قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - فیالموعظة و تخلصه فیالنعت و المناقب
دوش از نسیم گل دم عنبر به من رسید وز نافه بوی زلف پیمبر به من رسید دل چون ز سر محرم اسرار انس شد آن سر سر بمهر مستر به من رسید وهمم ز ریگ یثرب قربت چو برگذشت از ناف روضه نافه اذفر ...

دوش از نسیم گل دم عنبر به من رسید وز نافه بوی زلف پیمبر به من رسید دل چون ز سر محرم اسرار انس شد آن سر سر بمهر مستر به من رسید وهمم ز ریگ یثرب قربت چو برگذشت از ناف روضه نافه اذفر ...
در پیرزن نگه کن و آن چرخ پرده گر کز چرخ پیرزن کمی ای چرخ پرده در تو پود پرده می دری از صبح تا به شام او تار پرده می تند از شام تا سحر تو با هزار شمع نبردی به راه پی او با یکی چراغ ...
سر پیوند ما ندارد یار چون توان شد ز وصل برخوردار کار ما با یکیست در همه شهر وان یکی تن نمیدهد در کار همدمی نیست تا بگویم راز محرمی نیست تا بنالم زار در خروشم به صیت آن معشوق در سما...
آن نفس را که ناطقه گویند بازیاب تا روشنت شود سخن گنج در خراب او را ز خود چو بازشناسی درو گریز خود را ازو چو فرق کنی رخ ز خود بتاب سرچشمه تویی تو آن نور راستیست وان کش توظن بری که ت...
زنهار خوارگان را زنهار خوار دار پیوند و عهدشان همه نا استوار دار هر زر که دشمنی دهد و گل که ناکسی آن زر چو خاک بفکن و آن گل چوخار دار فخری که از وسیلت دونی رسد به تو گر نام و ننگ د...
میان کار فروبند و کار راه بساز که کار سخت مخوفست و راه نیک دراز ز جنبش تو سبق بردنی نیاید لیک بکوش تا ز رفیقان خود نمانی باز چو حلقه بر در این آستانه سر می زن مگر که بار دهندت درون...
گر گناهی کردم و دارم خداوندا ببخش چون گنه را عذر می آرم خداوندا ببخش پای خجلت را روایی نیست بر درگاه تو دست حاجت پیش می دارم خداوندا ببخش گر گناهم سخت بسیارست رحمت نیز هست بر گناه ...
چو دیده کرد نظر دل دراوفتاد چو دل در اوفتاد فرو برد پای مرد به گل ز دل چو دیده بر نجست و تن ز هر دو به درد نه عشق باد و نه عاشق نه دیده باد و نه دل گر از دو دیده همین دیده ام که دل...
مردم نشسته فارغ و من در بلای دل دل دردمند شد ز که جویم دوای دل از من نشان دل طلبیدند بیدلان من نیز بیدلم چه نوازم نوای دل رمزی بگویمت ز دل ار بشنوی به جان بگذر ز جان تا که ببینی لق...
مسلمانان سلامت به چو بتوانید من گفتم دل بیچارگان از خود مرنجانید من گفتم به مال و جاه چندینی نباید غره گردیدن ز گرد این و آن دامن برافشانید من گفتم درین بستان که دل بستید اگرتان دس...
چشم صاحب دولتان بیدار باشد صبحدم عاشقان را نالهای زار باشد صبحدم آن جماعت را که در سینه ز شوق آتش بود کارگاه سوز دل بر کار باشد صبحدم صبحدم باید شدن در کوی او کز شاخ وصل هر گلی کت ...
سرم خزینه خوفست و دل سفینه بیم ز کرده خود و اندیشه عذاب الیم گناه کرده به خروار هیچ طاعت نه مگر ببخشدم از لطف خود خدای کریم ز راه دور فتادم که غول بود رفیق ز عقل بهره ندیدم که دیو ...
بار بسیارست و راه دور در پیش ای جوان این زمان از محنت پیری بیندیش ای جوان کیش بر بستی که نفس دیگری قربان کنی نفس خود قربان کن و بر گرد ازین کیش ای جوان خویش را بیگانه کردن نیست نیک...
دل خسته همی باشم زین ملک به هم رفته خلقی همه سرگردان دل مرده و دم رفته یک بنده نمی یابم هنجار وفا دیده یک خواجه نمی بینم بر صوب کرم رفته بر صورت انسانند از سبلت و ریش اما چون دیو ب...
گر آن جهان طلبی کار این جهان دریاب به هرزه می گذرد عمر وارهان دریاب تو غافلی و رفیقان به کار سازی راه چه خفته ای که برون رفت کاروان دریاب هزار بار ترا بیش گفته ام هر روز که هین شبی...
ای صوفی سرد نارسیده چون پیر شدی جهان ندیده گفتی که مرید پرورم من آه از سخن نپروریده تو عام خری و عامیان خر ایشان زتو خرخری خریده ببریده ز علم و بهر جاهی با یک دو سه جاهل آرمیده بر ...
چو بد کنی و ندانی که نیک نیست که کردی معاف باش و گر عاقلی معاف نگردی ترا به باغ حقیقت چه کار و گلشن معنی که فتنه چمن لاله و حدیقه دردی طریق عشق گرفتی و منهزم ز ملامت تو کز کلوخ حذر...
ای رنج ناکشیده که میراث می خوری بنگر که کیستی تو و مال که می بری او جمع کرد و چون به نمی خورد ازو بماند دریاب کز تو باز نماند چو بگذری مردم به دستگاه توانگر نمی شود درویش را چو دست...
بر کوفه و خاک علی ای باد صبح ار بگذری آنجا به حق دوستی کز دوستان یادآوری خوش تحفه ای ز آن آب و گل بوسیده برداری به دل تا زان هوای معتدل پیش هواداران بری با او بگویی کای ولی وی سر ا...
عمر گذشت ای دل شکسته چه داری چاره کاری نمی کنی به چه کاری روز بیهوده صرف کرده ای اکنون گریه بیهوده چیست در شب تاری آنچه ز عمر تو فوت گشت ز روزی رو که به عمری قضای آن نگزاری بس که خ...
کردم اندیشه تاکنون باری برنیامد ز دست من کاری گر ز قرب و قبول آن حضرت رتبتی یافت خوب کرداری من چنانم ز شرم بار گناه که نظر بر نمی کنم باری دیده بسیار لطف و ناکرده شکر او اندکی ز بس...
گریان در آخر شب چون ابر نوبهاری بر خاک نازنینی کردم گذر به زاری نزدیک او چو رفتم خاکش به دیده رفتم دیگر ز سر گرفتم آیین سوگواری گفتم که ای گذشته ما را به غصه هشته آه از کجات پرسم چ...
ای روزه دار اگر تو یک ریزه راز داری دست و زبان خود را از خلق بازداری با ساز و برگ بودی سالی سزد کزین پس یک ماه خویشتن را بی برگ و ساز داری آخر چه سود کشتن تن را به زور چون تو شامش ...
هرگز به جان فرا نرسی بی فروتنی خواهی که او شوی تو جدا گرد از منی زنهار قصد کندن بیخ کسان مکن زیرا که بیخ خویشتنست آنکه می کنی نیکی کن ای پسر تو که نیکی به روزگار سوی تو بازگردد اگر...