لعل تو یک بوسه تمنا نکند که جفای تو مرا دیده چو دریا نکند این چنین بیدل و بیچاره که ماییم امروز کس ندانم که جفا داند و بر ما نکند بوسه ای گر بربودم ز لبت طیره مشو چون کسی تن...
در آن شمایل موزون چو دل نگاه کند هزار نامه به نقش هوس سیاه کند ز حسرت رسن زلف و چاه غبغب او نه طرفه گر دل من رغبت گناه کند به هجراو دل من غیر ازین نمی داند که روز و شب بنشیند فغان ...
یار آن کسی بود که به کارت نگه کند باری نگه کنی دوسه بارت نگه کند گاه دعا به ناله زیرت چو گوش کرد روز بلا به گریه زارت نگه کند روزی اگر ترا به میان در کشد غمی دستی بگیرد و ز کنارت ن...
نگار من به یکی لحظه صد بهانه کند وگر به جان طلبم بوسه ای رهانه کند به سنگ خویش بریزد ز طره عنبر و مشک هر آنگهی که سر زلف را به شانه کند ز چشم من پس ازین گر چنین رود سیلاب درین دیار...
عاشق کسی بود که چو عشقش ندی کند اول قدم ز روی وفا جان فدی کند دلبر که دستگیری عاشق کند ز لطف گر جان کنند در سر کارش کری کند زهری که دشمنی دهد از بهر رنج تو بستان به یاد دوست بخور ت...
ترک ستم پرست من ترک جفا نمی کند عهد به سر نمی برد وعده وفا نمی کند هندوی ترک آن صنم کرد بسی خطا ولیک ناوک چشم مست او هیچ خطا نمی کند گر به وصال او رسم هم بربایم از لبش یک دو سه بوس...
صبری کنیم تا ستم او چه می کند با این دل شکسته غم او چه می کند هر کس علاج درد دلی می کنند و ما دم در کشیده تا الم او چه می کند در دست ما چو نیست عنان ارادتی بگذاشتیم تا کرم او چه می...
چون کژ کنی به شیوه به سر بر کلاه را زلف و رخ تو طیره کند مشک و ماه را یزدان هزار عذر بخواهد ز روی تو فردا که هیچ عذر نباشد گناه را نشگفت پای ما که بر آید به سنگ غم زیرت که احتیاط ن...
دلدار دل ببرد و زما پرده می کند ما را ز هجر خویشتن آزرده می کند دل برد و جان اگر ببرد نیز ظلم نیست شاهست و حکم بر خدم و برده می کند ما را ز هجر خویش بده گونه مرده کرد اکنون عتاب و ...
نی بین که چون به درد فغانی همی کند هر دم ز عشق ناله بسانی همی کند او را همی زنند به صد دست در جهان وز زیر لب دعای جهانی همی کند سر بسته سر سینه عشق بی نوا از نی شنو که راست بیانی ه...
گر کسی در عشق آهی می کند تا نپنداری گناهی می کند بیدلی گر می کند جایی نظر صنع یزدان را نگاهی می کند با دم صاحبدلان خواری مکن کان نفس کار سپاهی می کند آنکه سنگی می نهد در راه ما از ...
جماعتی که مرا توبه کار می خوانند ز عشق توبه بکردم بگوی تا دانند به بند عشق چو شد پای تا سرم بسته به پند عقلم ازین کار منع نتوانند ولایتیست دل و عشق آن صنم سلطان در آن ولایت باقی گد...
قلندران تهی سر کلاه دارانند به ترک یار بگفتند و بردبارانند نظر به صورت ایشان ز روی معنی کن که پشت لشکر معنی چنین سوارانند تو در پلاس سیه شان نظر مکن به خطا که در میان سیاهی سپید کا...
در بند غم عشق تو بسیار کسانند تنها نه منم خود که درین غصه بسانند در خاک به امید تو خلقیست نشسته یک روز برون آی و ببین تا به چه سانند عشاق تو در پیش گرفتند بیابان کان طایفه ده را پس...
خوبرویان جفا پیشه وفا نیز کنند به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند پادشاهان ولایت چو به نخجیر روند صید را گر چه بگیرند رها نیز کنند نظری کن به من ای دوست که ارباب کرم به ضعیفان نظر ا...
گر نقش روی خوب تو بر منظری کنند او را چو قبله کعبه هر کشوری کنند از حیرت جمال تو در چشم عاشقان چندان نظر نماند که بر دیگری کنند بی زیوری چو فتنه شهرست روی تو خود رستخیز باشد ارش زی...
مردم شهرم به می خوردن ملامت می کنند ساقیا می ده بهل کایشان قیامت می کنند روی در محراب و دل پیش تو دارند ای پسر پیشوایانی که مردم را امامت می کنند هر مقامی را بگردیدند سیاحان کنون ب...
آنرا که جام صافی صهباش می دهند می دان که در حریم حرم جاش می دهند صوفی مباش منکر مردان که سرعشق روز ازل به مردم قلاش می دهند از لذت حیات ندارد تمتعی امروز هر که وعده فرداش می دهند س...
با که گویم سرگذشت این دل سرگشته را راز سر گردان عاشق پیشه غم کشته را آب چشم من ز سر بگذشت و می گویی بپوش چون توان پوشیدن این آب ز سر بگذشته را جان شیرین منست آن لب بهل تا می کشد در...
چون دو زلفش سر بر آن رخسار گلگون می نهند آه و اشک من سر اندر کوه و هامون می نهند از لب چون خون و آن روی چو آتش هر دمی این دل شوریده را در آتش و خون می نهند دور بینانی که دیدند آب خ...