بخش ۵۲ - التمثّل فی شأن اصحاب الغفلة و نظر السّوء
آن شنیدی که در طواف زنی گفت با آن جوان نکو سخنی چون ورا در طواف دید آن مرد گشت لختی ز صبر و دانش فرد گشت عاشق به یک نظر در حال گفت با زن ز حال خویش احوال گفت با آن جوان زن از دانش ...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
آن شنیدی که در طواف زنی گفت با آن جوان نکو سخنی چون ورا در طواف دید آن مرد گشت لختی ز صبر و دانش فرد گشت عاشق به یک نظر در حال گفت با زن ز حال خویش احوال گفت با آن جوان زن از دانش ...
هرچه داری برای حق بگذار کز گدایان ظریفتر ایثار جان و دل بذل کن کز آب و ز گل بهتر از جودهاست جهد مقل سید و سرفراز آل عبا یافت تشریف سورة هل اتی زان سه قرص جوین بی مقدار یافت در پیش ...
آن شنیدی که گفت دمسازی با قرینی از آن خود رازی گفت کین راز تا نگویی باز گفت خود کی شنیده ام ز تو راز شرری بود کز هوا پژمرد از تو زاد آن زمان و در من مرد سر ز نامحرمان نهان باید ورن...
شرف آفتاب در حملست شرف ماه گاو بی جدلست راس را خانه شرف جوزاست سرطان آنکه مشتری را جاست شرف تیر خوشه آمد و پس مر زحل را شرف ترازو و بس مز ذنب را شرف کمان آمد ملک بهرام جدی از آن آم...
اندرین ملک پادشاه دلست در ره سدره بارگاه دلست کالبد هیچ نیست عین دلست ساکن بین اصبعین دلست قابل نقش کفر و دین است او تخته مشق مهر وکین است او قصه جام جم بسی شنوی واندر آن بیش وکم ب...
بود مردی علیل از ورمی وز ورم برنیامدیش دمی رفت روزی به نزد دانایی زیرکی پر خرد توانایی گفت بنگر که از چه معلولم کز خور و خواب و عیش معزولم مجسش چون بدید مرد حکیم گفت ایمن نشین ز ان...
شکر انصاف بر زبان بهار گفت بلبل چو مردم هوشیار شکر عدل بهار پیش اله دل گل گوید از زبان گیاه دشتها پر لحاف بی بالین باغها پر عروس بی کابین گفت قرآن به لفظ همچون در مرد دامن کشیده را...
کاف و نون چون به یکدگرپیوست شد پدید آنچه بود و باشد و هست هر چه موجود شد زامرش دان پیشتر عقل آمد آنگه جان اثر فیض اوست نامحصور عقل از آن فیض گشت قابل نور عقل اگر چند شاه و سلطان اس...
اختراعی چنین هرآنکه نهاد راه در داد و لیک در نگشاد خلق را جمله کرد سرگردان وآنچه کرد از عمل تبه کرد آن شخص گاهی که در شمار آید مادرش اولین به کار آید بعد از آن خانه نحوس و سعود که ...
آن زمان کز خدای نزد رسول حکم من ذاالذی نمود نزول هرکسی آنقدر که دست رسید پیش مهتر کشید و سر نکشید گوهر و زر ستور و بنده و مال هرچه در وسع بودشان در حال قیس عاصم ضعیف حالی بود که نک...
بود وقتی منجمی کانا همچو اهل زمانه نابینا پادشاهی ورا به خدمت خواند گاه و بی گاه پیش خود بنشاند پادشا مر ورا سؤالی کرد مشکلش از ره محالی کرد پادشا زیرک و جهان بین بود ظاهر و باطنش ...
بود اندر سرخس یک روزی مجلسی بس به رونق و سوزی مجلسی پر ز ناله و شیون گفت آن صدر دین و فخر زمن آن چو موسی ز شوق بر سر طور بوالمفاخر محمد منصور من بدان مجلس اندرون بودم زان عبارت به ...
فضل دین در ره مسلمانیست هنر ملک ره فرادانیست هست محتاج کارسازی ملک چه کند پارسی و تازی ملک از پی دین و شغل پردازی هیچ در بسته نیست در تازی تا عمر شمع تازیان بفروخت کسری اندر عجم چو...
لطف او هر که را دلالت داد آخرش هدیه هدایت داد قهرش آن را که بد مقالت کرد هدف پاسخ ضلالت کرد زشتی و خوبی وکم و بیشی رنج و راحت غنا و درویشی کرده اوست جمله نیک بدان یفعل الله مایشا ب...
در جهان یک زیان چو سود تو نیست هیچ حبس ابد چو بود تو نیست ظهرالنور ذوالمنن باشد بطل الزور جان و تن باشد غیب خواهی خودی زره بردار عیب را با سرای غیب چه کار غیب گو گرد سرخ یزدان است ...
صحبت زیرکان چو بوی از گل عظت ناصحان چو طعم از مل بی غرض پند همچو قند بود با غرض پند پای بند بود در مشام خرد چه زشت آید هر نسیمی که نز بهشت آید بهر اندام دادن اوباش دل چو سندان زبان...
چند گویی رسیدگی چه بود در ره دین گزیدگی چه بود تا گزنده بوی گزیده نه ای تا درنده بوی رسیده نه ای بند بر خود نهی گزیده شوی پای بر سر نهی رسیده شوی آدمی کی بود گزنده چه تو دیو و دد ک...
علم خوان تات جان قبول کند که ترا فضل بوالفضول کند بولهب از زمین یثرب بود لیک قد قامت الصلا نشنود بود سلمان خود از دیار عجم بر در دین همی فشرد قدم علم کز بهر خود کنی بر دست آب خواهد...
غافلند این منجمان از کار نیست در کارشان دل بیدار همه را زرق و حیلت است آلت نیست از علم و حلمشان عدت شمس کز کره هست در مقدار ز صد و بیست و چار بار شمار خانه او را اسد نهادستند دور د...
این مثل در زمانه معروف است که عملها به وقت موقوف است باش راضی بدانچه او دهدت گر همه زشت ورنکو دهدت نیک و بد نفع و ضر و راحت ورنج کز تو بگذشت در سرای سپنج یا چو افسانه ایست یا خوابی...
مر سران را چو طامع و می خوار بهر چه دردسر دهم چو خمار می چو با رسم در نهاد شود آتش و خاک و آب باد شود زان برو چار طبع دست نیافت که سوی هیچکس به پا نشتافت هست می در نهاد خود پیوست د...
تنگی راه را صفت بشنو در رهی نازموده خیره مرو ره چو سوفار و خار چون پیکان مار رنگین درو چو توز کمان تیز و گریان کنندت از گرما ام غیلان او چو ابن ذکا خاره در تف او چو خاره سبک شوره ب...
پس از آدم هر آنچ ز آدم زاد آدمی خوانمش به اصل و نژاد نتوانم که گویمش مردم زانکه در سر این سخن مردم مردمی عالمی دگر باشد کم کسی را ازو خبر باشد گرچه از روی اصل در دو سرای کمتر از سگ...
عاشقان را غذا بلا باشد عاشقی بی بلا کجا باشد لقمه از سفره بلا خوردند می زمیخانه رضا خوردند هرکه را در جهان بلا دادند اولش شربت رضا دادند نزد آن کس که در ره آمد مرد رنج و راحت یکیست...