شمارهٔ ۱۸۱
بره بریان هر جا که بود چاکر تست طبق حلوا داماد و تو او را خسری خوردنیهای جهان گر به شکم جمع شدند همه گفتند که ای خواجه تو ما را پدری ای همه نزهت و شادی و همه راحت و روح کنیت تو نعم...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
بره بریان هر جا که بود چاکر تست طبق حلوا داماد و تو او را خسری خوردنیهای جهان گر به شکم جمع شدند همه گفتند که ای خواجه تو ما را پدری ای همه نزهت و شادی و همه راحت و روح کنیت تو نعم...
با تابش زلف و رخت ای ماه دل افروز از شام تو قدر آید و از صبح تو نوروز از جنبش موی تو برآید دو گل از مشک وز تابش روی تو برآید دو شب از روز بر گرد یکی گرد دل ما و در آن دل گر جز غم خ...
چون به ملک اندر بر آرد گردی از مردان مرد داد او را تاج و تخت و ملک عالم بر سری تا از او فرزند زاید در جهان و وادهد در مصاف اندر حسام و در نماز انگشتری
تا جایزی همی نشناسی ز لایجوز اندر طریق عشق مسلم نه ای هنوز عاشق نباشد آن که مر او را خبر بود از سردی زمستان و ز گرمی تموز در کوی عشق راست نیابی چو تیر و زه تا پشت چون کمان نکنی روی...
معجز معجزی پدید آمد چون فرورید قوم او پسری بی نهادی پلید و پر هوسی بی زمانی دراز و بی خبری هم ازو بود و از کفایت او که بهر کار دارد او هنری
دلبر من عین کمالست و بس چهره او اصل جمالست و بس بر سر کوی غم او مرد را هر چه نشانست وبالست و بس در ره او جستن مقصود از او هم به سر او که محالست و بس از همه خوبی که بجویی ز دوست بوس...
شد باز گهر طبع گهرزای معزی شد یار فلک عقل فلکسای معزی گر زهره به چرخ دویم آید عجبی نیست در ماتم طبع طرب افزای معزی کز حسرت درهای یتیمش چو یتیمان بنشست عطارد به معزای معزی
چون تو نمودی جمال عشق بتان شد هوس رو که ازین دلبران کار تو داری و بس با رخ تو کیست عقل جز که یکی بلفضول با لب تو کیست جان جز که یکی بلهوس کفر معطل نمود زلفت و دین حکیم نان موذن ببر...
سخن را به خواب اندرون دوش گفتم که گر شدی معزی تو دایم همی زی فلک سرد بادی برآورد و گفتا دریغا معزی دریغا معزی
ای من غریب کوی تو از کوی تو بر من عسس حیلت چه سازم تا مگر با تو برآرم یک نفس گر من به کویت بگذرم بر آب و آتش بسترم ترسم ز خصمت چون پرم گیتی بود بر من قفس در جستنش روز و شبان گشتم ق...
ای سه بوسش به آدمی ناژی زن تو راستست و تو کاژی از بغیضان جام و باخرزی وز عوانان ملین و باژی از خسیسی که هستی ای ملعون بر زن چو ماکیان کاژی از ستاره همه ربایی گوشت ای زنت روسبی غلیو...
ای من غلام روی تو تا در تنم باشد نفس درمان من در دست توست آخر مرا فریاد رس در داستان عشق تو پیدا نشان عشق تو در کاروان عشق تو عالم پر از بانگ جرس نیکو بشناسم ز زشت در عشقت ای حوراس...
به شعر اندرت مردم خواندم ای خر که تا کارم ز تو گیرد فروغی خطی نارایجم دادی و شاید دروغی را چه آید جز دروغی
ای ز ما سیر آمده بدرود باش ما نه خشنودیم تو خشنود باش کشته ما را گر فراقت ای صنم تو به خون کشتگان ماخوذ باش غرقه در دریای هجران توام دلبرا دریاب ما را زود باش هجر تو بر ما زیانی ها...
روی من شد چو زر و دیده چو سیم از پی بخششت ای خواجه علی رسم آن سیم بر دیده من چون خداییست بر معتزلی
ای ز خوبی مست هان هشیار باش ور ز مستی خفته ای بیدار باش از شراب شوق رویت عالمی گشته مستانند هان هشیار باش گر مه میخواره خوانندت رواست می به شادی نوش و بی تیمار باش خویشتن داری کن ا...
زشتم خواندی و راست گفتی من نیز بگویم ار نجوشی من زشت بهم تو خوب ایرا من شاعرم و تو فروشی
ای همه خوبی در آغوش شما قبله جان ها بر و دوش شما ای تماشاگاه عقل نور پاش در میان لعل خاموش شما وی امانت جای چرخ سبز پوش بر کران چشمه نوش شما آهوان در بزم شیران در شکار بنده آن خواب...
پیش ازین گفتم سه بوسش را همی مردمست آن روسبی زن مردمست باز از آن فعل بدش گفتم که نه سگ دمست آن روسبی زن سگ دمست گوید از سختی ور امیر سرخس پر خمست آن روسبی زن پر خمست باز گویم نی که...
ای سنایی دل بدادی در پی دلدار باش دامن او گیر و از هر دو جهان بیزار باش دل به دست دلبر عیار دادن مر تو را گر نبود از عمری اندر عشق او عیار باش بر امید آن که روزی بوس یابی از لبش گر...
خسرو از مازندران آید همی یا مسیح از آسمان آید همی یا ز بهر مصلحت روح الامین سوی دنیا زان جهان آید همی یا سکندر با بزرگان عراق سوی شرق از قیروان آید همی ریگ آموی و درازی راه او زیر ...
ای دل اندر نیستی چون دم زنی خمار باش شو بری از نام و ننگ و از خودی بیزار باش دین و دنیا جمله اندر باز و خود مفلس نشین در صف ناراستان خود جمله مفلس وار باش تا کی از ناموس و زرق و زه...
مرا شهابی گر هجو کرد صد خروار نیافت خواهد پاسخ ز لفظ من تنگی دراز کاری دارم که هر سگی را من بهر خروشی خواهم همی زدن سنگی
ای پسر میخواره و قلاش باش در میان حلقه اوباش باش راه بر پوشیدگی هرگز مرو بر سر کویی که باشی فاش باش مهر خوبان بر دل و جان نقش کن سال و مه این نقش را نقاش باش کم زنان را غاشیه بر دو...