بخش ۳۹ - خلاصهٔ سخن
چرا بر زورمندی تند گردی که گر تندی نماید کند گردی چو سنگ از آب هر سیلی چه رنجی اگر مجنونی از لیلی چه رنجی

چرا بر زورمندی تند گردی که گر تندی نماید کند گردی چو سنگ از آب هر سیلی چه رنجی اگر مجنونی از لیلی چه رنجی
باده کم خور خرد به باد مده خویش را یاد او به یاد مده هوش یار تو به که بیهوشی هوشیاری تو باده کم نوشی می بتونت کشد سر از بستان بنگ رویت کند به گورستان باده در خیک و بنگ در انبان گر ...
جهان خالیست من در گوشه زانم مروت قحط شد بی توشه زانم اگر بودی چنان چون بود ازین پیش بزرگی کو بدانستی کم از بیش چرا بایستمی ده نامه گفتن چو خامان درد دل با خامه گفتن کی از ده نامه ا...
عاشقی خیز و حلقه بر در زن دست در دامن پیمبر زن حب این خواجه پایمرد تو بس نظر او دوای درد تو بس اوست معنی و این دگرها نام پخته او بود و این دگرها خام آنکه از اصطفا بر افلاکند در ره ...
کسی فرهاد را گفتا کزین سنگ رها کن دست گفتش با دل تنگ ز سنگ بیستون سر چون توان تافت که شیرین را درین تلخی توان یافت نظر می کن بنقش دوستان ژرف ولیکن دور دار انگشت از حرف چو اندر دوست...
خوردن باده گر شود ناچار کوش تا نگذرد حریف از چار خادمی چست و صاحبی خوشخوی ساقیی نغز و مطربی خوش گوی تا زر و سیم و نقل داری و می منه از جای خویش بیرون پی گر خوری می به خانه دگران بر...
سمن بر تند شد از گفتن او بجوشید از غضب خون در تن او نوشت این نامه دلسوز را باز جوابی پر عتاب و عشوه و ناز
پادشاهان که گنج پردازند رسم باشد که شهر و ده سازند زانکه در کردن عمارت عام هم مثوبات باشد و هم نام گر چه بعضی ز مال کاست شود کار بسیار خلق راست شود هر کرا رای شهر ساختنست اولین شرط...
تا ندانی که کیست همسایه به عمارت تلف مکن مایه مردمی آزموده باید و راد که به نزدیکشان نهی بنیاد خانه در کوی بختیاران کن دوستی با لطیف کاران کن حق همسایگان بزرگ شمار باطلی گر کنند یا...
اگر صد چون تومیرد غم ندارم که سر گردان و عاشق کم ندارم دلم سنگست نرمش چون توان کرد به آه سرد گرمش چون توان کرد به شوخی شیر گیرد چشم مستم به آهو نافه بخشد زلف پستم چو از تنگ دهانم ق...
ای که بر قصر کوشک سازی تو پیه بر دنبه میگدازی تو گر چه این قصرها طربناکست چون به گردون نمیرسد خاکست نردبانی چنان بساز ای گرد که تواند بر آسمانت برد در رواق سپهر میباشی چکنی نقش خان...
همان سنگین دل نامهربانم که در شوخی به عالم داستانم دل من مهر او جوید که خواهم لبم احوال او گوید که دانم اگر خواهم که جان به خشم توان زود و گر خواهم که دل دزدم توانم ترا با من چه کا...
خلق را چون نظر به صورت بود وطن و منزلی ضرورت بود چون شود منزل و وطن معمور بی زن و خادمی نگیرد نور تا اگر بگذرد ازین چندی هم بماند ز هر دو فرزندی که نگهدارد آن در خانه نگذارد به دست...
نخواهی گشت با وصلم هم آواز کناری گیر و با هجران همی ساز نخواهم در تو پیوستن بیاری تو خواهی گریه میکن خواه زاری
زن به چشم تو گر چه خوب شود زشت باشد چو خانه روب شود زن مستور شمع خانه بود زن شوخ آفت زمانه بود پارسا مرد را سر افرازد زن ناپارسا بر اندازد چون تهی کرد سفره و کوزه دست یازد به چادر ...
به زودی قاصدی این نامه چون باد بیاورد و بدان آشفته دل داد چو عاشق دید کار خویش مشکل به زاری با دل خود گفت کای دل مشو در بند او کز مهر دورست نمی خواهد ترا آخر نه زورست
پسری با پدر به زاری گفت که مرا یار شو به همسر و جفت گفت بابا زنا کن و زن نه پند گیر از خلایق از من نه در زنا گر بگیردت عسسی بهلد کاو گرفت چون تو بسی زن بخواهی تو را رها نکند ور تو ...
برای او چه باشی اشک ریزان که باشد دایم از مهرت گریزان اگر یارت جفا جوید وفا کن چو با او بر نمی آیی رها کن
طبیبی با یکی از دردمندان بگفت آن شب که بودش درد دندان که دندان چون به درد آرد دهانت بکن ور خود بود شیرین چو جانت رفیقی گر ز پیوندت گریزد ازو بگریز اگر جان بر تو ریزد چو زین سر هست ...
مکن ای شاهد شکر پاره دل و دین را به عشوه آواره یا مگرد آشنای و شوی مکن یا به بیگانه رای و روی مکن زشت باشد که همچو بوالهوسان نان شوهر خوری و کیر کسان به چه از خانه سر به در داری گر...
ز چشم سوکوار اشکی چو باران همی بارند مسکین سوکواران شب تاریک او بیدار تا روز همی گفت این سخن با گریه و سوز
واعظی وصف حوریان میکرد شرح حسن عمل بیان میکرد که بهر مرد بیست حور دهند جای در باغ و در قصور دهند زنکی پیر از آن میان برخاست که همی پرسمت حدیثی راست هیچ در خلد حور نر باشد گفت بنشین...
آب کارت مبر که گردی پیر کار این آب را تو سهل مگیر بهترین میوه ای ز باغ تو اوست راستی روغن چراغ تو اوست او نماند چراغ تیره شود خاطرت کند و چشم خیره شود به فریب دل خیال انگیز هر دمش ...
سبک خیز ای نسیم نوبهاری چو دیدی حال من پنهان چه داری بدان سر خیل خوبان بر سلامی بگو کز خیل مشتاقان غلامی به صد زاری سلامت می رساند نه یکدم صبح و شامت می رساند زمین بوسیده می گوید ب...