بخش ۱۳ - اندر طلب بهشت به سالوسی
مرغ و حور از بهشت ابدانست حکمت و دین بهشت یزدانست نبود جز جمال ایزد قوت عاشقان را به جنت ملکوت تو چه دانی که می چه گیری قوت در چنین دل کجا رسد ملکوت ملکوت از پی گدایی را جان دهد از...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
مرغ و حور از بهشت ابدانست حکمت و دین بهشت یزدانست نبود جز جمال ایزد قوت عاشقان را به جنت ملکوت تو چه دانی که می چه گیری قوت در چنین دل کجا رسد ملکوت ملکوت از پی گدایی را جان دهد از...
دوست جو از برادران بگسل که برادر کند پر آذر دل که بود غمز بر پدر خواند مه بود بر تو خواجگی راند تا پدر زنده با تو دمسازست چون پدر مرد خصم و انبازست گر دو نیمه کنی برو سیمت ور نه در...
دید وقتی یکی پراگنده زنده ای زیر جامه ای ژنده گفت این جامه سخت خلقانست گفت هست آن من چنین زانست چون نجویم حرام و ندهم دین جامه لاابد نباشدم به از این هست پاک و حلال و ننگین روی نه ...
نفس کو مر ترا چو جان دارست بی تو در جسم تو بسی کارست گرچه آن پنج شحنه بی کارند سه وکیل از درونت بیدارند آن کند هضم و این کند قسمت آن برد ثفل و این نهد نعمت آن نماید ره این کند تدبی...
ای که در زیر طبع گردونی چند گویی مرا که از دونی با چنین گنج در چنین گنجی چه گنه گنج را تو ناگنجی رنج با گنج و زحمت نااهل چون بریدی طمع ترا شد سهل زحمت خود ز اهل عصر بکاه هرچه خواهی...
سبب هدیه ایادی او نفس را مهتدی و هادی او در ره شرع و فرض و سنت خویش منت حق شمر نه منت خویش نوربخش یقین و تلقین اوست هم جهان بان و هم جهان بین اوست چون پرستد تن گران او را چه شناسد ...
دین شرف یافته و دنیا زین از جمال وجود ذوالنورین منبع جود و جامع قرآن صدف در مکرمت عثمان آنکه همت ورای کیوان داشت جیب جان نور نقد قرآن داشت طلعتش بوده نور هر دیده سرمه شرم داشت در د...
عقل چشم و پیمبری نورست آن ازین این از آن نه بس دورست اینکه در دست شهوت و خشمند چشم بی نور و نور بی چشمند نور بی چشم شاخ بی بر دان چشم بی نور جسم بی سر دان این تواضع نمای پر تلبیس و...
زهد ورزی برای مرداری پس چه گویی که من کیم باری تو از این زهد توبه جوی نصوح ورنه بی دل روی به عالم روح چو تو سقمونیا خوری به نیاز آنگه از ریدنت که دارد باز در غم آن دمی که رفت از دس...
ور ترا خواهر آورد مادر شود از وی سیاه روی پدر تو ز میراث ربعی او را ده فحلی آور ورا سبک مسته گر تو ناری خود آورد بی شک بنویسند بی حضور تو چک نشناسد ز هیچ مرد گریز نکند خود ز مرد و ...
کی بود جز به چشم ابله وش آنکه او جان و دین ستاند خوش شرب او شر دهد خورش خواری سیم او سم دهد زرش زاری تا کی از لاف و از ستیزه تو که مه تو مه حدیث ریزه تو هست بر خلق زیر جنبش دور چشم...
حاجبی برد جام نوشروان دید آن شاه و کرد ازو پنهان دل خازن ز بیم شه برخاست جام جستن گرفت از چپ و راست خازن از بیم جان خود بشتاب هرکسی را همی نمود عذاب جان خازن بتافت از پی جام گشت از...
دعوی عشق و عقل گفتارست معنی عقل و عشق کردارست عشق را بیخودی صفت باشد عشق را خون دل صلت باشد هرکه را عشق چهره بنماید دل و جانش به جمله برباید کس نیاید به عشق بر پیروز عشق عنقای مغرب...
از خدای آمده بر جانت به رسالت به شهر ویرانت بی خودی تخت و بی کلاهی تاج لشکرش رعب و مرکبش معراج سیرت و خلق او مؤکد حلم خرد و جان او مؤید علم پشت احمد چو گشت محرابی پیش روی آمدی چو ا...
چون تو از بود خویش گشتی نیست کمر جهد بند و در ره ایست چون کمر بسته ایستادی تو تاج بر فرق دل نهادی تو تاج اقبال بر سر دل نه پای ادبار بر خور و گل نه گرت باید که سست گردد زه اولا پوس...
گوشه ای گیر از این جهان مجاز توشه آن جهان درو می ساز نه ترا با کسی بود پیوند تا تو گویی بدرد و آنکس خند دولت دین چو روی بنماید پشت بر کاینات فرماید دیده چون کحل آشنایی یافت دل تاری...
بود حیدر در مدینه علم حافظ و خازن خزینه علم جان جود و جهان علم او بود بحر فضل و مکان حلم او بود زو ظفر یافته مسلمانی ملت کفر ازو به نقصانی اقتلو المشرکین فرو خوانده به سر تیغ حکم آ...
هرکه جست از خدای خود دنیی مرحبا لیک نبودش عقبی هردو نبود به هم یکی بگذار زان سرای نفیس دست مدار هست بی قدر دنیی غدار مر سگان راست این چنین مردار وانکه از کردگار عقبی خواست گر مر او...
در جهانی چه بایدت بودن که به پنگان توانش پیمودن چیست دنیا سرای آفت و شر چون کلیدان زاولی به دو در هست چون مار گرزه دولت دهر نرم و رنگین و از درون پر زهر طفل چون زهر مار کم داند نقش...
آن شنیدی که بود پنبه زنی مفلس و قلتبانش خواند زنی گفتش ای زن مرا به نادانی مفلس و قلتبان چرا خوانی چه بود جرم من چو باشم من مفلس از چرخ و قلتبان از زن زیرکی را که دل نخواهد رنج عاف...
کلکی بر مناره کودک خرد برده بود و به ناز می افشرد چون مؤذن بدیدش اندروای پس بگفت ای کلک ز بهر خدای سره کاری همی کنی بر تاز به دو منزل به پیش او شو باز
عدل کن زانکه در ولایت دل در پیغمبری زند عادل در شبانی چو عدل کرد کلیم داد پیغمبریش اله کریم تا شبانی نکرد بر حیوان کی شبان گشت بر سر انسان عدل در دست آنکه دادگرست ناوک مرگ را قوی س...
در بهشت از نه اکل و شربستی کی ترا زی نماز قربستی منبلی گفت بر درش قایم زان شدستم که اکلها دایم دوستداران درگهش سمرند لقمه خواران خلد او دگرند بره شیر مست و مرغ سمین چشم داری ز وی ب...
زحلش زیر پای کرده نثار همت و ذهن و حفظ و فکر و وقار مشتری جانش را سپرده عطا صدق و عدل و صلاح و دین و وفا داده مریخش از برای خطر مجد و اقدام و عزم و زور و ظفر شمس پیشش کشیده بهر جما...