شمارهٔ ۴۱۹
تا در ره مقصود به تشویش نیفتی از قافله باید که پس و پیش نیفتی آزاد توانی شدن از دام دو گیتی زنهار به دام هوس خویش نیفتی افتادنت از بام فلک غصه ندارد هشدار ز بام دل درویش نیفتی خوی ...

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
تا در ره مقصود به تشویش نیفتی از قافله باید که پس و پیش نیفتی آزاد توانی شدن از دام دو گیتی زنهار به دام هوس خویش نیفتی افتادنت از بام فلک غصه ندارد هشدار ز بام دل درویش نیفتی خوی ...
ساقیا بی تکلف آر شراب بین الا حباب تقسط الآداب با شتاب آرمی درنگ مکن که بود عمر درگذر به شتاب ای که افسوی عمر رفته خوری باقی عمر خویش را دریاب قدر آب آن زمان شود معلوم پیش ماهی که ...
هر قدر برای تو میسر گردد آن کن دل زاری از تو بهتر گردد ور شاد نمی کنی دلی را زنهار مگذار دلی از تو مکدر گردد
در خم غدیر کز خدای ازلی رفت آن همه تاکید بتعیین ولی دانی چه نتیجه کشف شد از اسلام مقصود علی بود و تولای علی
دخترکی سن دهش ناتمام ناشده در خانه شویش مقام بود یکی روز به طی طریق کش گذر افتاد به چاهی عمیق کرد در آن چاه نگاه و نشست موی کنان زد به سر و روی دست اشک همی ریخت چو ابر بهار ناله هم...
مکین مسند شاهی علیست جل جلال خدیو ملک الهی علیست جل جلال اگر که تشنه فیضی بیا بسوی علی که بحر نامتناهی علیست جل جلال شهی کز او ز ازل تا ابد بملک وجود بپاست رایت شاهی علیست جل جلال ...
خون که افسرد چه نفعش ز عناب رسد تشنه چو نمرد چه حاصل که بدو آبرسد موقعیت مده از دست که سودی ندهد نوش دارو که پس از مرک بسهراب رسد
منه به زمره انعام نام انسانی که برتر از ملک آمد مقام انسانی به چشمه حیوان ننگرد بچشم طمع دو جرعه هرکه بنوشد ز جام انسانی زهی مرام مقدس که مسلک رسل است همه مقدمه بهر مرام انسانی بجا...
غنچه را نیست جز این علت خونین جگری که کند پرده آن پاره نسیم سحری ایکه از عیب کسان پرده دری در خود بین آن چه عیب است که باشد بتر از پرده دری گر زنی لاف هنر عیب کسان کمتر جوی عیب جوی...
چه باک خار وجودم شد ار فنای گلی زهی شرافت خاری که شد فدای گلی به شاخسار جنان بود آشیانه من مرا در این چمن آورد مدعای گلی چه جای نغمه در این بوستان پرخس و خار من این ترانه که دارم ب...
اگر که لقمه ربایی ز خوان خاموشی چو لقمه خویش کنی در دهان خاموشی جهان و هرچه در آنهست حرف خواهی دید مقام گیری اگر در جهان خاموشی مکان بکنج خموشی گزین که بتوانی به لامکان برسی از مکا...
بیا ساقی از یکدو جام شراب مرا کن چو دور زمانه خراب کنی تا خرابم به کلی بده شرابم شرابم شرابم شراب به هر گوشه ای فتنه ای خواسته است مگر یار بگشوده چشمان ز خواب بآتش رخی کارم افتاده ...
بالای تو هرگه که ز جا برخیزد صدگونه بلا به یکدیگر آمیزد در حالت راستی چه خون ها ریزد اینجاست که راست فتنه می انگیزد
زد روز ازل مشیت اللهی بر نام حسین کوس شاهنشاهی زان سرکه میانه حسین است و خدا کس را نبود غیرخدا آگاهی
ای پیش ارغوان تو کمتر ز خار گل قدیک چمن صنو برو رخ یک بهار گل جز سرو قامت و گل روی تو تاکنون سروی بباغ دهر نیاورده بار گل گر بگذری بدین گل رخسار در چمن چون لاله میشود ز غمت داغدار ...
گر ندانی چیست تمثال حرام اندوختن بایدت از شغل شماعی مثال آموختن گر هزاران سال شماعی نماید شمع جمع عاقبت آن شمع ها باشد برای سوختن
گفت کسی با دگری راز خویش کرد در آن مطلبش انباز خویش لیک بگفت این سخن انشامکن پیش کسی راز من افشا مکن روز دگر آنچه بدو گفته بود از دگری فاش و مبرهن شنود روی ترش کرد و به هر سو شتافت...
بتی کو عزم دوری داشت با من با منست امشب گل از رخسار او در بزم گلشن گلشنست امشب پی ایثار او لعل و عقیق و لؤلؤ و مرجان مرا از اشک خون آلود دامن دامنست امشب بده ساقی می گلگون بزن مطرف...
چون بهر وجود موج زن ز اسما شد زان موج حباب آدمی پیدا شد پس باد اجل وزید از سمت قضا بشکست حباب و محو در دریا شد
سلطان سریر لامکانست علی مولا و امیر انس و جان است علی آگه ز علوم کن فکان شیر خدا ممدوح همه خلق جهان است علی
خواجه دنیا طلب کاهلی مست خرافت ز خدا غافلی ز اهل خساست به جهان طاق بود منکر بخشایش و انفاق بود داشت غلامی که ز خوبی تمام عاقل و فرزانه و شیرین کلام هرچه بدان خواجه نصیحت نمود در دل...
عید غدیر آمد و شد گاه وجد و حال ساقی بیار باده و از دل ببر ملال چندیست باب هجر برویم شده است باز بربند از می این در و بگشا در وصال آن باده کن عطا که پی طی راه عشق از دست و پای بختی...
گنج منست نیروی من بهر کسب و کار بر گنج پادشاه دهد مایه گنج من ونجی ز دست من بکسان کی رسد که حق گسترده است خوان من از دسترنج من
دل بدست آر دلا کعبه مقصود دل است حرم محترم حضر معبود دل است نیست در دسترست گر حرم و دیر و کنشت رو بدل کن که تو را قبله موجود دل است ای که ار اختر مسعود سعادت طلبی کوکب میمنت و اختر...