غزل شمارهٔ ۷۱۰
خیز و کار رفتنت را ساز ده همرهان خویش را آواز ده مرغ گل را در زمین پوشیده دار مرغ دل را در فلک پرواز ده گر گمان داری ز معنی دان بپرس ور کمان داری به تیر انداز ده چون شوی واقف ز راز...

خیز و کار رفتنت را ساز ده همرهان خویش را آواز ده مرغ گل را در زمین پوشیده دار مرغ دل را در فلک پرواز ده گر گمان داری ز معنی دان بپرس ور کمان داری به تیر انداز ده چون شوی واقف ز راز...
آنکه میخواست مرا بیدل و بی یار شده زود بینم چو خودش عاشق و غمخوار شده اثری هم بکند زود یقین می دانم گریه های شب این دیده بیدار شده مددی نیست که دیگر به منش باز آرد آن ز پیش من دل خ...
روزی ببینی زلف او در دست من پیچان شده لطفش تنم را داده دل لعلش دلم را جان شده اقبال در کار آمده دولت خریدار آمده با ما به بازار آمده آن دلبر پنهان شده ما بر بساط ششتری با طوق و با ...
ای ز زلفت عقل در دام آمده نرگست با فتنه همنام آمده نازکست اندام سیمینت چو گل ای سرا پایت به اندام آمده گرد صبح صادق رخسار تو چین زلفت پرده شام آمده دیگ سودای ترا دل در دماغ پخته بس...
کیست دگر باره این بر لب بام آمده روی چو صبحش در آن زلف چو شام آمده بر همه ارباب عشق حاکم و والی شده در همه اسباب حسن چست و تمام آمده یاور ما نیست چرخ همدم ما نیست بخت ور نه چرا بگذ...
ازین نرگس و گل غرورم مده وزین عود و شکر بخورم مده چو بیمار عشقم علاجم بکن چو غم خوار مهرم سرورم مده بس این انتظارم به فردا و دی دگر وعده دیر و دورم مده ز لطف تو گر در جهنم یمیست بن...
ای مردگان کجایید اینک مسیح زنده هر دم لبش حیاتی در مرده ای دمنده زنار او کمندی در حلق جان کشیده ناقوس او خروشی در آسمان فگنده ای خاکیان رنجور آمد طبیب دلها کز جانتان بشوید ترکیب آب...
عاشقان درد کش را دردی می خانه ده از قدح کاری نیاید بعد ازین پیمانه ده جان ما بر باد خواهد رفت ساقی یکزمان باده ای گر می دهی بر یاد آن جانانه ده هر حریفی را به قدر حال او تیمار کن ط...
ای داده روی خوب تو از حسن داد دیده ایزد ز آفرین فراوانت آفریده چون ذره در هوای تو خورشید آسمانی بسیار در فراز و نشیب جهان دویده گل در میان باغ به دست نسیم صد پی از یاد چهره تو به خ...
نوای عشق بلبل را دلی باید بلا دیده ز سوز و آه خود بسیار سرد و گرم ها دیده طریق جان گذاری را ز راه شوق واجسته رموز عشق بازی را ز روی مهر وادیده دل خود را بچین زلف خوبان چگل بسته سر ...
گرچه صد بارم برانند از برت بر نمی دارم سر از خاک درت تا ابد منظور جانی زانکه دل در ازل کرد این نظر بر منظرت زاهد از سر تو ز آن رو غافلست کو نمی بیند به محراب اندرت هر صباحی تازه گر...
می نالم ازین کار به سامان نرسیده وین درد جگر سوز به درمان نرسیده جانا سخنست این همه سوراخ ببینید بر سینه این کشته پیکان نرسیده افسوس که موری نشکستیم درین خاک وین قصه به نزدیک سلیما...
ای بر فلک از رخ علم نور کشیده زلف تو قلم در شب دیجور کشیده حسن از اثر مستی و ناخفتن دوشت صد سرمه در آن نرگسمخمور کشیده خط تو بر آن روی چو خورشید هلالیست از غالیه بر صفحه کافور کشید...
ماییم و خراباتی پر باده جوشیده جز رند خراباتی آن باده ننوشیده رندان سر افرازش دستار گرو کرده خوبان طرب سازش رخسار نپوشیده رندان وی از سستی بر چرخ سبق برده خوبان وی از مستی در عربده...
چمن پر گهر شد ز باران ژاله زمین پر کواکب ز یاقوت لاله ز شبنم فرو هشت نسرین حمایل ز سنبل بر افگند سوسن کلاله به جای می لعل پر کرده گلها ز سیماب رخشنده زرین پیاله صبا را چمن کرده هر ...
دل جفت درد و غم شد زان دیلمی کلاله گل را قبول کم شد زان روی همچو لاله بس غصه داد و رنجمزان منزل سپنجم ماه چهارده شب حور دو هفت ساله زان زلف همچو زندان تابنده در دندان همچون ز شب ثر...
در سر و سرای خود نگذاشتم الاالله وندر دل ورای خود نگذاشتم الاالله از غیر به جای او نگذاشت کسی را دل وز خار به جای خود نگذاشتم الاالله کی تازه توان کردن پیوند من و دنیی کز گرد و گیا...
ای روشن از رخ تو زمین و زمان همه تاریک بی تو چشم همین و همان همه از خود ترا به چشم یقین دیده عاشقان و افتاده از یقین خود اندر گمان همه از مشتری به نقد چو دلال حسن تو زر برده و متاع...
بر در می خانه این غلغل و آن طنطنه چیست بیاور چراغ پیش نه آتش زنه گر ز حریفان ماست با دل یک رنگ و راست همچو منش مست کن رود بر طل و منه ور ز بزرگان دهر باشد و گرگان شهر خاک نیرزد بهل...
پدید نیست اسیران عشق را خانه کجاست بند که صحرا گرفت دیوانه چنان ز فرقت آن آشنا بنالیدم که خسته شد جگر آشنا و بیگانه نخست گفتمت ای دل به دام آن سر زلف مرو دلیر که بیرون نمی بری دانه...
سر در کف پایت نهم ای یار یگانه روزی که درآیی ز درم مست شبانه در صورت خوبان همه نوریست الهی از شمع رخت می زند آن نور زبانه با چشم تو یک رنگ چو گشتیم به مستی جز چشم تو ما را که برد م...
نیامد وقت آن کز من بخواهی عذر آزارت دلم را شربتی سازی ز لعل چاشنی دارت دل از دستم برون بردی که با ما سر در آری تو به ما سر در نیاوردی و سرها رفت در کارت گمان بردم که می جوید دلت وص...
گرد مغان گرد و بادهای مغانه تا به کجا می رسد حدیث زمانه هر چه به جز می بلاشناس و مصیبت هر چه به جز عشق باد دان و فسانه باده ترا چیست شربتیست موافق جام ترا کیست همدمیست یگانه نو نشو...
بسیار دشمنست مرا و تو دوست نه با دوستان خویشتن اینها نکوست نه من سال و ماه در سخن و گفت و گوی تو وانگه تو با کسی که درین گفت و گوست نه با من هزار تندی و تیزی نموده ای گفتم به هیچ ک...