غزل شمارهٔ ۴۰۸
آن سست عهد سخت کمان اوفتاد باز گفتم که عاشقم به گمان اوفتاد باز گفتم ز پرده روی نماید نمود لیک اندر درون پرده جان اوفتاد باز چون بوسه خواهمش به زبان قصد سر کند سر در بلا ز دست زبان...

آن سست عهد سخت کمان اوفتاد باز گفتم که عاشقم به گمان اوفتاد باز گفتم ز پرده روی نماید نمود لیک اندر درون پرده جان اوفتاد باز چون بوسه خواهمش به زبان قصد سر کند سر در بلا ز دست زبان...
یار ار نمی کند به حدیث تو گوش باز عیبی نباشد ای دل مسکین بکوش باز چون پیش او ز جور بنالی و نشنود درمانت آن بود که بر آری خروش باز هر گه که پیش دوست مجال سخن بود رمزی سبک در افکن و ...
ای پرتو روح القدس تابان ز رخسار شما نور مسیحا در خم زلف چو زنار شما هم لفظتان انجیل خوان هم لهجتان داوودسان سر حواریون نهان در بحر گفتار شما شماس از آن رخ جفت غم مطران پریشان دم به...
ما در به روی خلق فرو بسته ایم باز در شاهد خیال تو پیوسته ایم باز دل جوش می زند ز تمنای وصل تو ما را مبین که ساکن و آهسته ایم باز با هجر و درد و محنت و اندوه عشق تو یک اتفاق کرده و ...
اگر نوبهاری ببینیم باز که بر سبزه زاری نشینیم باز به شادی بسی می بنوشیم خوش به مستی بسی گل بچینیم باز سر از پوست چون گل برون آوریم که چون غنچه در پوستینیم باز زمستان هجران به پایان...
عنایتیست خدا را به حال ما امروز که شد خجسته از آن چهره فال ما امروز شبی چو سال ببینم و گرنه نتوان گفت حکایت شب هجر چو سال ما امروز فراقنامه که دی دل به خون دیده نوشت سپرده ایم به ب...
گر تو گل چهره در آیی به چمن مست امروز ما بدانیم که در باغ گلی هست امروز گفته ای بر سر آنم که بگیرم دستت نقد را باش که من می روم از دست امروز با چنان دانه خالی که تو بر لب زده ای من...
هر چه گویم من ای دبیر امروز نه به هوشم ز من مگیر امروز قلم نیستی به من در کش که گرفتارم و اسیر امروز سالها در کمین نشستم تا در کمانم کشد چو تیر امروز رو بشارت زنان که گشت یکی با غل...
کام دلم نشد ز دهانت روا هنوز و آن درد را که بود نکردم دوا هنوز بیگانه گشتم از همه خوبان به مهر تو وآن ماه شوخ دیده نگشت آشنا هنوز عالم ز ماجرای دل ریش من پرست با هیچ کس نگفته من ای...
گلت بنده گردید و شمشاد نیز غلام تو شد سرو آزاد نیز که صد رحمت ایزدی بر رخت هزار آفرین بر لبت باد نیز ز مهر تو بگریست چشمم به خون ز عشقت به نالم به فریاد نیز چو دیدی که چشم تو آبم ب...
در وفا داری نکردی آنچه می گفتی تو نیز تا به نوک ناوک هجران دلم سفتی تو نیز یاد می داری که در خوبی چو دوران تو بود همچو دوران با من مسکین برآشفتی تو نیز چون دل ما از دو گیتی روی در ...
در ضمیر ما نمیگنجد بغیر از دوست کس هر دو عالم را به دشمن ده که ما را دوست بس یاد می دار آنکه هستی هر نفس با دیگری ای که بی یاد تو هرگز بر نیاوردم نفس می روی چون شمع و خلقی از پس و ...
بیا که صفه ما بوریای میکده بس به خورخانه نسیم هوای میکده بس ز میر و خواجه ملولیم بعد ازین همه عمر حضور و صحبت رند و گدای میکده بس به منعمان بهل آواز چنگ رندان را ترانه سبک از جار ت...
مرادم ار چه نخواهد روا شدن ز شما به فال نیک ندارم جدا شدن ز شما مگر اجل برهاند مرا ز عشق ارنه به زندگی نتوانم رها شدن ز شما اگر ز خوی شما داشتی خبر دل من عجب نداشتمی بی وفا شدن ز ش...
به رخ شمع شبستانم تویی بس به قامت سرو بستانم تویی بس نهان بودی ز ما پیداستی باز کنون پیدا و پنهانم تویی بس من و ما و دل و جان و سر و مال همه کفرست ایمانم تویی بس اگر در دل کسی بود ...
ای صبا یار مرا از من بی یار بپرس زارم او را ز من شیفته زار بپرس پرسش دل چو به زلفش برسانی پس از آن پیش آن نرگس جادو رو و بیمار بپرس چشم او را نبود با تو سر گفت و شنید حال او یکسر ا...
ای صبا از من آشفته فلان را می پرس می نشان جان و دل و آن دل و جان را می پرس در جهان هم نفسی جز تو ندارد جانم هر نفس می رو و آن جان جهان را می پرس زلف او را ز رخ او به کناری می کش غا...
عشرت بهار کن که شود روزگار خوش می در بهار خور که بود بی غبار و غش گفتی به روز شش همه گیتی تمام شد می به که او تمام نشد جز به ماه شش بر خیز و زین قیاس دو شش ساله ای ببین کز حسن او ک...
دمشق فتنه شد بغداد و توفان بلا آبش به چشم من ز هجر آنکه بی ما میبرد خوابش مگر باد صبا گوید نشان آتشین رویی که گه در خاک میجویم نشان و گاه در آبش کسی را گر به اسبابی و ملکی دسترس با...
نسپردم از خرابی دل خود به چشم مستش ور زانکه می سپردم در حال می شکستش نقاش دوربین را از دست بر نیاید نقش دگر نهادن پیش نگار دستش کی در کنارم آید چو زان میان لاغر در چشم من نیاید غیر...
سخت زیبا دلبرست او چشم بد دور از رخش ماه را ماند که می تابد همی نور از رخش این پریوش را اگر فردا به فردوس آورند رخ چو بنماید خجل گردد بسی حور از رخش گر به بستان آید آن گل چهر با ای...
جفت شادیست بعید آنکه تو داری شادش مقبل آنست که آیی به مبار کبادش دلم از شوق تو شب تا به سحر نعره زنان تو چنان خفته که واقف نه ای از فریادش از من خسته لب لعل تو دل خواسته بود کام دل...
چنین که بسته شدم باز من به زلف چو بندش خلاص من متصور کجا شود ز کمندش به رنگ چهره او گر نگه کند گل سوری ز شرم سرخ برآید ز خوی گلاب برندش چه آب در دهن آید نبات را ز لب او اگر به کام ...
درین همسایه شمعی هست و جمعی عاشق از دورش که ما صد بار گم گشتیم همچون سایه در نورش وجود بیدلان پست از سواد چین زلف او روان عاشقان مست از فریب چشم مخمورش به ایامی نمی شاید ز بامی روی...