غزل شمارهٔ ۵۸۱
ما نور چشم مادر این خاک تیره ایم آبای انجم فلکی را نبیره ایم هر نقد را که از ازل آمد به کام گیر هر فیض را که تا ابد آمد پذیره ایم در پنج رکن متفق الاصل چاره گر بر چار سکن متفق الفر...

ما نور چشم مادر این خاک تیره ایم آبای انجم فلکی را نبیره ایم هر نقد را که از ازل آمد به کام گیر هر فیض را که تا ابد آمد پذیره ایم در پنج رکن متفق الاصل چاره گر بر چار سکن متفق الفر...
باز قلندر شدیم خانه بر انداختیم عشق نوایی بزد خرقه در انداختیم شعله که در سینه بود سوز به دل باز داد مهر که با زهره بود بر قمر انداختیم عقل ریا پیشه را خوار بهشتیم زود نفس بداندیش ...
بنده عشقیم و سالهاست که هستیم ورزش عشق تو کار ماست که مستیم بس بدویدیم در به در ز پی تو چون که نشان تو یافتیم نشستیم باز دل ما بزیر پای غم تو بام لگدکوب شد که خانه پستیم کار نداریم...
آن پرده برانداز که ما نور پرستیم مستور چرایی چو نه مستورپرستیم غیری اگر آن روی به دوری بپرستید ما صبر نداریم که از دور پرستیم خلق از هوس حور طلب گار بهشتند وانگاه بهشتی تو که ما حو...
امروز عید ماست که قربان او شدیم اکنون شویم شاه که دربان او شدیم چندان غریب نیست که باشد غریب دار این سرو ماه چهره که مهمان او شدیم ای بادصبح بگذر و از ما سلام کن بر روضه ای که عاشق...
ما چشم جهانیم که این راز بدیدیم پوشیده رخ آن بت طناز بدیدیم هم صورت او از همه نقشی بشنیدیم هم لهجه او در همه آواز بدیدیم آن قامت و بالا که به جز ناز ندانست بی عشوه خرامان شد و بی ن...
دیریست تا ز دست غمت جان نمی بریم وقتست کز وصال تو جانی بپروریم نه نه چه جای وصل که ما را ز روزگار این مایه بس که یاد تو در خاطر آوریم آن چتر سلطنت که تو در سر کشیده ای در سایه تو ه...
ما در غم هجران تو گر زانکه بمیریم بر وصل تو یکروز ببینی که امیریم ای سرو که اسباب جوانی همه داری با ما به جفا پنجه مینداز که پیریم گر تلخ شود کام دل ما چه تفاوت کز یاد لب لعل تو در...
حال این پیکر از آن بتگر دانا پرسیم یا خود از پیش حکیمان توانا پرسیم چه طلسمست درین گنج و چه رسمست او را یا چه اسمست کسی نیست کزو وا پرسیم راه بسیار درین خانه ولیکن ما را راه آن نیس...
مکن از برم جدایی مرو از کنارم امشب که نمی شکیبد از تو دل بی قرارم امشب ز طرب نماند باقی که مرا تو هم وثاقی چو لب تو گشت ساقی نکند خمارم امشب چه زنی صلای رفتنچو نماند پای رفتن چه کن...
عقل صوفی را مهار اندر کشیم عشق صافی را به کار اندر کشیم نفس منصب خواه جاه اندوز را از سمند فخر و عار اندر کشیم باده رندآسا خوریم اندر صبوح پیل رند باده خوار اندر کشیم یار پر دستان ...
کجاست منزل آن کوچ کرده تا برویم چو بادش از پی و چون برقش از قفا برویم چو باز مرغ دل ما هوای او دارد ضرورتست که چون مرغ در هوا برویم ز پی دویدن او جز به سر طریقی نیست از آنکه ترک اد...
مرا با دوست میباید که رویارو سخن گویم نه با او دیگری مشغول و من با او سخن گویم سر بیدوست بر زانو چه گویی فرصتی باید که او بنشیند و من سر بر آن زانو سخن گویم مرا گویند دردش را بجوی ...
از عشق دوری چون کنم کین عشق مستوری شکن با شیر شد در حلق دل با جان برون آید ز تن ترک کله داری شبی کرد اینمپرسیدم که شد سر سویدای دلم سودای آن ترک ختن در دل نهادم مهر او و آن دل روان...
باغ بسان مصر شد از رخ یوسف سمن گشت روان ز هر طرف آب چو نیل در چمن جامه توبه زشت شد وقت کنار کشت شد بر صفت بهشت شد باغ به صد هزار فن عمر عزیز شد به سر تخت عزیز گل نگر بر سر سبزهای ت...
تخت شاهی دارد آن ترک ختن کی کند رغبت به درویشی چو من جان من چون پر شد از سودای او بعد ازین جانم نگنجد در بدن پای او بودی جهان را سجده گاه گر چنین سروی برستی از چمن بی رخش روزی نمی ...
چو آتشست به گرمی هوای تابستان بده دو کاسه ازان آب لعل یا بستان هوای عشق و هوای می و هوای تموز سه آتشند که خواری کنند با مستان بیار شیره و پرکن شراب و نقل بنه بریز سوسن و گل بر در س...
نگارینا به وصل خود دمی ما را ز ما بستان دل ما را به آن بالا ز دست این بلا بستان ز هجران تو رنجوریم اگر بیمار میپرسی از آنسر رنجه کن پایی وزین سر مزد پابستان ز تشریف وصالم چون کله د...
یاران و دوستداران جمعند و جام گردان مطرب همیشه گویا ساقی مدام گردان قومی در انتظاریم این جا دمی گذر کن وین قوم را به لطفی از لب غلام گردان گوینده گشته مطرب وانگه کدام گفتن گردنده گ...
دلاخوش کرده ای منزل به کوی وصل دلداران دگر با یادم آوردی قدیمی صحبت یاران ز خاکت بوی عهد یار می یابد دماغ من زهیبوی وفاداری زهیخاک وفاداران خوشا آن فرصت و آن عیش و آن ایام و آن دول...
پیر ریاضت ما عشق تو بود یارا گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را پنهان اگر چه داری چون من هزار مونس من جز تو کس ندارم پنهان و آشکارا روزی حکایت ما ناگه به گفتن آید پوشیده چند داریم ای...
مهر گسل گشت یار عهد شکن شد حبیب اصل خطر شد دوا رای خطا زد صلیب خوارم و بی وصل دوست خوار بود آدمی زارم و بی روی گل زار بود عندلیب دیر کشید ای نگار سوختنم ز انتظار یا نظری بی ستیز یا...
دلها بربودند و برفتند سواران ما پای به گل در شده زین اشک چو باران او رفت که روزی دو سه را باز پس آید ما دیده به راه و همه شب روز شماران بر کشتنم ار شاه سواری بفرستد با شاه بگویید ک...
مرا مپرس که چون شرمسارم از یاران ز دست این دم چون برف و اشک چون باران به خاک پای تو محتاجم و ندارم راه بر آستان تو از زحمت طلب گاران مرا ز طعنه بیگانه آن جفا نرسید که از تعنت همسای...