غزل شمارهٔ ۸۶
عاشق سرمست را با دین و دنیا کار نیست کعبه صاحب دلان جز خانه خمار نیست روی زرد عاشقان چون می شود گلگون به می گر خم خمار را رنگی ز لعل یار نیست زاهدی گر می خرد عقبی به تقوی گو بخر لا...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
عاشق سرمست را با دین و دنیا کار نیست کعبه صاحب دلان جز خانه خمار نیست روی زرد عاشقان چون می شود گلگون به می گر خم خمار را رنگی ز لعل یار نیست زاهدی گر می خرد عقبی به تقوی گو بخر لا...
می کشم دردی که درمانیش نیست می روم راهی که پایانیش نیست هر که در خم خانه عشق تو بار یافت برگ هیچ بستانیش نیست بندگان دارد بسی سلطان غم لیک چون من بند فرمانیش نیست هر که جان در راه ...
بهار باغ و گل امروز گوییا خوش نیست ندانم این ز بهارست یا مرا خوش نیست دلا به عز قناعت بساز و عزت نفس که بار منت احسان هر گدا خوش نیست برون ز گنج قناعت بسیط روی زمین به پای حرص بگشت...
دل می خرد حبیب و مرا این متاع نیست گر طالب سرست برین سر نزاع نیست کاری است عشق مشکل و حالی است بس غریب کس را به هیچ حال بران اطلاع نیست دنیا خرند اهل مروت به هیچ وجه ارباب عشق را ه...
خیال نرگس مستت ببست خوابم را کمند طره شستت ببرد تابم را چو ذره مضطربم سایه بر سر اندازم دمی قرار ده آشوب و اضطرابم را نه جای توست دلم با لبت بگو آخر عمارتی بکن این خانه خرابم را نس...
درد عشق تو که جز جان منش منزل نیست در دل می زند و جز تو کسی در دل نیست این محال است که رویت به همه آیینه روی ننمایید مگر آنجا محل قابل نیست این چه راهی است که در هر قدمش چاهی است و...
اگر غمی است مرا بر دل از غمش غم نیست مباد شاد بدین غم دلی که خرم نیست همه جهان به غمش خرمند و مسکین ما کزان صنم به غمی قانعیم و آن هم نیست حسد برم که چرا دیگری خورد غم تو مرا به دو...
حاصلی زین دور غم فرجام نیست در جهان دوری چو دور جام نیست گرچه دورانی خوش است ایام گل خوشتر از دوران عشق ایام نیست روز حسن دلبران را شام هست بامداد عاشقان را شام نیست ساقیا جامی که ...
خسته باد آن دل که از تیر جفایش خسته نیست رسته باد از غم دلی کز بند عشقش رسته نیست گر دوایی نیست ما را گو به دردی ده مدد ما به خار خشک می سازیم اگر گلدسته نیست آب خوبی و لطافت تا به...
ما را به جز از عشق تو در خانه کسی نیست بنمای رخ از پرده که در خانه کسی نیست بردار مه از سلسله تا خلق بدانند کز سلسله داران تو دیوانه کسی نیست فرزانه تر مردم اگر زاهد و صوفی است ای ...
سرو را پیش قدت منصب بالایی نیست ماه را با رخ تو دعوی زیبایی نیست هر که بیند گل روی تو و عاشق نشود همچو نرگس مگرش دیده بینایی نیست امشب از چشم تو مستم مدهم می ساقی که مرا طاقت درد س...
هر که چون سروم گل اندامی نداشت در جهان از عیش خوش کامی نداشت هر که در راهش نشان را گم نکرد در میان عاشقان نامی نداشت گفت پیشت می فرستم باد را پیشم آمد لیک پیغامی نداشت سرو خود را ب...
تیر خدنگ غمزه ات از جان ما گذشت بر ما ز غمزه تو چه گویم چه ها گذشت وقت صباح بر سر شمع از ممر باد نگذشت آن چه بر سر ما از صبا گذشت در حیرتم که باد به زلف تو چون رسید فی الجمله چون ر...
چند گویم در فراقت کآبم از سر گذشت شد به پایان عمر و پایانی ندارد سرگذشت چون نویسم کز فراقت بر سر کلکم چه رفت باز سودایت چو بر طومار و بر دفتر گذشت جانم آمد بر لب و کشتیش بر خشک اوف...
بر دل من تا خیال آن پری پیکر گذشت کافرم گر در خیالم صورتی دیگر گذشت ای بسا کز آتش سودای آن مشکین نفس دود پیچاپیچ من زین آبگون چنبر گذشت از هوا دل گشت لرزان در برم چون برگ بید هر کج...
خداوندا از افراط شراب شرب دوشینه دمادم می رسد جانم به لب چون ساغر صهبا ز موصول آنچه آوردند دوش امروز با ما خور که خود خوردن مضر باشد شراب موصلی بی ما
به سال هفتصد و هفتاد و پنج گشت خراب به آب شهر معظم که خاک بر سر آب دریغ روضه بغداد آن بهشت آباد که کرده است خرابش جهان خانه خراب
طریق نیست سفارش به آسمان کردن که سایه بر سر سکان ربع مسکون دار نه عادت است به خورشید درد سر بردن که رحمتی کن و بر خاک عین لطف گمار و یا به ابر گهربار درفشان گفتن که بر بنات از طریق...
شتر وابچه دیار عرب کرد قیتولهای مردم پر نفس من نیز رغبتی می کرد گفتم ای نفس فی السلامه مر شتر وابچه عرب چه کنی مه دیار عرب مه شیر شتر
خسرو اخاک درگه تو مرا از غبار ذر ور نیکوتر لیک در حالتی چنین که منم غیبتم از حضور نیکوتر حال چشمم بدست دور از تو چشم بد از تو دور نیکوتر
اگر هزار گنه بنده ای کند نبود چنان بزرگ که اندک جریمه سرور ستارگان همه در گرد شند بر گردون گرفت نیست بران جمع جز که بر مه و خور
پریر روز به حمام در فقیری را به فحش و زجر فرو شست خواجه مغرور فقیر رفت که پاش چو سنگ بوسه دهد چو شانه ریش گرفتم که دور نیستم دور از آن پس ز پی عذر داد مشتی گل فقیر گفت که ای خواجه ...
آنکه از کبر یک وجب می دید از سر خویش تا به افسر هور وانکه می گفت شیر معرکه ام دولت شاه ساخت او را کور قوت الظهر پشت او شکست قره العین کرد چشمش کور تا بدانی که با سعادت و بخت برنیای...
ای شهنشاهی که از بهر صلاح مملکت آهنیت خود تاج سر شد و مرکب سریر در جهانداری نظیرت دیده گردون ندید در جهانداری همه چیزت مهیا جز نظیر باغ دولت آب فتح از حد تیغت می خورد دشمن آتش نهاد...