بخش ۳۴ - در حق کسی گوید از بزرگان غزنین
بگذر از عالمان و درویشان تو و عام و خصومت ایشان چون تو از خوان شرع بی قوتی تو و سالوس و کبر و سنبوتی هر سخن کان ترا کند فربه هذیان پرسمت نه از وی به خویشتن کشته ای ز بی باکی که بی ...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
بگذر از عالمان و درویشان تو و عام و خصومت ایشان چون تو از خوان شرع بی قوتی تو و سالوس و کبر و سنبوتی هر سخن کان ترا کند فربه هذیان پرسمت نه از وی به خویشتن کشته ای ز بی باکی که بی ...
حبذا کربلا و آن تعظیم کز بهشت آورد به خلق نسیم و آن تن سر بریده در گل و خاک وآن عزیزان به تیغ دلها چاک وان تن سر به خاک غلطیده تن بی سر بسی بد افتیده وآن گزین همه جهان کشته در گل و...
دولت اکنون ز امن و عدل جداست هرکه ظالم تراست ملک او راست گر همی ملک جاودان خواهی زیر فرمان خود جهان خواهی باش چون آفتاب ناغماز به زبان کوته و به تیغ دراز عشرت آمد که می گزین مگزین ...
رهروانی که وصل اوجویند معتکف جمله بر در اویند از وجود جهان خبر شان نیست جز غم او غم دگر شان نیست در جهانند و از جهان فارغ همه با او زجسم و جان فارع سرقدم ساخته چو پرگارند لاجرم صبح...
در طمع زین سگان مزبله پوی ای کم از گربه دست و روی بشوی گربه هم روی شوی و هم دزدست لاجرم زان سرای بی مزدست موش را موی هست چون سنجاب لیک پاکی نیاید از دریاب نپذیرد دباغت ار چه نکوست ...
بود عمر نشسته روزی فرد گردش اصحاب صفه با غم و درد هریک از شادی ره اسلام یاد می کرد بر گشاده کلام هم کهن پیر و هم جوان تازه برده آوازه تا به دروازه منتی جمله یاد می کردند فوت ایام ک...
بود در شهر کوفه پیرزنی سالخورده ضعیف و ممتحنی بود از اولاد مصطفی و علی ممتحن مانده بی حبیب و ولی کودکی چند زیر دست و یتیم شده قانع ز کربلا به نسیم زال هر روز بامداد پگاه کودکان را ...
آن بنشنیده ای که بی نم ابر مرغ روزی بیافت از در گبر گبر را گفت پس مسلمانی زین هنرپیشه ای سخن دانی کز تو این مکرمت بنپذیرند مرغکان گرچه دانه برگیرند گبر گفت ار مرا بنگزیند آخر این ر...
ملک چون بوستان نخندد خوش تا نگرید سنان چون آتش بکن از خون دشمن آلوده تیغهای نیام فرسوده حله لعل پوش ناچخ را هیزم افزای صحن دوزخ را کین دیرینه در دل آر تمام کان قوی باعثیست بر اقدام...
آخر عمرت از دل تفته همچو بر کودک اول هفته گربه گر شد به لقمه شاد از تو گوش و بینی دهد به باد از تو جنس آنها که نامسلمانند همچو دونان گران و ارزانند از پی صید آهوی خوش پوز چشمها سرم...
روز دین دست دست رس نبود نسب کس شفیع کس نبود نقد تو چون ترا برانگیزد همه در گردن تو آویزد بوته خود گویدت چو پالودی که زری یا مس زراندودی گر بدی آتشت بپالاید ور بدی صافی از تو آساید ...
ساکنانی که جمله چون روحند مرهم سینه های مجروحند همه را درس نقد ابجد عشق همه را میل سوی مقصد عشق همه را گشته سر غیبی کشف جان و تن کرده در بلایش وقف لوح روحانیان ز بر دارند پایه از م...
رفت زی روم و فدی از اسلام تا شوند از جهاد نیکو نام وهنی افتاد تا شکسته شدند چند کس زان میانه بسته شدند علوی بود و دانشومندی حیز مردی ولی خردمندی کس فرستادشان عظیم الروم کرد بر هر س...
چه کنی عیش با زن و فرزند ببر از جمله دل بدو پیوند چه نشینی میان قومی دون چه بری سر زبند شرع برون ای ستم کرده بر تو شیطانت مانده در ظلمت سقر جانت تا زشیطان خود شوی ایمن شرع را شحنه ...
نه بپرسید کاهلی ز علی چون شنید از زبان دل گسلی که بگوی ای امیر جان افروز که شب تیره به بود یا روز مرتضی گفت بشنو ای سایل سوی ادبار خود مشو مایل عاشقان را در این ره جانسوز تبش راز ب...
پایه قدر آن جهانی جوی سایه و فر آسمانی جوی همت اندر نهاد عالی دار دل ز کار زمانه خالی دار دست از این آبهای جوی بشوی شربت از آب حوض کوثری جوی ملک باقی کمال ساز بود ملک دنیا خیال باز...
یک رمه ناشیان شعر پراش خویشتن کرده اند شعر تراش قالب و قلبشان سلیم و لییم خاطر و خطشان عقیم و سقیم همه بر درگه فرامشتی همه از روی معرفت پشتی دیدنی هست و خوردنی نه مدام چون سگ پخته ...
آدمی چون بداشت دست از صیت هرچه خواهی بکن که فاصنع شیت هرکه راضی شود به کرده زشت نزد آنکس چه دوزخ و چه بهشت مرد عاقل برآن کسی خندد کز پی خویش نار بپسندد دین به دنیا بخیره بفروشد نکن...
آدمی گرچه بر زمانه مهست ز آدمی خام دیو پخته بهست نیست خامی مگر کم اندر کم چون ره رومیان خم اندر خم کآدمی زاده تا نشد مردم گه پری گه ددست گه گزدم در زمانه ز هرچه جانورست تا نشد پخته...
بود مردی معیل بس رنجور شده از عمر و عیش خویش نفور مرد را ده عیال و کسب قلیل گشت بیچاره زار مرد معیل از عیال و طفول رخ برتافت به دگر ناحیت سبک بشتافت وآن عیالان به شهر دربگذاشت راحت...
عاشقان سوی حضرتش سرمست عقل در آستین و جان بر دست تا چو سویش براق دل رانند در رکابش همه برافشانند جان و دل در رهش نثار کنند خویشتن را از آن شمار کنند عقل و جان را به نزد او چه خطر د...
وین دگر هست شاعری به دروغ که ندارد سخنش ایچ فروغ چون پیازست شعرش ارچه نکوست تا به پایان چو بنگری همه پوست دل و جان تیره همچو توده گرد دهن و کون یکی چو مهره نرد هزل شعرش سعیر صورت و...
هست ترکیب نفس انسانی نفسی و عقلی و هیولانی از دل و جان و نیروی فایت حد او حی ناطق مایت گل و دل دان سرشته آدم این برآن آن برین شده درهم هرچه جز مردمند یک رنگند یا همه صلح یا همه جنگ...
ذکر الامامین الهادیین ابی حنیفة نعمان بن ثابت الکوفی و محمدبن ادریس الشافعی رحمة اللٰه علیهما فی مناقب الامام الاعظم الزاهد مفتاح الشریعة کنوز الذریعة نظام الدین قوام الاسلام ابی ح...