رباعی شمارهٔ ۳۸۷
در هر خم زلف مشکبیزی داری در هر سر غمزه رستخیزی داری رو گرچه ز عاشقان گریزی داری روزی داری از آنکه ریزی داری

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
در هر خم زلف مشکبیزی داری در هر سر غمزه رستخیزی داری رو گرچه ز عاشقان گریزی داری روزی داری از آنکه ریزی داری
زان چشم چو نرگس که به من در نگری چون نرگس تیر ماه خوابم ببری نرگس چشمی چو نرگس ای رشک پری هر چند شکفته تر شوی شوخ تری
گیرم که غم هجر وصالم نخوری نه نیز به چشم رحم در من نگری این مایه توانی که بر دشمن و دوست آبم نبری و پوستینم ندری
هجرت به دلم چو آتشی در پیوست آب چشمم قوت او را بشکست چون خواستم از یاد غمت گشتن مست بگرفت مرا خاک سر کوی تو دست
از نکته فاضلان به اندام تری وز سیرت زاهدان نکونام تری از رود و سرود و می غم انجام تری من سوختم و تو هر زمان خام تری
گفتی که چو راه آشنایی گیری اندر دل و جان من روایی گیری کی دانستم که بی وفایی گیری در خشم شوی کم سنایی گیری
باشد همه را چو بر ستاره سحری دل بر تو نهادن ای بت از بی خبری زیرا که چو صبح صادق ای رشک پری هم پرده دریده ای و هم پرده دری
راهی که به اندیشه دل می سپری خواهی که به هر دو عالم اندر نگری در سرت همیشه سیرت گردون دار کانجا که همی ترسی ازو می گذری
هست از دم من همیشه چرخ اندر دی وز شرم جمالت آفتاب اندر خوی هر روز چو مه به منزلی داری پی آخر چو ستاره شوخ چشمی تا کی
چون بلبل داریم برای بازی چون گل که ببوییم برون اندازی شمعم که چو برفروزیم بگدازی چنگم که ز بهر زدنم می سازی
گشتم ز غم فراق دیبا دوزی چون سوزن و در سینه سوزن سوزی باشد که مرا به قول نیک آموزی چون سوزن خود به دست گیرد روزی
در هجر تو گر دلم گراید به خسی در بر نگذارمش که سازم هوسی ور دیده نگه کند به دیدار کسی در سر نگذارمش که ماند نفسی
تا هشیاری به طعم مستی نرسی تا تن ندهی به جان پرستی نرسی تا در ره عشق دوست چون آتش و آب از خود نشوی نیست به هستی نرسی
در خدمت ما اگر زمانی باشی در دولت صاحب قرانی باشی ور پاک و عزیز همچو جانی باشی بی ما تو چو بی جان و روانی باشی
آنی که قرار با تو باشد ما را مجلس چو بهار با تو باشد ما را هر چند بسی به گرد سر برگردم آخر سر و کار با تو باشد ما را
دستی که حمایل تو بودی پیوست پایی که مرا نزد تو آوردی مست زان دست به جز بند ندارم بر پای زان پای به جز باد ندارم در دست
تا چند ز جان مستمند اندیشی تا کی ز جهان پر گزند اندیشی آنچ از تو توان شدن همین کالبدست یک مزبله گو مباش چند اندیشی
ای عود بهشت فعل بیدی تا کی وی ابر امید ناامیدی تا کی کردی بر من کبود رخ زرد آخر ای سرخ سیاه گر سپیدی تا کی
بیداد تو بر جان سنایی تا کی وین باختن عشق ریایی تا کی از هر چه مرا بود ببردی همه پاک آخر بنگویی این دغایی تا کی
گر دنیا را به خاشه ای داشتمی همچون دگران قماشه ای داشتمی لولی گویی مرا وگر لولیمی کبکی و سگی و لاشه ای داشتمی
می خور که ظریفان جهان را دردی برگرد بناگوش ز می بینی خوی تا کی گویی توبه شکستم هی هی صد توبه شکستم به که یک کوزه می
گر آمدنم ز من بدی نامدمی ور نیز شدن ز من بدی کی شدمی به زان نبدی که اندرین دهر خراب نه آمدمی نه شدمی نه بدمی
گر من سر ناز هر خسی داشتمی معشوقه درین شهر بسی داشتمی ور بر دل خود دست رسی داشتمی در هر نفسی همنفسی داشتمی
گر من چو تو سنگین دل و ناخوش خومی کی بسته آن زلف و رخ نیکومی این دل که مراست کاشکی تو منمی و آن خو که تراست کاشکی من تومی