بخش ۵ - در مناجات
ازین گفتن خدایا شرم دارم و زان حضرت به غایت شرمسارم ز فیض خود دلم پر نور گردان زبانم را ز باطل دور گردان ضمیرم را ز معنی بهره ور کن خیال فاسد از طبعم بدر کن مرا توفیق نیکو بندگی ده...

ازین گفتن خدایا شرم دارم و زان حضرت به غایت شرمسارم ز فیض خود دلم پر نور گردان زبانم را ز باطل دور گردان ضمیرم را ز معنی بهره ور کن خیال فاسد از طبعم بدر کن مرا توفیق نیکو بندگی ده...
ای به مهر تو آسمان در بند یاد من کن چو میدهم سوگند به زمانی که عقد دین بستی به زمینی که اندرو هستی به بنان قمر شکن که تراست به زبان شکر سخن که تراست به دو گیسوی مشک پیوندت به دو چش...
شرم دار ای پدر ز فرزندان ناپسندیده هیچ مپسند آن با پسر قول زشت و فحش مگوی تا نگردد لییم و فاحشه گوی تو بدارش به گفتها آزرم تا بدارد ز کرده های تو شرم بچه خویش را به ناز مدار نظرش ه...
چو با من رای پیوندی نداری دلم سیر آمد از پیوند و یاری نه خوی آن که از من عذر خواهی نه بوی آن که بر من رحمت آری سرم شد خیره تا کی ناامیدی دلم شد تیره تا کی بردباری رخت چندان جفا کرد...
پسری را پدر سلاح آموخت هم کمربست و هم کلاهش دوخت چون پسر شد به زور پنجه دلیر هوس بیشه کرد و کشتن شیر نوجوان هم چو سرو بستانی رفت یکروز در نیستانی ماده شیری بدیدش از ناگاه حمله کرد ...
به بوی وصل بودم شادمانه چه دانستم که خواهد بودیا نه
هر که از پرورنده رنج ندید در جهان جز غم و شکنج ندید میوه بیشه چون نپروردست دل داننده را نه در خوردست خورش خرس یا شغال شود یا در آن بیشه پایمال شود خرس نیزار خورد به ناچارش زود در ک...
به دست قاصدی داد این حکایت حدیثی پر شکیب و پر شکایت چو واقف شد پریرو راز او را وزان طومار دل پرداز او را به دل گفتا که ناچارست یاری همین سرگشته بیچاره باری
نباید دوستان را دل شکستن که چون بشکست نتوان باز بستن دلی کو را نظر باشد به حالت ز نور او بیفزاید جمالت رخ خوب از نظر زینت پذیرد ولی صورت ز معنی نور گیرد
مکن ای خواجه بر غلامان جور که بدین شکل و سان نماند دور زور بر زیر دست خویش مکن دل او را ز غصه ریش مکن که از آنجا تو را گماشته اند بر سر این گروه داشته اند زان میان یک وکیل خرجی تو ...
به گل گفتند بلبل بس حقیرست ترا با او چرا این دارو گیرست بگفتا بلبلی کز من زند لاف بر من به ز ده سیمرغ در قاف دل صافی ترا از لشکری به درون بی نفاق از کشوری به نظر کز راستی آید بلندس...
داشت عیسی خری کبود به رنگ که نرفتی دو روز یک فرسنگ من شنیدم که در شبان دراز با وجود چنان حضور و نماز برد یکشب ز رحمت آن بیخواب خر خود را دویست بار به آب هر پیی کش ببرد آب نخورد چشم...
پری با آنکه واقف می شد از دوست در آن معنی که حق با جانب اوست دگر ره تازه زهری بر شکر زد حروف مهر و کین بر یک دگر زد نوشت این نامه و فرمود تا زود بدو بردند نظرم نامه این بود
خوان اینان که خون دل پالود ندهد لقمه جز که زهر آلود زهر بر روی و زهر در کاسه چون نگیرد خوردنده را تا سه لقمه مستان ز دست لقمه شمار کز چنان لقمه داشت لقمان عار کاسه پر پیاز دوغینه ب...
شاعری چیست بر در دونان خانه کرد و حکمت یونان به ثناشان دریغ باشد رنج طبع را دادن عذاب و شکنج خفته ممدوح مست با خاتون تو به مدحش ز دیده ریزان خون شب کنی روز و روز در کارش در نویسی ب...
زهی گرد جهان سر گشته از من چنین بی موجبی بر گشته از من کجا رفت آن که شب خوابت نمی برد ز اشک دیده سیلابت همی برد مرا گفتی که از عشق تو مستم به دستان کردن آوردی به دستم چو دل بردی ز ...
دوستی را یگانه شو با دوست از صفا چون دو مغز در یک پوست دوستی کز برای دین نبود دل بر آن دوستی امین نبود تا میان دو دوست فرقی هست هم چنان در میانه زرقی هست اندرین کار یار باید یار چو...
همانا با منت یاری همین بود فغان و گریه و زاری همین بود مرا گفتی که یاری مهربانم زهی نامهربان یاری همین بود به دام من در افتادی و حالی برون جستی و پنداری همین بود زدی لاف از وفاداری...
من شنیدم که صاحب دیذی داشت ناپاکزاده تلمیذی سالها دیده در سرای سپنج پر هنر بر سرش مصیبت و رنج تا خرد جمع کرد و دانا شد هم سخن گوی و هم توانا شد گر چه بسیار مال و جاه بیافت قرب سلطا...
نشاید در تو پیوستن به یاری نباید کرد با تو دوستداری
چیست مردی ز مردمان بررس مردمی چیست گر بدانی بس مرد را مردمی شعار بود اوست مردم که مردوار بود تا نگردی تو نیز مردم و مرد چاره خویشتن ندانی کرد مردمی چون نبی نداند کس راه مردی علی شن...
چو پیش عاشق آمد نامه دوست حدیثی دید همچون مغز در پوست
شنیدم کز هوسناکان جوانی به ناگه فتنه شد بر دلستانی رخش زرد و تنش باریک میشد جهان بر چشم او تاریک میشد شبی بیدار بود از عشق نالان پریشان گشته چون آشفته حالان دلش را آتش سودا برآشفت ...
ای نخستینه فیض عالم جود اولین نسخه سواد وجود روح در مکتبت نو آموزی ابد از مد مدتت روزی آسمان ترا زمین سایه آفتاب سپهر نه پایه لنگر کشتی نفوس تویی مسعد اختر نحوی تویی هر که دور از ت...