غزل شمارهٔ ۶۴
خواب مستی کرده چشمت در خمار افتاده است زلف مشکین تو چون من بی قرار افتاده است چشم بیمار تو را میرم که در هر گوشه ای چون من مسکین بیمارش هزار افتاده است کار کارافتادگان را باز می بی...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
خواب مستی کرده چشمت در خمار افتاده است زلف مشکین تو چون من بی قرار افتاده است چشم بیمار تو را میرم که در هر گوشه ای چون من مسکین بیمارش هزار افتاده است کار کارافتادگان را باز می بی...
نه ز احوال دل بی خبرانت خبری است نه به سر وقت جگر سوختگانت گذری است گفته ای باد صبا با تو بگوید خبرم این خبر پیش کسی گو که شبش را سحری است بر سرم آنچه ز تنها و فراقت شبها می رود با...
بویی از خاک رهت همره باد سحری است رنگی از حسن رخت مایه گلبرگ طری است دم ز زلف تو زنم زان دم من مشکین است سخن از لعل تو گویم سخنم زان شکری است جز صبا محرم من نیست ولی چندانم بر صبا ...
مشنو که مرا از درت اندیشه دوری است اندیشه اگر هست ز هجران نه ضروری است دور از تو سرش باد ز تن دور به شمشیر آن را که به شمشیر ز کویت سر دوری است ما یار نخواهیم گرفتن به دو عالم غیر ...
بر سر کوی یقین کعبه و بتخانه یکی است دام زلف سیه و سبحه صد دانه یکی است هر زمان جلوه حسن ار چه ز رویی دگر است باش یکدل به همه روی که جانانه یکی است می و پیمانه همه عکس رخ ساقی بین ...
حلقه زلف تو سرمایه هر سودایی است غمزه مست تو سر فتنه هر غوغایی است راز سر بسته زلفت مگشا پیش صبا که صبا هم نفسش هرکس و هر دم جایی است صورت خط تو در خاطر من می گذرد باز سر برزده از ...
نظری نیست به حال منت ای ماه چرا سایه برداشت ز من مهر تو ناگاه چرا روشن است این که مرا آینه عمر تویی در تو آهم نکند هیچ اثر آه چرا گر منم دور ز روی تو دل من با توست نیستی هیچ ز حال ...
باز جانم هدف تیر کمان ابرویی است که کمان غم عشقش نه به هر بازویی است دل من تافته طره مشکین زلفی است جانم آویخته سلسله گیسویی است همه در طره و گیسو نتوان پیچیدن کانچه من دیده ام از ...
جان من می رقصد از شادی مگر یار آمده ست می جهد چشمم همانا وقت دیدار آمده ست جان بیمارم به استقبال آمد تا به لب قوتی از نو مگر در جان بیمار آمده ست می رود اشکم که بوسد خاک راهش را به...
در ازل با تو مرا شرط و قراری بودست با سر زلف تو نیزم سر و کاری بودست پیش از آن دم که دمد خط شب از عارض روی از سر زلف و رخت لیل و نهاری بودست بی کناری و میانی و لبی پیوسته در میان م...
عاشقان را شوق مستی از شرابی دیگرست وین هوا گرم از فروغ آفتابی دیگرست ساقی آب رز برای دیگران در گردش آر کاسیای ما کنون گردان به آبی دیگرست عکس خورشید جمالت مانع دیدار گشت شاهد حسن ت...
دل ز جا برخاست ما را وصل او بر جا نشست تا نپنداری که عشقش در دل تنها نشست خاست غوغایی ز قدش در میان عاشقان در میان ما نخواهد هرگز این غوغا نشست گرچه از نخل وجود من خلالی بازماند تا...
درون ز غیر بپرداز و ساز خلوت دوست که اوست مغز حقیقت برون از همه پوست دویی میان تو و دوست هم ز توست ار نی به اتفاق دو عالم یکی است با آن دوست تو را نظر همگی بر خود است و آن هیچ است ...
مشک ریزان می جهد باد صبا از کوی دوست شاخه ای گویی ربودست از خم گیسوی دوست دوست می دارم نسیم صبح راکو در هوا تا نفس می آیدش جان می دهد بر بوی دوست دوست را هر دو جهان گرچه هوا دارند ...
من لاف چون زنم که سرم را هوای توست بس نیست این قدر که سرم خاک پای توست با آنکه رفته در سر مهر تو جان من جانم هنوز بر سر مهر و وفای توست پرداختیم گوشه خاطر ز غیر دوست کین گوشه خلوتی...
هست آرام دل آن را که دلارامی هست خرم آن دل که در او صبری و آرامی هست بر بنا گوشش اگر دانه در بینی باز مشو آشفته که از غالیه هم دامی هست تو یقین دان که به جز در دهن تنگ تو نیست هیچ ...
بی وفا می خواندم آن بی وفا پیداست کیست من به مهرش می دهم جان بی وفا پیداست کیست باز بی مهر و وفا می خواندم اما به گل مهر نتوان کرد پنهان بی وفا پیداست کیست بی وفا آن است کو بر گردد...
نقش است هر ساعت ز نو این دور لعبت باز را ای لعبت ساقی بیار آن جام خم پرداز را چون تلخ و شوری می چشم باری بده تا در کشم آن جام نوش انجام را وان تلخ شور آغاز را عودی به رغم عاشقان بن...
یار ما را یار بسیارست تا او یار کیست دل بسی دارد ندانم زان میان دلدار کیست خاک پایش را تصور می کند در چشم خویش هر کسی تا کحل چشم دولت بیدار کیست میدهم جان و ستانم عشوه این داد و ست...
سرو خواند با تو خود را راست اما راست نیست سرو را این حسن و زیبایی که قدت راست نیست راستی را سرو بس رعناست اما این که باد در سر افکندست یعنی با تو هم بالاست نیست قصد جانم می کنی من ...
شب فراق تو را روز وصل پیدا نیست عجب شبی که در آن شب امید فردا نیست تطاول سر زلف تو و شبان دراز چه داند آنکه گرفتار بند و سودا نیست غم ملامت دشمن ز هر غمی بترست مرا ملامت هجران دوست...
بیمار غمت را به جز از صبر دوا نیست صبرست دوای من و دردا که مرا نیست از هیچ طرف راه ندارم که ز زلفت بر هیچ طرف نیست که دامی ز بلا نیست عشق است میان دل و جان من و بی عشق حقا که میان ...
داغ سودای تو بر جان رهی تنها نیست در جهان کیست که شوریده این سودا نیست هر که گوید که منم فارغ ازین غم غلط است هیچ کس نیست که او غرقه این دریا نیست ای که منعم کنی از عشق که فردایی ه...
چشم من گوش خیالت دارد اما خواب نیست هست جان را عزم پا بوست ولی اسباب نیست دیده را هر شب خیالت می شود مهمان ولی دیده را اسباب مهمان در میان جز آب نیست رویت آمد قبله دل ابروت محراب ج...