غزل شمارهٔ ۱۷۵
غوغای عشق دوشم ناگاه بر سر آمد هم دل به غم فرو شد هم جان به هم برآمد بر روی اهل عالم بودیم بسته محکم درهای دل ندانم عشق از کجا درآمد از زلف او کشیده راهیست در دل من وز دل دریست تا ...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
غوغای عشق دوشم ناگاه بر سر آمد هم دل به غم فرو شد هم جان به هم برآمد بر روی اهل عالم بودیم بسته محکم درهای دل ندانم عشق از کجا درآمد از زلف او کشیده راهیست در دل من وز دل دریست تا ...
جان چو بشنید که آن جان جهان باز آمد از سر راه عدم رقص کنان باز آمد ای دل رفته ز پیش من و آزرده به جان لطف کن با من و باز آی که جان باز آمد صبح اقبال من از کوه امل سر بر زد بخت بیدا...
خوش آمد باد نوروزی خوش آمد بنفشه در چمن شاد و کش آمد به آب و سبزه و گل می کشد دل که آب و سبزه و گل دلکش آمد خوش آمد پیش گل می گفت بلبل خوش آمدهای او گل را خوش آمد گل خوشبوی نیکو رو...
گل که خوش طلعت و خوشبو آمد عاشق روت به صد رو آمد کاسه ای داشت سرم را عشقت سر شوریده به زانو آمد نیست از هیچ طرف راه گریز تیرباران ز همه سو آمد حال این چشم ضعیفم می گفت قلمم در قلمم...
سلام حال بیماران رسانیدن صبا داند ولی او نیز بیمارست و می ترسم که نتواند صبا شوریده سودای زلف اوست می ترسم که گستاخی کند ناگه بران در حلقه جنباند هوس دارم که درپیچم میانه نامه اش خ...
من کیستم تا باشدم سودای دیدار شما اینم نه بس کاید به من بویی ز گلزار شما چشمم که هر دم می کند غسلی به خوناب جگر با این طهارت نیستم زیبای دیدار شما سیم سیاه قلب اگر هرگز نپالودی مژه...
کسی که قصه درد مرا نمی داند ز لوح چهره من یک به یک فرو خواند حدیث شوق به طومار گر فرو خوانم بجان دوست که طومار سر بپیچاند بیا که مردم چشمم سرشک گلگون را به جست و جوی تو هر سو چو آب...
تو را آنی است در خوبی که هرکس آن نمی داند خطی گل بر ورق دارد که جز بلبل نمی خواند به رخسار تو می گویند می ماند گل سوری بلی می ماندش چیزی و بسیاری نمی ماند نمی یارد رخت دیدن که چون ...
جان ما را دل بماند از ما و ما را دل نماند عمرم از در راند و عمری بر زبان نامم نماند لطف کرد امروز و بازم خواند و دیدارم نمود صورتی خوشرو نمود انصاف نیکم باز خواند خاطرش باز آمد و د...
زلف و رخسار تو را شام و سحر چون خواند هر که یک حرف سیاهی ز سپیدی داند می کنم ترک هوای سر زلف تو و باز باد می آید و این سلسله می جنباند اشک من آنچه ز راز دل من می گوید راست می گوید ...
لاابالی وار دستی بر جهان خواهم فشاند هرچه دامن گیردم دامن بر آن خواهم فشاند دامن آخر زمان دارد غبار حادثه آستین بر دامن آخر زمان خواهم فشاند از سر صدق و صفا چون صبح خواهم زد نفس ون...
در خرابات مرا دوش به دوش آوردند بی خودم بر در آن باده فروش آوردند شهسواری که نیامد به همه کون فرود بر در خانه خمار فروش آوردند دوش بر دوش فلک می زنم امروز که دوش مستم از کوی خرابات...
چشم مخمور تو مستان را به هم بر می زند شور عشقت عاشقان را حلقه بر در می زند دل همی نالد چو چنگ عشق تیز آهنگ او در دل عشاق هر دم راه دیگر می زند چشم عیارت به قصد خون خلقی دم به دم تی...
هر شب از کویت مرا سر مست و شیدا می کشند چون سر زلفت بدوشم بی سرو پا می کشند بارها کردم من از رندی و قلاشی کنار بازم اینک که در میان شهر رسوا می کشند گفته بودم در کشم دامن ز خوبان ل...
هر شبی سودای چشمش بر سرم غوغا کند غمزه اش صد فتنه در هر گوشه ای پیدا کند از می سودای چشمت خوش برآید جان من سر خوش است امشب خمار مستیش فردا کند پایه من بر سر بازار سودایش شدست چون ب...
حاشا که تا سلمان بود ترک می و ساغر کند ور نیز گوید می کنم هرگز کسی باور کند شیخش هوس دارد که او کمتر کند می خوارگی شیخا تو کمتر کن هوس کو این هوس کمتر کند رند از پی می سر دهد ور زآ...
قبله ما نیست جز محراب ابروی شما دولت ما نیست الا در سر کوی شما روز محشر در جواب پرسش سودای کفر هیچ دست آویز ما را نیست جز موی شما ماه تابان را شبی نسبت به رویت کرده ام سالها شد تا ...
هر شب این اندیشه در بر غنچه را دل خون کند کز دل آخر چون جمالت روی گل بیرون کند تا ببندد خواب نرگس تا گشاید کار گل گاه مرغ افسانه خواند گاه باد افسون کند از صبا روی صحاری خنده چون ل...
هر زمان عشقش سر از جایی دگر بر می کند سوزش اندر هر سری سودای دیگر می کند با کمال خویشتن بینی نمی دانم چرا هر زمان آیینه را با خود برابر می کند صورت ماهیت رویش نمی بیند کسی هر کسی ب...
بوی زلف او دماغ جان معطر می کند یاد روی او چراغ دل منور می کند یک جهان دیوانه در زنجیر دارد زلف او که به سر خود هریکی سودای دیگر می کند صورت ماهیت رویش نبیند هر کسی هر کسی با خویشت...
سنبلت را صبا بر گل مشوش می کند هر خم زلفت مرا نعلی در آتش می کند باد در وقت سحر می آورد بویت به من باد وقتش خوش که او وقت مرا خوش می کند لعل جانبخش لبت دلهای مسکینان به لطف جمع می ...
چشم مستت گرچه با ما ترک تازی می کند لعل جانبخش تو هر دم دلنوازی می کند تا دلم آورد بر محراب ابرویت نماز جامه جان را به خون هر دم نمازی می کند با زنخدان چو کویت ای بت سیمین ذقن زلف ...
با سر زلفش دلم پیوند جانی می کند با خیالش خاطرم عیشی نهانی می کند در هر آن مجلس که دارد چشم مستش قصد جان جان اگر خوش بر نمی آید گرانی می کند زنده ای کو مرده ای را دید زیبا صورتی اس...
آنها که مقیمان خرابات مغانند ره جز به در خانه خمار ندانند من بنده رندان خرابات مغانم کایشان همه عالم به پشیزی نستانند سر حلقه ارباب طریقت به حقیقت آن زنده دلانند که در ژنده نهانند ...