شمارهٔ ۳۶۳
خبرم نیست ز سر تا شده سودایی تو در برم گمشده دل تا شده شیدایی تو دمت ای پیر مرا زنده جاویدنمود جان فدای تو و انفاس مسیحایی تو آنچه از موسی و از طور شنیدم دیدم همه را از تو و از سین...

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
خبرم نیست ز سر تا شده سودایی تو در برم گمشده دل تا شده شیدایی تو دمت ای پیر مرا زنده جاویدنمود جان فدای تو و انفاس مسیحایی تو آنچه از موسی و از طور شنیدم دیدم همه را از تو و از سین...
سواد موی تو اندر بیاض روی نکو نوشته است خطی لا اله الا هو فرشتهی نه پری نه بشر نه پس چه کسی که هر چه خوانمت از حسن بهتری از او گرفته ام سر خود را ز روی شوق بدست بدین امید که بر پای...
ای دل من مبتلا در خم گیسوی تو خون رود از دیده ام ز حسرت روی تو ز کشتنم نیست غم ولی از آنم ملول که میرسد زین عمل رنج ببازوی تو نشسته ام منتظر بلکه صبا آورد بخانه من بمن ز کوی تو بوی...
طعنه بر ما مزن ای شیخ و به خود غره مشو زان که معلوم شود کشته به هنگام درو پاک کن دل که به میخانه دوصد جامه پاک نستانند پی دادن جامی بگرو دوش از پیر مغان خواستم اندرزی گفت گوشی آور ...
ای کحل چشم اهل نظر خاک پای تو وی جان عاشقان همه یکسر فدای تو آندم که پرده افکنی از روی خود بود نقد روان زنده دلان رونمای تو ای خاک بر سری که نشد خاک درگهت ای وای بر دلی که نشد مبتل...
بیچارهی که نیست بجز حق پناه او آن کن که به شود ز تو حال تباه او از خود مساز رنجه را کسی که سوی تو گردد رها ز شصت خدا تیر آه او بیداد گر هلاک شد و ماند برقرار بیدادکش که بود خدا داد...
آنکس که داده نسبت روی ترا بماه الحق یک آسمان و زمین کرده اشتباه مشکل که جز قفای تو پوید ره دگر ای سرو ناز هر که به بیند ترا براه کس سرو را ندیده که پوشد ببر قبا کس ماه را ندیده که ...
اگر مشاهده خواهی جمال یزدان را ببین جمال عدیم المثال قرآن را به چشم جسم نبینی به غیر جسم آری ببین بدیده جان فاش طلعت جان را لباس لفظ ببر کرده شاهد معنی نقاب ساخته واجب به چهره امکا...
از شمع بشب آتش سوزان میریخت پروانه به پیش قدمش جان میریخت وین طرفه که شمع عاشق خود میسوخت وز غصه او اشک بدامان میریخت
ای زایر قبر شاه بی خیل و سپاه اندر دو جهان تو را بس این رتبه و جاه تو زایر آن کسی که با معرفتش من زار مزاره کمن زار الله
طلوع شمس ندیدی ز نجم اگر محسوس ببین ز نجمه بعالم طلوع شمس شموس نمود انفس و آفاق را قرین سرور شهی که نفس نفیسش بود انیس نفوس تبارک الله از این روز اسعد میمون که هست مولد شاه حجاز خس...
از پی تفریح شدم صبحدم در چمنی غیرت باغ ارم دلکش و جان پرور خاطرنشین روح فزا همچو بهشت برین سرو ز موزونی قامت در آن طعنه زن قامت نسرین بر آن بسکه کل افروخته از خاک چهر پر ز کواکب شد...
آنکوست به شط چو بط شناور وانکس که بدست و پای غرق است این هر دو زنند دست و پا لیک یک زندگی و هلاک فرق است
عشقت سپرد از دل دیوانه بدیوانه این گنج کند منزل ویرانه بویرانه در مجلس ما دلها بخشند بهم صهبا می دور زند اینجا پیمانه به پیمانه می با همه نوشیدم یک می همه جا دیدم هرچند که گردیدم م...
زان سفله وجودی که شریر است عدم به دستی که به آزار علم گشت قلم به آندل که باندوه کسان خرم و شاد است پیوسته گرفتار به اندوه و علم به آنکو قلمش گرم سیه کاری و فتنه است با تیغ جدا بند ...
ما را چو از عدم بوجود اوفتاد راه پنداشتیم دار فنا را قرارگاه آغازمان برفت ز خاطر دوصد فسوس انجاممان به یاد نیاید هزار آه باری چو هست اول و آخر اله و بس ماییم از اله روان جانب اله ن...
ای در گرانمایه وای یار یگانه دریای غمت را نبود هیچ کرانه در فکر دهانت شده ام هیچ بدانسان کز من نبود غیر سخن هیچ نشانه تو روی متاب از من دلخسته که سهل است بیداد فلک طعن عدو جور زمان...
ای یار بکس وفا نکرده جز جور و جفا بما نکرده ای درد درون دردمندان دانسته و اعتنا نکرده صد درد که آمد و رفتی درد دل ما دوا نکرده گفتی که وفا کنی پس از جور ترسم نکنی خدا نکرده من کیست...
ای دلارام که اندر دل ما آمده ای اندر این خانه ندانم ز کجا آمده ای به به ای گنج گرانمایه در این ویرانه جای کس جز تو نباشد چه به جا آمده ای ما کجا دولت وصل تو کجا پندارم راه گم کرده ...
ای مقیم دل که ام شب شمع این کاشانه ای میهمانت کی توان خواندن که صاحبخانه ای نیست مسکین پادشه را لایق بزم حضور با گدایان هم نشین از همت شاهانه ای آتش شوق است کافی بهر ما پروانگان تا...
دی گفت زاهد از دو جهان چون گذشته ای گفتم خموش باش تو عاشق نگشته ای تو پای بند آنچه من از وی گذشته ام من در کمند آنکه تو از وی گذشته ای داند یکی سعیدم و خواند یکی شقی ای کلک صنع تا ...
چیست دنیا در ره سیل فنا ویرانه ای دل نبندد بر چنین ویرانه جز دیوانه ای ساده شو تا نقش حکمت درپذیری زان که طفل درپذیرد چون که مادر خواندش افسانه ای آب و خاک و سعی دهقان محض روپوش اس...
ساقی از آن دو جرعه که در جام کرده ای هم فارغم ز ننگ و هم از نام کرده ای بایست می ز چشم توام تا شوم خراب اتمام ده به آنچه که اکرام کرده ای انعام کردنت به من انعام ثانی است کاول مرا ...
ای قوی پنجه که بازوی تواناست ترا دست گیر از ضعفا پای چو برجاست ترا کن مهیا ز وفا خواسته محرومان ای که ناخواسته هرچیز مهیاست ترا جرعهی هم بحریفان تهی کاسه ببخش ای که پر می قدح و ساغ...