بخش ۵۶ - من اَمَنَ بطاعته فقد خَسَر خُسراناً مبینا
روبهی پیر روبهی را گفت کای تو با عقل و رای و دانش جفت چابکی کن دو صد درم بستان نامه ما بدین سگان برسان گفت اجرت فزون ز دردسر است لیک کاری عظیم با خطر است زین زیان چونکه جان من فرسو...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
روبهی پیر روبهی را گفت کای تو با عقل و رای و دانش جفت چابکی کن دو صد درم بستان نامه ما بدین سگان برسان گفت اجرت فزون ز دردسر است لیک کاری عظیم با خطر است زین زیان چونکه جان من فرسو...
تا توانی به خنده لب بگشای سردندان به خنده در منمای خنده هرزه آبروی برد راز پنهان میان کوی برد با پسر اینچنین مثل زد سام گریه بهتر زخنده بی هنگام گریه ابر بین وخنده برق درنگر تا که ...
آنکه در بند مال و اسبابند همه غرقه میان گردابند وان کسان کز برون در ماندند دان که در دست خویش درماندند عامه دل در هوای جان بستند زانکه از دست جهل سرمستند خاصه در عالم معاینه اند هم...
مال بر کف چو پیل بر کشتیست مال در دل چو آب در کشتیست مال مصلح چو آب زیر سفن کاید از رفتنش کرامت تن وان ممسک چو آب در فلکست که وجودش مقدم هلکست مرد را چون دم و درم باشد آن نکوتر که ...
بود پیری به بصره در زاهد که نبود آن زمان چنو عابد گفت هر بامداد برخیزم تا از این نفس شوم بگریزم نفس گوید مرا که هان ای پیر چه خوری بامداد کن تدبیر بازگو مر مرا که تا چه خورم منش گو...
آن شنیدی که بود مردی کور آدمی صورت و به فعل ستور رفت روزی به سون گرمابه ماند تنها درون گرمابه بود تنها به گوشه ای بنشست خرزه آن غرزن آوریده به دست دل و گل کاه و کوره از تف و تب آذر...
هر گدایی که بینی از کم کم پادشاهیست با خیول و علم همه دردی کشان ولی بی ظرف همه مقری ولی نه صوت و نه حرف چون سر عشق آن جهان دارند همچو شمعند سر ز جان دارند زانکه تاشان امید نبود و ب...
زاهدی از میان قوم بتاخت به سر کوه رفت و صومعه ساخت روزی از اتفاق دانایی عالمی پر خرد توانایی برگذشت و بدید زاهد را آن چنان پارسای عابد را گفت ویحک چرا براین بالای ساختستی مقام و مس...
بر تو بادا که خیره کم خندی ور بخندد کسی تو نپسندی هیچ دانی غرض از این ها چیست هر که خندید بیش گریست در جهانی دهان ز خنده ببند چون برستی ز هول حشر بخند
آن شنیدی که در ولایت شام رفته بودند اشتران به چرام شتر مست در بیابانی کرد قصد هلاک نادانی مرد نادان ز پیش اشتر جست از پیش می دوید اشتر مست مرد در راه خویش چاهی دید خویشتن را در آن ...
در دل کوب تا رسی به خدای چند گردی به گرد بام و سرای از در کار اگر درآیی تو دانکه بر بام دین برآیی تو دل کند سوی آسمان پرواز بام دین را به نردبان نیاز نردبانی که سوی بام دلست پایه ع...
هر که را داد ایزدش توفیق صبر و شکرش بود همیشه رفیق این بکاهد بلا و محنت را وان فزاید غنا و نعمت را صبرتلخ است ازو بود حرجت او دهد از بلا و غم فرجت چون شکر ذوق شکر شیرین است نعمت اف...
هست شهری بزرگ در حد روم باز بسیار اندر آن بر و بوم نام آن شهر شهره فسطاطست ساحلش تا به حد دمیاطست اندرو مرغ خانگی نپرد زانکه باز از هوا ورا شکرد واندران شهر مرغ نگذارد زآنکه در ساع...
بود شهری بزرگ در حد غور واندر آن شهر مردمان همه کور پادشاهی در آن مکان بگذشت لشکر آورد و خیمه زد بر دشت داشت پیلی بزرگ با هیبت از پی جاه و حشمت و صولت مردمان را ز بهر دیدن پیل آرزو...
آن شنیدی که در حد مرداشت بود مردی گدای و گاوی داشت از قضا را وبای گاوان خاست هرکرا پنج بود چار بکاست روستایی ز بیم درویشی رفت تا بر قضا کند پیشی بخرید آن حریص بی مایه بدل گاو خر ز ...
شبلی آنگه که کرد از خود صید بود روزی به نزد پیر جنید دیده ها کرده بر دو رخ چو دو جوی یا مرادی و یا مرادی گوی پیر گفتش خموش باش خموش بر در او برو سخن مفروش در ره او سخن فروشی نیست د...
در عبارت کتاب مسطورست رق منشور و بیت معمورست اوست در سایه پناه خرد حاجب بار بارگاه خرد کدخدای نبی مرسل اوست عقل ثانی و نفس اول اوست از پی استفادت و تحقیق عقل کل مصطفی و او صدیق دای...
آنچه بر تن قبول بر جان رد وانچه بر پای نیک بر سر بد منگر اندر بتان که آخر کار نگرستن گرستن آرد بار اول آن یک نظر نماید خرد پس از آن لاشه جست و رشته ببرد تخم عشق آن دوم نظر باشد پس ...
از همه انبیا چو بخشش رب یک تنست و همه ست اینت عجب خلق او از نفیس تر موکب عرق او در شریفتر منصب از پی صورت دل و جانش پیش حکم خطاب و فرمانش نقش پر چشم همچو نرگس تر عقل پر گوش همچو سی...
راکعم کرد روزگار حسود از پس این رکوع چیست سجود تا جوانی مددگه من بود جوی عمرم پر آب روشن بود آخر از آب من ز پاک بری خاک سردی ببرد و باد تری مرد چون پیر گشت عاجز گشت شاب را شیب و عج...
ای ز انصاف و عدل بالاتر از علا رای تست والاتر سخنی گویمت به حق بشنو خیره بر راه تنگ و تیره مرو هرکس از روی عرف خود آیند مر ترا سال و ماه بستایند زان سخنهای خوب غره مشو همچو تردامنا...
جز دو رنگی نشد ز مرگ هلاک مرد یک رنگ را ز مرگ چه باک مجلس وعظ رفتنت هوسست مرگ همسایه واعظ تو بسست مرگ را در سرای پیچاپیچ پیش تا سایه افگند به بسیچ زادگان چون رحم بپردازند سفر مرگ خ...
بهر یک مشت کودک از وسواس نامش اعشار کرده ای و اخماس کرده منسوخ حکم هر ناسخ نشده در علوم آن راسخ متشابه ترا شده محکم کرده بر محکمش معول کم تو رها کرده نور قرآن را وز پی عامه صورت آن...
ای صفات مقدس تو صمد وی منزه زشبه و جفت و ولد ای برآرنده مه و خورشید نقشبند جهان بیم و امید ای به تو زنده جان و جسم به جان جسم و جان را زلطف توست روان قبله روح آستانه توست دل مجروح ...