رباعی شمارهٔ ۴۰۸
ای شمع ترا نگفتم از نادانی از شهد جدا مشو که اندر مانی تا لاجرم اکنون تو و بی فرمانی گریانی و سر بریده و سوزانی

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
ای شمع ترا نگفتم از نادانی از شهد جدا مشو که اندر مانی تا لاجرم اکنون تو و بی فرمانی گریانی و سر بریده و سوزانی
ای آنکه مرا به جای عقل و جانی با لذت علم و قوت و ایمانی از دوستی تو زنده گردد دانی گر نام تو بر خاک سنایی خوانی
تا زلف بتم به بند زنجیر منست سرگشته همی روم نه هشیار و نه مست گویم بگرم زلف ترا هر چون هست نه طاقت دل یابم و نه قوت دست
پرسی که ز بهر مجلس افروختنی در عشق چه لفظهاست بردوختنی ای بی خبر از سوخته و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی
یک روز نباشد که تو با کبر و منی صد تیغ جفا بر من مسکین نزنی آن روز که کم باشد آن ممتحنی از کوه پلنگ آری و در من فگنی
گفتم چو لبی بوسه ده ای بی معنی خود چون زلفی پر گره ای بی معنی گفتی ز که یابیم به ای بی معنی با ما تو برین دلی زه ای بی معنی
تا مخرقه و رانده هر در نشوی نزد همه کس چو کفر و کافر نشوی حقا که بدین حدیث همسر نشوی تا هر چه کمست ازو تو کمتر نشوی
جز راه قلندر و خرابات مپوی جز باده و جز سماع و جز یار مجوی پر کن قدح شراب و در پیش سبوی می نوش کن ای نگار و بیهوده مگوی
گیرم که مقدم مقالات شوی پیش شمن صفات خود لات شوی جز جمع مباش تا مگر ذات شوی کانگه که پراکنده شوی مات شوی
با هر تاری سوخته چون پود شوی یا جمله همه زیان بی سود شوی در دیده عهد دوستان دود شوی زینگونه به کام دشمنان زود شوی
بر خاک نهم پیش تو سر گر خواهی وان خاک کنم ز دیده تر گر خواهی ای جان چو به یاد تو مرا کار نکوست جان نیز دل انگار و ببر گر خواهی
تا کی ز غم جهان امانی خواهی تا کی به مراد خود جهانی خواهی چون درخور خویشتن تمنا نکنی زین مسجد و زان میکده نانی خواهی
از خلق ز راه تیزگوشی نرهی وز خود ز سر سخن فروشی نرهی زین هر دو بدین دو گر بکوشی نرهی از خلق و ز خود جز به خموشی نرهی
خواهم که به اندیشه و یارای درست خود را به در اندازم ازین واقعه چست کز مذهب این قوم ملالم بگرفت هر یک زده دست عجز در شاخی سست
تا شد صنما عشق تو همراه رهی درهم زده شد عشق و تمناه رهی چونان شد اگر ازین دل آهی نزنم جز جان نبود تعبیه در آه رهی
ای شور چو آبکامه و تلخ چو می چون نای میان تهی و پر بند چو نی بی چربش همچون جگر و سخت چو پی بد عهد چو روزگار و مکروه چو قی
گفتم پس از آنهمه طلبهای درست پاداش همان یکشبه وصل آمد چست برگشت به خنده گفت ای عاشق سست زان یکشبه را هنوز باقی بر تست
مستست بتا چشم تو و تیر به دست بس کس که به تیر چشم مست تو بخست گر پوشد عارضت زره عذرش هست از تیر بترسد همه کس خاصه ز مست
ای مه تویی از چهار گوهر شده هست زینست که در چهار جایی پیوست در چشم آبی و آتشی اندر دل بر سر خاکی و بادی اندر کف دست
چون من به خودی نیامدم روز نخست گر غم خورم از بهر شدن ناید چست هر چند رهی اسیر در قبضه توست زین آمد و شد رضای تو باید جست
ای چون گل و مل در به در و دست به دست هر جا ز تو خرمی و هر کس ز تو مست آنرا که شبی با تو بود خاست و نشست جز خار و خمار از تو چه برداند بست
ای نیست شده ذات تو در پرده هست ای صومعه ویران کن و زنار پرست مردانه کنون چو عاشقان می در دست گرد در کفر گرد و گرد سر مست
لشکرگه عشق عارض خرم تست زنجیر بلا زلف خم اندر خم تست آسایش صدهزار جان یک دم تست ای شادی آن دل که در آن دل غم تست
ای کبک شکار نیست جز باز تو را بر اوج فلک باشد پرواز تو را زان می نتوان شناختن راز تو را در پرده کسی نیست هم آواز تو را