غزل شمارهٔ ۲۶۱
می کند غارت صبر و دل و دین سودایش آنکه او هیچ ندارد چه غم از یغمایش گر دل و جان من دلشده بودی بر جای کردمی در دل و جان جای چو بودی رایش رقم هستی من عاقبت از لوح وجود برود لیک بماند...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
می کند غارت صبر و دل و دین سودایش آنکه او هیچ ندارد چه غم از یغمایش گر دل و جان من دلشده بودی بر جای کردمی در دل و جان جای چو بودی رایش رقم هستی من عاقبت از لوح وجود برود لیک بماند...
چند گویی با تو یک شب روز گردانم چو شمع من عجب دارم گر امشب تا سحر مانم چو شمع رشته عمرم به پایان آمد و تابش نماند چاره ای اکنون به جز مردن نمی دانم چو شمع می دهم سررشته خود را به د...
درد سری می دهد عقل مشوش دماغ کو ز قدح یک فروغ وز همه عالم فراغ ای دم مشکین صبح شمع سحر برفروز تا بنشاند دمی باد دماغ چراغ مهر توام در دل است مهر توام بر زبان شور توام در سر است بوی...
ای به دیدار توام دیده گریان مشتاق ز اشتیاق لب لعلت به لبم جان مشتاق دل به سوز تو چو پروانه به آتش مایل جان به درد تو چو بیمار به درمان مشتاق جان محبوس تن من به تمنای رخت عندلیبی اس...
به غیر صورت او هر چه آیدم در دل به جان دوست که باشد تصور باطل به کوی دوست که خاکش به آب دیده گل است که برگذشت که پایش فرو نرفت به گل قتیل تیغ تو خواهیم گشت تا در حشر بدین بهانه بگی...
به مهر روی تو خواهم رسید ذره مثال نمی رسد به زمین پایم از نشاط وصال مه دوهفته درین یک دو روز خواهم دید که کس نبیند از آن ماه در هزاران سال سواد زلف توام خواهد آمدن در چشم که بوی عن...
ای جان نازنین من ای آرزوی دل میل من است سوی تو میل تو سوی دل بر آرزوی روی تو دل جان همی دهد وا حسرتا اگر ندهی آرزوی دل چون غنچه بسته ام سر دل را به صد گره تا بوی راز عشق تو آید ز ت...
ساقی ایام گل آمد حبذا ایام گل خیز و در ده ساغری یاقوت گون چون جام گل گوش کن گلبانگ بلبل چشم نه بر بلبله که اهل دل را می رساند هر یکی پیغام گل عشق و معشوق و جوانی سبزه و آب روان خود...
ای بهم برزده زلف تو سراسر کارم من چو موی توام آشفته فرو نگذارم کرده ام نرم به فرمان تو گردن چون شمع چه کنم من که به فرمان تو سر در نارم گرچه در راه تو چون خاک رهم رفته به باد تو مپ...
ز باغ وصل تو یابد ریاض رضوان آب ز تاب هجر تو دارد شرار دوزخ تاب به حسن و عارض و قد تو برده اند پناه بهشت طوبی و طوبیٰ لهم و حسن مآب چو چشم من همه شب جویبار باغ بهشت خیال نرگس مست ت...
آرزو دارم ز لعلش تا به لب جام مدام وز سرم بیرون نخواهد رفتن این سودای خام چون قدح در دل نمی آید مرا الا که می چون صراحی سر نمی آرم فرو الا به جام باده گر بر کف نهم با یاد او بادم ح...
من هر چه دیده ام ز دل و دیده دیده ام گاهی ز دل بود گله گاهی ز دیده ام من هر چه دیده ام ز دل و دیده ام کنون از دل ندیده ام همه از دیده دیده ام آه دهن دریده مرا فاش کرد راز او را گنا...
به چشمانت که تا رفتی به چشمم بی خور و خوابم به ابرویت که من پیوسته چون زلف تو در تابم به جان عاشقان یعنی لبت کامد به لب جانم به خاک پای تو یعنی سرم کز سر گذشت آبم به خاک کعبه کویت ...
بر زلف تو من بار دگر توبه شکستم بس عهد که چون زلف تو بشکستم و بستم دریاب که زد کار جهانی همه بر هم چشم تو و عذرش همه این است که مستم در نامه چو من شرح فراق تو نویسم خون گرید و فریا...
هر خدنگی که ز دست تو به جان می رسدم من چه گویم که چه راحت به روان می رسدم خود گرفتم که به من دولت وصلت نرسد ناوکی آخر از آن دست و کمان می رسدم من که باشم که رسد دیدن روی تو به من ا...
من سرگشته به دست تو کجا افتادم دست من گیر خدا را که ز پا افتادم به کمند سر زلف تو گرفتار شدم تا چه کردم که درین دام بلا افتادم گلبن عمر مرا هجر تو از بیخ بکند تا نگویی که من از باد...
بر سر کوی دلارام به جان می گردم روز و شب در پی دل گرد جهان می گردم غم دوران جهان کرد مرا پیر و چه غم بخت اگر یار شود باز جوان می گردم دیده ام طلعت زیباش که آنی دارد این چنین واله و...
دیشب از خود چون مه سی روزه پنهان آمدم لاجرم همسایه خورشید تابان آمدم عقل را دیدم سبک سر یافتم جان را گران سرو را بگذاشتم در کوی جنان آمدم پیش ازین پروانه بودم دوش رفتم پیش یار خدمت...
چو شمعم در غمت سوزان و اشک از دیده می بارم به روزم مرده از هجران و شب را زنده می دارم چو شبنم هستم امروز از هوا افتاده در کویت الا ای آفتاب من بیا از خاک بردارم خیال طاق ابروی تو د...
بی دوست من از باغ ارم یاد نیارم ور جنت فردوس بود دوست ندارم از دست رقیبان نروم ور برود سر من خاک در دوست به دشمن نگذارم پرورده به خون جگرش بودم و چون اشک از دیده من رفت و نیامد به ...
از لب لعل توام کار به کام است امشب دولتم بنده و اقبال غلام است امشب آسمان گو بنشان مشعله ماه تمام که زمین را مه روی تو تمام است امشب باده در دین من امروز حلال است حلال خواب در چشم ...
به سر کوی تو سوگند که تا سر دارم نیست ممکن که من از حکم توسر بردارم حلقه شد پشت من از بار و من آهن دل همچنان در هوست روی بدین در دارم ای که در خواب غروری خبرت نیست که من هر شب از خ...
از گلستان رویت در دیده خار دارم وز رهگذار کویت در دل غبار دارم روز الست گشتم مست از خمار چشمت هر دردسر که دارم من زان خمار دارم بیمارم از دو چشمت آشفته از دو زلفت این هر دو حالت از...
من حیران نه آن صیدم که از قید تو بگریزم به کوشش می کشم خود را که بر فتراکت آویزم مرا هر زخم شمشیرت نشان دولتی باشد ندانم عاقبت بر سر چه آرد دولت تیزم پس از من بر سر خاکم اگر روزی گ...