غزل شمارهٔ ۳۰۴
مسکین تنم به بویت خو کرده است با جان ورنه به نسبت از تن دورست راه تا جان حیف آیدم بریدن زلفت که آن دو زلفت هر مورگی است کان رگ پیوسته است با جان بر هر طرف که سروت یک روز می خرامد م...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
مسکین تنم به بویت خو کرده است با جان ورنه به نسبت از تن دورست راه تا جان حیف آیدم بریدن زلفت که آن دو زلفت هر مورگی است کان رگ پیوسته است با جان بر هر طرف که سروت یک روز می خرامد م...
هر که را مقصود حسن عارض است از دلبران عارضی عشق است نتوان نهادن دل بر آن حسن دریایی است بی پایان و آبش گوهر است عاشق صاحب نظر دارد مراد از دلبران دیگرم غیر از تو میل صحبت دیگر نمان...
ای چین سر زلفت ماوای دل سلمان ماوای همه دلها چه جای دل سلمان گر عشق تو با سلمان زین شیوه کند آخر ای وای دل سلمان ای وای دل سلمان با شمع رخت کانجا پروانه جان سوزد خود هیچ کرا باشد پ...
من هشیار با مستان ندارم روی بنشستن که می گویند بشکن عهد و بی شرمیست بشکستن حدیث دوستان در است و نتوانم شکستن در ولیکن عهد بتوانم که بازش می توان بستن نیم صافی که برخیزم چو صوفی از ...
تا کی آخر خاطر اندر بند هجران داشتن یوسف جان عزیزان را به زندان داشتن تا کی ای نور بصر کردن نظر با دیگران همچو چشم از مردم خود روی پنهان داشتن چند کردن روی در مشتی پریشان همچو زلف ...
نخواهم از سر کویش به صد چندین جفا رفتن نشاید شیر مردان را به هر زخمی ز جا رفتن طریق عاشقان دانی درین ره چیست ای رهرو غمش را پیروی کردن بلا را پیشوا رفتن بساط حضرت جانان به سر باید ...
باز آمدی ای بخت همایون به سعادت چون جان گرامی به بدن روز اعادت از غمزه سنان داری و در زیر لبان قند چون است به قصد آمده ای یا به عیادت مهری است کهن در دل و جان من و آن مهر همچون مه ...
خجالت دارم از کویت ز بس درد سر آوردن به پیشانی و روی سخت خاک پایت آزردن چو مجمر گر برآرم زین درون آتشین دودی ز روی مرحمت باید بر آن دامن بگستردن ندارم تاب سودای کمند زلف مه رویان و...
خیال خود همه باید ز سر به در کردن دگر به عالم سودای او گذر کردن زمان زمان به جهانی رسیدن عشقش وزان جهان به جهانی دگر سفر کردن به منزلی که نباشد حبیب اگر باشد سودا دیده نباید در آن ...
چندان فتاد ما را کار از شراب خوردن کز شوق آن ندارم پروای آب خوردن بر یاد روی خوبان می می خوریم والحق ذوقی تمام دارد بر گل شراب خوردن ترکان چشم مستت آورده اند رسمی از خون شراب دادن ...
یار ما رندست و با او یار می باید شدن غمزه اش مست است هان هوشیار می باید شدن تا ز لعل آتشین بر ما فشاند جرعه ای سالها خاک در خمار می باید شدن بر سر انکار ما گر رفت زاهد باش گو عاشقا...
خواهیم چون زلیخا یوسف رخی گزیدن بس دامنش گرفتن وانگه فرو کشیدن بی جهد بر نیاید جان عزیز باید جان عزیز دادن یوسف به جان خریدن گم کرده ایم خود را راهی نمای مطرب باشد مگر بدان ره در خ...
سر کویش هوس داری خرد را پشت پایی زن در این اندیشه یک رو شو دو عالم را قفایی زن طریق عشق می ورزی خرد را الوداعی گو بساط قرب می خواهی بلا را مرحبایی زن چو آراید غمش خوانی که باید خور...
مفتاح فتوح از در میخانه طلب کن کام دوجهان از لب جانانه طلب کن آن یار که در صومعه جستی و ندیدی باشد که توان یافت به میخانه طلب کن در کوی خرابات گرم کشته بیابی رو خون من از ساغر و پی...
نو بهار است ای صنم عیش بهار آغاز کن ساخت برگ گل صبا برگ صبوحی ساز کن غنچه مستور در بستان ورق را باز کرد عارفا از نام مستوری ورق را باز کن گر شرابی می خوری با نرگس مخمور خور ور حریف...
جز بند زلفش ای دل دیوانه جا مکن بس نازک است جانب رویش رها مکن از من دلا منال که دادی مرا به دست کاین جور دیده کرد تو بر من جفا مکن دیدش نخست دیده و رفتی تو بر اثر خود رفته ای و دید...
جان قتیل توست بر دارش مکن چون عزیزش کرده ای خوارش مکن چشم مستت را ز خواب خوش ممال فتنه بر خوابست بیدارش مکن زلف را یکبارگی بر بند دست در ستم با خویشتن یارش مکن صوفیا صافی کن از غش ...
در سرم زلف تو سودا انداخت کار من زلف تو در پا انداخت ماند یک قطره خون از دل ما دیده آن نیز به دریا انداخت تن بی جان مرا در پی خویش سایه وار آن قد و بالا انداخت آهو از باد چو بوی تو...
ای وصالت آرزوی جان غم فرسود من خود چه باشد جز تو و دیدار تو مقصود من مایه عمرم شد و سود من از عشقت فراق این بد از بازارسودایت زیان و سود من تو طبیب و من چنین بیمار و شربت خون دل با...
بیخ عشق تو نشاندند بتا در دل من غم مهر تو فشاندند در آب و گل من تیر مژگان تو از جوشن جان می گذرد بر دل من مزن ای جان که تویی در دل من روز دیوان قیامت که منازل بخشند عرصات سر کوی تو...
ای غبار خاک پایت توتیای چشم من کمترین گردی ز کویت خونبهای چشم من چشم من جز دیدن رویت ندارد هیچ رای راستی را روشن و خوبست رای چشم من مردم چشمی و بی مردم ندارد خانه نور مردمی فرمای و...
ای درد عشق دل شکنت آرزوی من عشق است عادت تو و دردست خوی من جز درد عشق نیست مرا آرزو مباد آن روز را که کم شود این آرزوی من برخاستم ز کوی تو چون گرد عشق گفت بنشین که نیست راه برون شد...
قدم خمیده گشت ز بار بلاست این اشکم روان شدست ز عین عناست این در خویش ره نداد دلم هیچ صورتی غیر خیال دوست که گفت آشناست این عمریست تا نشسته ام ای دوست بر درت نگذشت بر دلت که برین در...
خوش آمدی ز کجا می روی بیا بنشین بیا که می کنمت بر دو دیده جا بنشین همین که روی تو دیدیم باز شد در دل چه حاجت است در دل زدن بیا بنشین مرا تو مردم چشمی مرو مرو ز سرم مرا تو عمر عزیزی...