غزل شمارهٔ ۱۳۱
نه قاصدی که پیامی به نزد یار برد نه محرمی که سلامی بدان دیار برد چو باد راهروی صبح خیز می خواهم که ناله سحر به گوش یار برد صبا اگر چه رسول من است بیمار است بدین بهانه مبادا که روزگ...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
نه قاصدی که پیامی به نزد یار برد نه محرمی که سلامی بدان دیار برد چو باد راهروی صبح خیز می خواهم که ناله سحر به گوش یار برد صبا اگر چه رسول من است بیمار است بدین بهانه مبادا که روزگ...
کیست که قصه مرا پیش نگار من برد باد به گوش او مگر ناله زار من برد نامه نوشته ام بسی نیست کبوتری چرا کو بر من بیاید و نامه به یار من برد بار دل و بلای جان من به کدام تن کشم لاشه نات...
چشمت به خواب چشم مرا خواب می برد زلفت به تاب جان مرا تاب می برد من غرقه خجالت اشکم که پیش خلق چندان همی بود که مرا آب می برد سودای ابروی تو مغان راز مصطبه چون غمزه تو مست به محراب ...
ز کویش نسیم صبا بوی برد به بویش دلم پی بدان کوی برد دل از چنبر زلف او چون جهد که باد سحر جان به یک سوی برد خیال کنارش بسی داشتند ز هی پیرهن کز میان گوی برد به پشتی رویش قوی گشت زلف...
خاک آن بادم که از خاک درت بویی برد گرد آن خاکم که باد از کوی مهرویی برد از هواداری به جان جویم نسیم صبح را تا سلامی از من بیدل به دلجویی برد چون ز هر سویی نشانی می دهندش می دهم خاک...
یارم به وفا وعده بسی داد و جفا کرد هر وعده که آنم به جفا داد وفا کرد مهر تو بر آیینه دل پرتوی انداخت ماننده ماه نوم انگشت نما کرد هر جور که دیدم ز جهان جمله جفا بود این بود جفایش ک...
آخرت روزی ز سلمان یاد می بایست کرد خاطر غمگین او را شاد می بایست کرد عهدها کردی که آخر هیچ بنیادی نداشت روز اول کار بر بنیاد می بایست کرد داد من یک روز می بایست دادن بعد از آن هرچه...
سحرگه بلبلی آواز می کرد همی نالید و با گل راز می کرد نیاز خویش با معشوقه می گفت نیازش می شنید و ناز می کرد به هر آهی که می زد در غم یار مرا با خویشتن دمساز می کرد نسیم صبح دلبر می ...
عذارت خط به بخت ما درآورد سیه بختی است ما را ما درآورد عذرات بود بر حسن تو شاهد جمالت رفت و خطی دیگر آورد چو زلفت پای در دامن کشیدست چرا خط سیاهت سر بر آورد خیال لعل نوشینت به شب د...
محتسب گوید که بشکن ساغر و پیمانه را غالبا دیوانه می داند من فرزانه را بشکنم صد عهد و پیمان نشکنم پیمانه را این قدر تمییز هست آخر من دیوانه را گو چو بنیادم می و معشوق ویران کرده اند...
ناتوان چشم توام گرچه به زنهار آورد ناتوان دردسری بر سر بیمار آورد چشم مخمور تو را یک نظر از گوشه خویش مست و سودا زده ام بر در خمار آورد عقل را بوی سر زلف تو از کار ببرد عشق را شور ...
لطف جانبخش تو جانم ز عدم باز آورد دل آزرده ما را به کرم باز آورد خاک آن پیک مبارک دم صاحب قدمم که دلم هم به دم و هم به قدم باز آورد هر سیاهی که شبان خط و خالت با من کرد انصاف که لط...
باد سحر از کوی تو بویی به من آورد جانهاش فدا باد که جان را به تن آورد دلهای ز خود رفته ما را که غمت داشت آمد سحری بوی تو با خویشتن آورد دلها شده بودند به یک بارگی از جان لطفت به سل...
جز نقش صورتت دل نقشی نمی پذیرد تو جان نازنینی و ز جان نمی گزیرد ما غرق آب و زاهد دم می زند ز آتش گو دم مزن که این دم با ماش در نگیرد پروانه وار خواهم در پای شمع مردن کو هر سحر به ب...
گرچه در عهد تو عاشق به جفا می میرد لله الحمد که بر عهد وفا می میرد هر که میرد به حقیقت بود آن کشته دوست سخن است اینکه به شمشیر قضا می میرد هر که در راه تو شد کشته نباشد مرده زنده آ...
دل برد دلبر و در دام بلاش اندازد دل ما برد ندانم به کجاش اندازد هرکجا مرغ دلی بال گشاید فی الحال به کمان مهره ابرو ز هواش اندازد خوش کمندی است سر زلف شکن بر شکنش وه چه خوش باشد اگر...
گر وقت سحر بادی از کوی تو برخیزد هر جا که دلی باشد در دامنش آویزد آن شعله که دل سوزد از مهر تو افروزد وان باد که جان بخشد از زلف تو برخیزد هر دل که برد چشمت در دست غم اندازد هر می ...
آخر این درد دل من به دوایی برسد عاقبت ناله شبگیر بجایی برسد آخر این سینه دلگیر غم آباد مرا روزی از روزنه غیب صفایی برسد بر درت شب همه شب یاوه در آنم چو جرس تا بگوشم مگر آواز درآیی ...
گل فردوس چه باشد که به روی تو رسد یا نسیمش که به خاک سر کوی تو رسد از خط سبز تو در آتشم ای آب حیات رشکم آید که خضر بر لب جوی تو رسد ز آفتابم شده در تاب که در روی تو تافت تاب خورشید...
جانم رسید از غم به جان گویی به جانان کی رسد وز حد گذشت وین سر گذشت آخر به پایان کی رسد حالم صبا گر بشنود حالی رسول من شود لیکن چنین کو می رود افتان و خیزان کی رسد من دور از آن جان ...
اگر حسن تو بگشاید نقاب از چهره دعوی را به گل رضوان بر انداید در فردوس اعلی را وگر سرو سر افرازت ز جنت سایه بردارد دگر برگ سر افرازی نباشد شاخ طوبی را بهار عالم حسنت جهان را تازه می...
دلی که شیفته یار دلربا باشد همیشه زار و پریشان و مبتلا باشد بلی عجب نبود گر بود پریشان حال گدا که در طلب وصل پادشا باشد بهانه تو رقیب است و نیست این مسموع رقیب را چه محل گر تو را ر...
بر منت ناز و ستم گرچه به غایت باشد حاش لله که مرا از تو شکایت باشد جور معشوق همه وقت نباشد ز عتاب وقت باشد که خود از عین عنایت باشد من نه آنم که شکایت کنم از دست کسی خاصه از دست تو...
ما را که شور لعلش در سر مدام باشد سودای باده پختن سودای خام باشد از جام باده حاصل یک ساعت است مستی وز شکر لب او سکری مدام باشد با قد تو صنوبر در چشم ما نیاید او کیست تا قدت را قایم...