غزل شمارهٔ ۳۲۶
گر مطربی رودی زند بی می ندارد آبرو ور بلبلی عیشی کند بی گل ندارد رنگ و بو آهنگ تیز چنگ و نی بی می ندارد شورشی شیرین حدیثی می کند مطرب شراب تلخ کو با رود خشک و رود زن تا چند سازم سا...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
گر مطربی رودی زند بی می ندارد آبرو ور بلبلی عیشی کند بی گل ندارد رنگ و بو آهنگ تیز چنگ و نی بی می ندارد شورشی شیرین حدیثی می کند مطرب شراب تلخ کو با رود خشک و رود زن تا چند سازم سا...
هندوی زلف سرکشت با تو نشسته رو به رو حال مشوش مرا با تو گشود مو به مو از همه سوی می دهد بوی حبیب لاجرم می روم از هوای تو همچو نسیم سو به سو کرد ز سر حال من مردم شهر را خبر ناله من ...
با آنکه آبم برده ای یکباره دست از ما مشو باشد که یکبار دگر باز آید آب ما به جو تا کی به بوی عنبرین زنجیر زلف سر کشت آشفته پویم در به در دیوانه گردم کو به کو من مست ورندو عاشقم وز ز...
آمد آن خسرو خوبان جهان از باکو می کند قصد جهانی و ندارد باک او قصد جان می کند و جان همه عالم اوست می خورم زهر فراق و ندهد تریاک او چو رسید آن گل خوشبو ز دیار باکو هیچ خوف و خطرش نی...
به آستین ملالم مران که من به ارادت نهاده ام سر طاعت به آستان عبادت به کشتگان رهت برگذر به رسم زیارت به خستگان غمت در نگر به رسم عیادت من آن نیم که به تیغ از تو روی برتابم جفای دوست...
باز می افکند آن زلف کمند افکن او کار آشفته ما را همه در گردن او مکش ای باد صبا دامن گل را که نهاد کار خود بلبل سودا زده بر دامن او آتش عارض او از دل ماهر دودی که برآورد بر آمد همه ...
ای سر سودای من رفته در سودای تو باد سر تا پای من برخی ز سر تا پای تو گر سر من رفت در سودای عشقت گو برو بر سرم پاینده بادا سایه بالای تو جای سروت در میان جویبار چشم ماست گرچه ماییم ...
داشتم روزی دلی بر من بسی بیداد ازو رفت و جز خون جگر کاری دگر نگشاد ازو ناله و فریاد من رفت از زمین تا آسمان ناله از دل می کند فریاد ازو فریاد ازو در پی دل چند گردم کاب رویم ریخت دل...
دورم از جانان و مسکین آنکه شد مهجور ازو چون تنی باشد که جانش رفته باشد دور ازو ذره حالم نمی گردد ز حال ذره ای کافتاب عالم آرا بازگیرد نور ازو گو نسیم صبح از خاک درش بویی دهد بو که ...
بیمار و بر افتاد نفس دوش سحرگه پیغام تو آورد صبا سلمه الله چون خاک رهم بود قراری و سکونی باد آمد و بر بوی توام می برد از ره باد سحر از بوی تو بخشید مرا جان بادم به فدای قدم باد سحر...
ای پسر نیستی ز هستی به بت پرستی ز خودپرستی به چون ز خود می رهاندت مستی هوشیارا ز هوش مستی به اجلم کند پای را دو سه گام پیش دارد که پیش دستی به از بلندی چو باز خواهی گشت سوی پستی مق...
ای آنکه رخ و زلف تو آرایش دیده گردیده بسی دیده و مثل تو ندیده از گوشه بسی گوشه نشین را که ببینی در میکده ها چشم سیاه تو کشیده چشمت به اشارت دل من برد و فدایت چیزی که اشارت کنی ای د...
سرو سهی که کارش بالا بود همیشه پیش تو دست بر هم بر پا بود همیشه از تنگی دهانت یک ذره گفته باشد هر ذره کو به وصفت گویا بود همیشه تا شاهد جمالت مستور باشد از من اشکم میان مردم رسوا ب...
صوفی ز سر توبه شد با سر پیمانه رخت و بنه از مسجد آورد به میخانه هر صورت آبادان کز باده شود ویران معموره معنی دان یعنی چه که ویرانه سودی ندهد توبه زان می که بود ساقی در دور ازل با م...
باز بیمار خودم ساختی و خوش کردی خون من ریختی و جان مرا پروردی شرط کردی که دل سوختگان را نبرم دل من بردی و آن قاعده باز آوردی خیز و چون گرد زنش دست به دامن نه چنان کاستین بر تو فشان...
خوشا دلی که گرفتار زلف دلبند است دلی است فارغ و آزاد کو درین بند است به تیر غمزه مرا صید کرد و می دانم که هیچ صید بدین لاغری نیفکندست علاج علت من می کند به شربت صبر لبت که چاشنی صی...
دلا من قدر وصل او ندانستم تو می دانی کنون دانستم و سودی نمی دارد پشیمانی شب وصل تو شد روزی و قدرش من ندانستم به دشواری توان دانست قدر روز آسانی به بادی ناگه از رویت فتادم دور چون م...
هر دم به تیز غمزه دلم را چه می زنی خود را گذاشتم به تو خود در دل منی بر هم زند ابرو و چشم تو وقت من خود وقت کیست آنکه تو بر هم نمی زنی ای رهروان عشق چو پرگار دورها گردیده در پی تو ...
مسکین دل من گم شد و کردم طلب وی بردم به کمانخانه ابروی تواش پی خامند کسانی که به داغت نرسیدند من سوخته آن که به من کی رسد او کی ساقی به سفال کهنم جام جم آور مطلوب سکندر بد هم در قد...
ماییم به کوی یار دلجوی دیوانه زلف آن پری روی ما راست بتی که تنگ خوی است ماییم و دلی گرفته آن خوی چون در دل و چشم ماست جایت غیر از تو که دید سرو دلجوی بیمار فتاده ام به کویت راز دل ...
از چنگ فراقم نفسی نیست رهایی هر روز کشم بار عزیزی به جدایی خون کرد دلم را غم یک روز فراقش خوش باش هنوز ای دل سرگشته کجایی هنگام وداعت سخن این بود که من زود باز آیم و ترسم به سخن با...
تا سواد شب نقاب صبح صادق کرده ای روز را در دامن مشکین شب پرورده ای ای بسا شبها که با مهرت به روز آورده ام تا تو بر رغم دلم یک شب به روز آورده ای از بخاری چشمه خورشید را آشفته ای وز...
لعل را بر آفتاب حسن گویا کرده ای ز آفتاب حسن خود یک ذره پیدا کرده ای قفل یاقوت از در درج دهن بگشوده ای گوهر پاکیزه خویش آشکارا کرده ای در همه عالم نمی گنجی ز فرط کبریا در دل تنگم ن...
ای نور دیده باز گو جرمی که از ما دیده ای تا بی گناه از ما چرا چون بخت بر گردیده ای ای کاش دشمن بودمی نی دوست چون بر زعم من با دشمنان پیوسته ای و ز دوستان ببریده ای بر من نبخشاید دل...