بخش ۶۰ - الایمان نصفان، نصفه صبر ونصفه شکر
وقت ضر و عنا دل صابر گاه نفع و غنا زبان شاکر صبرو شکری همی نمای به نقد تا خطابت کنند نعم العبد

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
وقت ضر و عنا دل صابر گاه نفع و غنا زبان شاکر صبرو شکری همی نمای به نقد تا خطابت کنند نعم العبد
خواست وقتی ز عجز دینداری از یکی مالدار دیناری آنگهی مالدار بی هنجار مهر بر لب نهاده دل مردار یک دو بارش چو گفت سایل راد مالدار این چنین جوابش داد گفت اگر حق پرستی ای تن زن دین و دن...
دل خود را ز تاب و تابش طمع تافته و تفته دار چون دل شمع کان فتیله که بر فروزندش تا نشد تافته نسوزندش آن نباشد ولی که چون سرخاب رود از بهر آبروی بر آب ولی آنست کو ز خود بجهد پای بر آ...
هرچه آن کدخدای دکاندار سوی خانه فرستد از بازار آنکه باشد به خانه در خویشش در شبانگاه آورد پیشش هرچه زینجا بری نگه دارند در قیامت همانت پیش آرند نیست آنجا تغیر و تبدیل نشود نیک بد ب...
تازه اندر بهار حق صوفیست سرو بر جویبار حق صوفیست صورت سرو چیست زی عامه راست قد تازه روی و خوش کامه صوفیانی که کاسه پردازند چشم تحقیق را همه گازند مرد صوفی تصلفی نبود خود تصوف تکلفی...
بود در روم بلبل و زاغی هر دو را آشیانه در باغی زاغ دایم بگرد باغ درون می پریدی میان راغ درون بلبلک شاد در گلستانها می زد از راه عشق دستانها زاغ را طعنه زد که خوش گویم زشت رویی و من...
در جهان هر چه هست عاریت است بهترین نعمتش عافیت است هست اندر جهان جسمانی عافیت ملکت سلیمانی هر که در عافیت بداند پست قدر این مملکت شناسد چیست خشک نانی به عافیت زجهان نزد من به زملکت...
قال الله تعالی الذین یؤمنون بالغیب و یقیمون الصلوة و قال النبی علیه السلام عند نزعه و ما ملکت ایمانکم و قال النبی صلی الله علیه و سلم حبب الی من دنیاکم ثلاث الطبیب والنساء و قرة عی...
در احد میر حیدر کرار یافت زخمی قوی در آن پیکار ماند پیکان تیر در پایش اقتضا کرد آن زمان رایش که برون آرد از قدم پیکان که همان بود مرورا درمان زود مرد جرایحی چو بدید گفت باید به تیغ...
بود در شهر بلخ بقالی بی کران داشت در دکان مالی ز اهل حرفت فراشته گردن چابک اندر معاملت کردن هم شکر داشت هم گل خوردن عسل و خردل و خل اندر دن ابلهی رفت تا شکر بخرد چونکه بخرید سوی خا...
صوفیی از عراق با خبری به خراسان رسید زی دگری گفت شیخا طریقتان بر چیست پیرتان این زمان نگویی کیست راه و آیینتان مرا بنمای درج درت به پیش من بگشای چیست آیین و رسم و راه شما به که باش...
راستی شغل نیک بختانست هر کراهست نیکبخت آنست دل زبهر چه برکسی بستی راستی پیشه کن زغم رستی گر کژی را شقاوتست اثر راستی را سعادتست اثر هر که او پیشه راستی دارد نقد معنی در آستی دارد ت...
پسری داشت شیخ ناهموار گنج پرداز و رنج نابردار پیر روزی ز بهر نصح و نیاز گشت راضی به صلح نان و پیاز بر سر مجمع از سر آزار گفت پورا سر از کبود برآر رو چو زر بایدت سفیهی کن ور سریت آر...
آن سلیمان که در جهان قدر بود سلطان وقت و پیغامبر برنشسته بد او به باد صبا سوی مشرق شد او ز جابلسا دید در راه ناگه آب خوری کشتزاری و پیر برزگری کشت می کرد و نرم می تندید گاه بگریست ...
طلب صحبت خسان نکنی تکیه بر عهد ناکسان نکنی که نکرده ست خس وفا با کس سگ به گاه وفا به از ناکس گر رخ ناکسان نبینی به با خسان هر چه کم نشینی به زانکه ناکس ز دد بتر باشد راست خواهی ز ب...
بارگی را بساز آلت و زین از پی بارگاه علیین با دعا یار کن انابت حق تا قبولت کند اجابت حق گه گه آیی ز بهر فرض نماز از حقیقت جدا قرین مجاز بی دعا و تضرع و زاری یک دو رکعت بغفله بگزاری...
بوشعیب الابی امامی بود که ورا هرکسی همی بستود قایم الیل و صایم الدهری یافت از زهد در زمان بهری برده از شهر صومعه بر کوه جسته بیرون ز زحمت انبوه زنی از اتفاق رغبت کرد گفت شیخا زنت ب...
دوستیت مباد با نادان که بود دوستیش کاهش جان این مثل زد وزیر با بهمن دوست نادان بتر زصد دشمن بشنو این نکته راکه سخت نکوست مار به دشمنت که نادان دوست تا توانی رفیق عام مباش پخته عشق ...
گفت در وقت مرگ اسکندر همه را خواند کهتر و مهتر گفت اینک دو دست خود بستم هین بگویید چیست در دستم آن یکی گفت جوهری داری وان دگر گفت گوهری داری آن یکی گفت نامه ملکست وان دگر گفت خاتم ...
دست دین کن به علم و عدل قوی چون سگ پای سوخته چه دوی این ترا گویم ای لهاوری کز جمال حریم حق دوری لیکن آن کس که سینه صاف کند کعبه بر درگهش طواف کند تو نه ای همچو سیر در یک پوست برگ ت...
رنگ و بویی که در جان بینی گر همه سود وگر زیان بینی صلح با عدل و جنگ باستم است با بدی نیک و با نشاط غم است رهروان را ازآن چه نفع وچه ضر گر همه خیر باشد ار همه شر عالم دیگر است عالمش...
آن شنیدی که با سکندر راد گفت در پیش مردمان استاد کی شده فتنه بر جهانگیری غافل از روز مرگ وز پیری باز عمر تو چون کند پرواز نبود با هیچ کس دمساز هرکسی گوشه ای دگر گیرد ورچه شاهی به ب...
یک جهانند زیر این افلاک کام پر زهر و خانه پر تریاک تا دلت زیر چرخ گردانست هرچه زی تو بدست نیک آنست برگذر زین سرای هزل و هوس پای طاوس ساز و مهد مگس آدمی زیر طبع کی شاید چار حمال مرد...
در دهان هر زبان که گویا شد از ثنایت چو مشک بویا شد دل و جان را به بعد و قربت تو هست در امر و در مشیت تو دولت سرمدی و نحس ردی ملک بی هلک و عزت ابدی بندگانت به روز و شب پویان همه از ...