بخش ۱ - فراقنامه
به نام خدایی که با تیره خاک بر آمیخت این جوهر جان پاک چو با یکدگر کردشان آشنا دگر بارشان کرد از هم جدا که دانست کان آشنایی چه بود پس از آشنایی جدایی چه بود درین پرده کس را ندادند ب...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
به نام خدایی که با تیره خاک بر آمیخت این جوهر جان پاک چو با یکدگر کردشان آشنا دگر بارشان کرد از هم جدا که دانست کان آشنایی چه بود پس از آشنایی جدایی چه بود درین پرده کس را ندادند ب...
الهی پرده پندار بگشای در گنجینه اسرار بگشای تو ما را وا رهان از مایی خویش که غیر از ما حجابی نیست در پیش تو کار ما به لطف خویش بگذار به کار خویش ما را باز مگذار که کاری کان سزاوار ...
شبی همچو روز قیامت دراز پریشان چو موی بتان طراز هوا نقطه ای بود گفتی سیاه ز تاریکیش چرخ گم کرده راه همه روشنان فلک گشته جمع شده طالب روشنایی چو شمع تو گفتی که گردون نهان کرد مهر و ...
شاهی که در بسیط زمین حکم نافذش جذر اصم ز صخره صما شنیده اند صد نوبت از سیاهی گرد سپاه او این اشهبان توسن گردون رمیده اند تن جامه ایست خرقه جسم مخالفش کان جامه را به قد حسامش بریده ...
به پیروزی و بهروزی از آن بوم ملک جمشید روی آورد در روم پس آگاهی به سوی قیصر آمد که از شام آفتاب چین برآمد به ملک روم با جانی پر امید مظفر بازگشت از شام جمشید برآورده به بخت نیک کام...
ای آینه کرده در رخت روی امید بر چشمم ازین حسد سیه روز سپید به ز آن نبود که دیده دوزند آنجا کآیینه برابری کند با خورشید چو مشاطه زدش در زلف شانه نسیم این بیت را زد بر ترانه از بس گر...
از رنگ بیاض رویت ای رشک قمر وز عکس گل جمالت ای غیرت خور مشاطه آفتاب بر روی افق سرخاب و سپیداب کشد شام و سحر چو شیرین را به هودج درنشاندند فرستادند و خسرو را بخواندند ملک جمشید مست ...
ملک جمشید بنوشت از ره دور بشارت نامه ای نزدیک فغفور چو از حد خدا پرداخت خامه برین ابیات کرد آغاز نامه
ای پیک صبا مصر وصالم به کف آمد از جای بجنب آخر و برخیز بشیرا پیراهن این یوسف گم گشته خون تر القاه علی وجه ابی یات بصیرا حدیث شوق دارد عرض و طولی چه بتواند رسانیدن رسولی چو شرح سوز ...
چمن شمع زمرد ساق نرگس را چو بردارد به سیمین مشعلی ماند که آن مشعل دو سر دارد فرو برده به پیش باد هردم خون دل لاله که از سودا دل لاله بسی خون در جگر دارد مگر خواهد گشادن باغ شاخ ارغ...
مرا چو یاد ز یار و دیار خویش آید هزار ناله زار از درون ریش آید نشسته در پس زانوی غربتم شب و روز خدای داند ازین پس مرا چه پیش آید
ز شوق ملک چین آهی بر آورد به نرگس زار آب از دل در آورد شد از آه ملک خورشید در تاب ملک را گفت کای شمع جهانتاب چرا هر لحظه دود از دل برآری چرا خونین سرشک از دیده باری همانا از هوا می...
دلا زن خیمه بیرون زین مخیم که بیرون زین ترا کاخیست خرم اساس عمر بر بادی نهادن بدین بنیاد بنیادی نهادن خرد داند که کار عاقلان نیست طریق و شیوه صاحبدلان نیست به دیوان می دهد ملک سلیم...
شنیده ستم که با مجمر شبی شمع پیامی کرد روشن بر سر جمع که ای مجمر چرا هستی بر آذر منم از تو بسی با آبروتر چو از انفاس من مردم ملول است دم گرمت همه جای قبول است نفسهای تو در دل می نش...
سر نامه بنوشت نام خدای خدای جهانداور رهنمای رساننده عاشقان را به کام رهاننده بستگان را ز دام نگارنده گلشن لاجورد برآرنده گنبد سالخورد فروزنده شمع و ناهید مهر فرازنده طاق مینا سپهر ...
سحرگاه ازل کز پرده عرض قضا می داد نور و سایه را عرض قدر بنوشت بر اطراف چترش که السلطان ضل الله فی الارض خرد گرد فلک چندان که گردید کسی بالاتر از چترش نمی دید فلک را گفت بردی ای کما...
گلستان گیتی به خاری نیرزد خمستان گردون خماری نیرزد مکش بار دل بهر برگی چو غنچه که صد ساله برگت به باری نیرزد نسیما مبر برگ گل را به غارت کزآن بلبلی صد هزاری نیرزد همه کار ملک سلیما...
به پایان شد شب عیش ملاهی سپیدی گشت پیدا در سیاهی شب عیش و جوانی بر سرآمد شبم را صبح صادق در بر آمد اگرچه صبح دارد خوش صفایی ولیکن نیستش چندان بقایی هوای دل ز سر باید برون کرد که وق...
به رسم حضرت سلطان عهد شیخ اویس که عهد سلطنتش باد متصل به دوام شد این ربیع معانی جمادی الثانی سنه ثلاث و ستین و سبعمایه تمام
که آب روان بخش در جویبار به پرورد سرو سهی در کنار اگر بر سرش تند بادی گذشت دل نازک آب آشفته گشت چو سر بر کشید و فرو برد پای زبر دست گشت و شدش دل ز جای به دل گفت کز آب من برترم چرا ...
بجز از آتش دراز زبان بجز از خامه زبان کوتاه کس نیارست کرد در عالم دو زبانی و سرکشی با شاه لاجرم خاکسار و سرگردان آن به تون رفت و این به آب سیاه در آن اندیشه مه بگداخت تن را که بندد...
همین قصه می کرد مرغی به باغ ز درد جداییش در سینه داغ شب تیره تا روز روشن نخفت غم یار خود با دل ریش گفت برآمد به گوش ملک زاری اش بدانست کز چیست بیماری اش بدو گفت کای یار دمساز من تو...
روز کسوف ار کند قصد بدوزد به تیر قبه سیمین ماه بر سپر آفتاب گاه ز فیض کفش خاک مرصع بساط گاه ز گرد روز معنبر نقاب کی شودش همعنان خیل ملک چون نداشت پایه پهلو زدن ماه نوش در رکاب ای ک...
از آن پس چو آمد به شاه آگهی کز آن دانه در صدف شد تهی چو ابر از دل آتشین آه زد دو دریا بر آورد و بر ماه زد چو گل جامه را کرد صد جای چاک چو باد صبا بر سر افشاند خاک نشسته ملک بر سر خ...