بخش ۱۱ - التمثیل فی قوم یؤتون الزکوة
راد مردی کریم پیش پسر داد چندین هزار بدره زر پسرش چون بدید بذل پدر تر زبان شد به عیب و عذل پدر گفت بابا نصیبه من کو گفتش ای پور در خزانه هو قسم تو بی وصی و بی انباز من به حق دادم ا...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
راد مردی کریم پیش پسر داد چندین هزار بدره زر پسرش چون بدید بذل پدر تر زبان شد به عیب و عذل پدر گفت بابا نصیبه من کو گفتش ای پور در خزانه هو قسم تو بی وصی و بی انباز من به حق دادم ا...
تا به حشر ای دل ار ثنا گفتی همه گفتی چو مصطفا گفتی نام او بردی از جهان مندیش حور دندان کنان خود آید پیش دوزخ از نام او چنان برمد که ز لاحول دیو جان برمد هرچه خواهی درایت او دان وآن...
دوستی مخلص اندرین شهرم کرد از صدق و دوستی بهرم خانه ای بهر من به رحمت دل کرد و یک دست جامه خانه ز ظل سقف او وقف خانه افلاک خوانده در صحن مالک الاملاک خشت او از بهشت داده خبر خاکش ا...
گفت روزی حکایتی پیری که مرا بد نشانه تیری کاندر آن روزگار شاهی بود عالم عدل را پناهی بود داد و انصاف و عدل گستردی هرکسی بر ز بر او خوردی گفت روزی به رهزنی در تاخت دید در بند کرده ک...
از برای تناهی اندر کرد عالم جسم گویی آمد گرد متساوی نهاد چون گویی متفاوت نه سویی از سویی هست ممتد جهان و اندر حد متناهی جهت بود ممتد بعد از آن در ولایت تصویر مرتبه نقش دان و نقش پذ...
در جهانی که عقل و ایمانست مردن جسم زادن جانست تن فدا کن که در جهان سخن جان شود زنده چون بمیرد تن روزی آخر ز چرخ پاینده هم تو سایی و هم بساینده گر ترا از حواس مرگ برید مرگ هم مرگ خو...
شهوت ار جانت باره باز کند بر تو کار بتان دراز کند گرچه از چهره عالم افروزند از شره دل درند و جان دوزند همه در بند کام خویشتند عاشقان پیششان همه شمنند از پی دردی روانها را چشمشان رخ...
صورت عشق و عقل گفتار است معنی آنرا محک و معیارست عاشقی بیخودی و بیخویشی است عشق از اعراض منزل پیشی است بنه ار هیچ عشق آن داری در میان آنچه بر میان داری بر تو چون صبح عشق برتابد نه ...
ای منیری نمود مهتابت بس بود سایه ریسمان تابت نشود هیچ مردم مصلح هرگز از دست دیو لایفلح همچو مار از بدی و منحوسی همه ساله شکار طاوسی تا کت آموخت اختیار بدی که میاموز دی و مه خوردی ع...
دین حق را ز ابتدا ز رسول جز ابوبکر کس نکرد قبول هر چه پیغمبرش ز حق گفته کرده باور ز صدق و پذرفته جسم او همچو روح صافی بود با همه کس به طبع وافی بود مشرق آفتاب صدق دلش اثر لطف ایزد ...
انبیا ز آسمان پیاده شدند از وساده به سوی ساده شدند از پی خجلت آدم از دل و جان بر درت ربنا ظلمنا خوان نوح در حصن عصمتت جسته روح در چاکری کمر بسته تاج بر سر نهاده میکاییل غاشیه بر کت...
این گره را که نام کردی خویش هریکی گزدمند با صد نیش سرگران همچو پای در خوابند پرده در همچو تیز درآبند از ره مرگ و جسک ماده و نر آرزومند مرگ یکدیگر از جفا زشت گوی یگدگرند وز حسد عیب ...
آن نگاری که سوی او نگری او دل از تو برد تو درد بری روی اگر هیچ بی نقاب کند راه پر ماه و آفتاب کند ور کند هردو بند گیسو باز سه شب قدر برگشاید راز دایگان زلف او چو تاب دهند چینیان نق...
هست اعضا چو شهر و پیشه وران عقل دستور و دل در او سلطان خشم شحنه است و آرزو عامل این یکی ظالم آن دگر جاهل عامل ار هیچ شرط بگذارد خرد او را به شحنه بسپارد شحنه گر هیچ گون سگالد بد ای...
چون تبه شد خلافت مأمون ریخت مر خلق را به ناحق خون کرد بر آل برمک آن بیداد کهکسی زان صفت ندارد یاد یحیی بیگناه را چو بکشت گشت بر وی زمانه تنگ و درشت مادری داشت یحیی مظلوم پیر و عاجز...
انبیا راستان دین بودند خلق را راه راست بنمودند چون به غرب فنا فرو رفتند باز خود کامگان برآشفتند پرده ها بست ظلمت از شب شرک بوسها داد کفر بر لب شرک این چلیپا چو شاخ گل در دست وآن چو...
اینکه اقلیم بیم و امیدست خود یکی روزه راه خورشیدست اینک امروز ربع مسکونست قطره ای از هزار جیحونست هیچ نادیده عالم معنی معرفت را چرا کنی دعوی تو ز طاوس پای دیدستی نام اقلیمها شنیدست...
این چنین خوانده ام که در بغداد بود مردی و دل ز دست بداد در ره عشق مرد شد صادق ناگهان گشت بر زنی عاشق بود نهرالمعلی این را باب زن ز کرج آب دجله گشت حجاب هر شب این مرد ز آتش دل خویش ...
آن نبینی که پیشتر ز وجود چون تو را کرد در رحم موجود روزیت داد نه مه از خونی کردگار حکیم بی چونی در شکم مادرت همی پرورد بعد نه ماه در وجود آورد آن در رزق بر تو چست ببست دو در بهترت ...
قوت دین حق ز عمر بود خانه دین بدو معمر بود جگر مشرکان پر از خون کرد کبرشان از دماغ بیرون کرد از پی معدلت میان او بست کمر عدل در جهان او بست عادت بدعت از جهان برداشت که کژی جز که در...
خلق از این خانه بر حذر باشد خواجه احمد حذورتر باشد آنکه خامه ش ز سحر بر قرطاس شب و روزی نگاشت از انقاس معنی اندر میان خط سیاه درج کرده چو دین میان گناه گرنه آن سحر کردی اندر دم آب ...
رفت وقتی زنی نکو در راه شده از کارهای مرد آگاه دید مردی جوان مر آن زن را کرد پیدا در آن زمان فن را بر پی زن برفت مرد به راه زن ز پس کرد با کرشمه نگاه کای جوانمرد بر پی ام به چه کار...
همچنین شاه ماضی با جود ناصر دین سر کرم مسعود گشت بر بوالحسین میمندی متغیر ز چونی و چندی رفع کردند مر ورا در کار از شیانی درم هزار هزار عاقبت کشته شد بناحق و جور هیچ نابوده کار او ر...
برده بر بام آسمان رختش سایه بخت و پایه تختش صورتی را که بود اهل قبول کردش از صورت طلب مشغول نسبت از عقل آن جهانی داشت هم معالی و هم معانی داشت دنیا آورده در قدم او بود غرض حکمت قدم...