بخش ۱۷ - در غزل
مطرب آخر تو نیز شادم کن زان فراموش عهد یادم کن گر چه هرگز نکرد یاد از ما آن پریچهره یاد باد از ما یاد او کن ولی به نام دگر تا بنوشیم یک دو جام دگر چون در آوردیش به پرده راز جز حدیث...

مطرب آخر تو نیز شادم کن زان فراموش عهد یادم کن گر چه هرگز نکرد یاد از ما آن پریچهره یاد باد از ما یاد او کن ولی به نام دگر تا بنوشیم یک دو جام دگر چون در آوردیش به پرده راز جز حدیث...
چو بشنید این حدیث از هوش رفته بیفتاد این سخن در گوش رفته دلش با آن گران پاسخ دژم بود هنوز اندر وفا ثابت قدم بود همی دانست کان خواری به دل نیست ز معشوقان دل آزاری به دل نیست
ضرورت خود یقینست این و آن را که کس دشمن ندارد دوستان را بداند هر که او آگاه باشد که دلها را به دلها راه باشد درستانی که عشق راست ورزند چو بید نو بهر بادی نلرزد
ای پژوهنده حقایق کن نفسی رخ درین دقایق کن هر چه پرسم ترا بهانه مجوی پیش من کج نشین و راست بگوی این جهانی که اندوریی تو چیست با خود یکی نگویی تو اصل او از کجا هویدا شد بود یا خود نب...
خبر دادند مجنون را که لیلی ندارد با تو پیوندی و میلی بدیشان گفت اگر معشوق جافیست وفای عاشق بیچاره کافیست تو نیز ار طالب آن یار نغزی قدم را راست می نه تا نلغزی به هر زخمی ز یاری سرم...
علم بالست مرغ جانت را بر سپهر او برد روانت را علم دل را به جای جان باشد سر بی علم بدگمان باشد دل بی علم چشم بی نورست مرد نادان ز مردمی دورست علم علم بر برین بالا تا برو چون علم شوی...
در آن ایام کز من دور شد بخت سراسر کار من بی نور شد سخت مرا دولت ز خود پرتاب می کرد تنم پر تب دلم پر تاب می کرد در ایام جوانی پیر گشته چو عنقا رفته عزلت گیر گشته نه قوت را مجالی د...
ای خرد را تو کار سازنده جان و تن را تو دل نوازنده در صفات تو محو شد صفتم گم شد اندر ره تو معرفتم روشنایی ببخش از آن نورم از در خویشتن مکن دورم رشحه نور در دماغم ریز زیت این شیشه در...
دگر نوبت چو باد نوبهاری به عاشق برد بوی دوستداری به هوش آمد بنالید از خطابش نوشت این چند بین اندر جوابش
نامه اولیاست این نامه مبر این را به شهر هنگامه اندرین نامه بدیع سرشت ره دوزخ پدید و راه بهشت سخن مبدا و معاش و معاد اندرین چند بیت کردم یاد صفت بر و صورت فاجر حیلت دزد و حالت تاجر ...
دوش کردم به خرمی عزمی که بدین جام نو کنم بزمی دل چو در خانه مست شد زین می رخ به صحرا نهاد و من در پی بنشستیم چون به دشت آمد جام پر کرد و می به گشت آمد باده ای بود سخت مرد انداز شد ...
مگر با ما سر یاری نداری که ما را در مشقت میگذاری چرا در رخ کشیدی پرده ناز مکن کز پرده بیرون افتدت راز تو رخ در پرده پنهان کرده تا چند من از بیرون چو نقش پرده تا چند تو اندر پرده ای...
روز شد ای حکیماز آن منزل خبری ده که چون گذشت این دل خود ازین آمدن مراد چه بود سر این هجر و این بعاد چه بود مگر آغاز کار دریابیم وز وجود جهان خبر یابیم همه دانستنیست این به عیان گر ...
نمی یابم برت چندان مجالی که در گوش تو گویم حسب حالی هوس دارم که هر روزت ببینم و گر هر روز نتوان هر به سالی منم هر ساعت از هجرت به دردی منم هر لحظه از عشقت به حالی نه در کار بلای هج...
جرم خورشید گرد پیکر خاک مدتی چون بگشت با افلاک آب و خاکش ز عکس تافته شد تبش اندر دو گانه یافته شد متصاعد شد از میان دو بخار که دو روحند و در هوا طیار روح خاکی کثیف بود و نژند روح آ...
بگویم با تو سر سینه خویش بپردازم غم دیرینه خویش
وین چهار آخشیج را به درست چون پدید آمد امتزاجی رست نفس روینده رام ایشان شد جنبش راست کار ایشان شد شغل این نفس را به طبعی راست هشت قوت به خادمی برخاست قوت جذب و قوت امساک قوت هضم و ...
چو آن شیرین سخن این نامه بر خواند در آن بیچارگی کردن فرو ماند به ننگ و نام خود لختی نظر کرد سخن هایی که بود از دل بدر کرد غرور حسن بود اندر سر او نمی شد رام طبع کافر او
به قدر حسن خوبان دلفروزند چو خوبی بیش باشد بیش سوزند بلایی باشد و مشکل بلایی که یاری محتشم گیرد گدایی چو با زورآزمایان پنجه کردی یقین می دان که خود را رنجه کردی
باز چون در مزاج این ارکان متضاعف شد اعتدال و توان قوت و حس و جنبش به مراد مدد روح رستنیها داد جسم چون زین دو روح یاری یافت بر حیات و روش سواری یافت حرکت کرد بر زمین چپ و راست رستنی...
گدایی گشت با شهزاده ای جفت بدان جرمش چو میکشتند میگفت به دست خود سزای خویش دیدم که پا پیش از گلیم خود کشیدم هر آن مفلس که باشد طالب گنج تحمل بایدش کردن بسی رنج سزای خویش باید یار ج...
امتزاج این دو روح را با هم چونکه در اعتدال شد محکم نفس دانا بدان تعلق ساخت سایه نور چون بدان انداخت نوع انسان از آن میان برخاست شد به قامت ز استقامت راست تن او شد به عقل و جان قایم...
دل آن ماه نیز این فکر میکرد کزان عاشق به خواری ذکر میکرد چو اندر کیسه اندک دید سیمش به سنگ انداز هجران کرد بیمش بگفت این نامه را تا نقش بستند نخستین زهر در شکر شکستند
باشدش کار از اول پایه طلب شیر و جستن دایه گه به دوشش کشند و گاه به مهد گاه صبرش دهند و گاهی شهد چون ز گهواره در کنار آید در دگر گونه گیر و دار آید باشدش خوف و بیم از آتش و آب آفت خ...